اگر واقعیت داشنه باشد خیلی بد است.
هري در آمريكا، آرايشگري زندگي ميكرد كه سالها بچهدار نميشد*
*او** **نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان**
**اصلاح كند.*
*بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد**!
**روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد.*
*پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت.
*
*فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند،*
*يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود**.
**روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند،**
**آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را
باز كند،*
*يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود**.
**روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد.*
*در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد**.
**حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند،*
*با چه منظرهاي روبرو شد؟**
**فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد**.
**چهل تا ايراني، همه سوار بر ماشین آخرين مدل، دم در سلماني صف كشيده**
**بودند و غر ميزدند كه پس چرا اين مردك حمال الاغ مغازهاش را باز نميكنه*
+ نوشته شده در سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 0:40 توسط محمدرضا رنجبر
|
این وبلاگ به عنوان پایگاه اطلاعاتی موسسه مشاوره و پژوهش مددکاری, جهت اطلاع رسانی درباره رشته مددکاری اجتماعی و آشنایی خوانندگان با مفاهیم مربوطه و نقش آن در جامعه توسط دکتر محمدرضا رنجبر استاد دانشکده پیراپزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی و دانشگاه آزاد اسلامی و دانشگاه علمی کاربردی ایران ایجاد شده است. وی علاوه بر سابقه سالها تدریس در دانشگاه,تالیف و ترجمه کتاب، ارائه مقاله در سمینارهای علمی و مشاوره و راهنمایی بیش از دویست و پنجاه رساله دانشجویی, بعنوان مشاور اجتماعی و صنعتی در مراکز گوناگون مشغول به فعالیت می باشد.