خانواده:

متأهل هايي‌که حسرت روزهاي مجردي را مي خورند
 
 
 
اين نگاه پر حسرت، وقتي عميق تر و پر رنگ تر است که زن يا شوهر معتقد باشند هول شده اند و زود ازدواج کرده اند و يا مجردي نکرده، متأهل شده اند.
 
 
متأهل هايي‌که حسرت روزهاي مجردي را مي خورند، بخوانند
 
اگر شما يکي از زوج هايي هستيد که چنين احساسي را درباره خود و زندگي مشترکتان داريد، در اين مطلب مي خواهيم به شما درباره علل، اشتباهات و راه حل کنار آمدن با آن بگوييم. تقريباً همه افراد ازدواج کرده، دوران مجردي و متأهلي خود را با هم مقايسه مي کنند و معمولاً دوران مجردي خود را با تفريحات، لذت ها و آزادي هاي بيشتر به ياد مي آورند؛ اما همه، حتي آن ها که خيلي زود ازدواج کرده اند، لزوماً احساس نمي کنند که مجردي نکرده، متأهل شده اند. در ادامه به دلايل تجربه اين احساس مي پردازيم.

-

 

براي ازدواج آماده نبوده ايد

گاهي زماني ازدواج مي کنيدکه هنوز نمي دانيد چه کسي هستيد و از زندگي خود چه چيزي مي خواهيد. شما پيش از ازدواج، مسئوليت زيادي نداشته ايد، طبعاً ازدواج کردن با آغاز مسئوليت هاي زيادي همچون پرداخت هزينه هايي مثل اجاره خانه و خريد مايحتاج زندگي، انجام وظايف مربوط به خانه داري همچون پختن شام، شستن لباس ها و البته شرکت در مهماني هايي که در دوران مجردي، اجباري براي شرکت در آن ها نبود، همراه است و اين ها مي تواند شما را به ياد دوران بي دغدغه مجردي تان بيندازد.

 

انگيزه شما براي ازدواج مناسب نبوده است

وقتي شما به دلايلي همچون نظارت ها و سختگيري هاي والدين، اختلاف ها و تنش هاي بين والدين و اعضاي خانواده، تصميم به ازدواج گرفته ايد، يا تنها به دليل ترس از اين که ممکن است بهتر از اين فرد پيدا نکنيد، تن به ازدواج داده ايد، يا وقتي روياي ازدواج در سن خاصي داريد و چون خالي بودن صفحه دوم شناسنامه تان آزارتان مي داد، خواستيد حتماً ازدواج کنيد؛ ممکن است شما به خودتان بگوييد کاش براي ازدواج عجله نکرده بودم.

 

شما دوستان مجردتان را مي بينيد و خود را با آن ها مقايسه مي کنيد

از نظر شما آن ها زندگي هيجان انگيزتر، دغدغه ها و نگراني هاي کمتر، دوستان بيشتر، آزادي، اوقات فراغت، خوش گذراني ها و تفريحات جذاب تر، پيشرفت هاي تحصيلي و شغلي بهتر و قدرت و اختيار تصميم گيري بالاتري دارند. شما با خود فکر مي کنيد دوستان مجردتان دنيا را تکان مي دهند.

 

بپذيريد دوران مجردي تمام شده است و با آن خداحافظي کنيد

شايد حق با شما باشد، شما خيلي زود و بدون آن که معناي زندگي مشترک را بدانيد ازدواج کرده ايد، اما وقتي مسئوليتي مثل ازدواج را مي پذيريد، نمي توانيد بين راه، پشيمان شويد. به قول معروف ازدواج لباس خريدن نيست که شما وقتي از آن خسته شديد، کنارش بگذاريد. حتي اگر دوران مجردي؛ آن طور که شما تصور مي کنيد دوران شاد و بي دغدغه اي باشد، به هر حال شما آن را پشت سر گذاشته ايد. پذيرفتن آن که زندگي تان وارد مرحله جديدي شده است، اولين گام براي کنار آمدن با احساسي است که نسبت به متأهل بودن خود، داريد. پس بپذيريد که دوران رفيق بازي و شيطنت هاي جواني، پايان يافته است.

 

نگرش خود را اصلاح کنيد

گاهي نگرش شما به زندگي مجردي و متأهلي به اصلاح شدن نياز دارد. معمولاً وقتي افراد متأهل هستند، فکر مي کنند مجردها با آزادي و استقلالي که دارند، تنها به خوش گذراني و لذت بردن از زندگي مشغولند و يا به دليل وقت و فراغت بيشتري که دارند، در حال طي کردن بدون توقف پله هاي ترقي هستند. واقعيت اين است که اين موضوع بيشتر به خيال بافي شبيه است تا واقعيت. از سوي ديگر زندگي متأهلي هم از مزايا و لذت هاي خاص خود برخوردار است؛ به عنوان مثال متأهل بودن با احساس تعلق داشتن و امنيت و صميميت بيشتري همراه است. شما با ازدواج به عنوان يک بزرگسال بالغ و پخته پذيرفته مي شويد و ضمن اين که صاحب خانه و زندگي مي شويد، رابطه عاطفي مستحکمي خواهيد داشت. بنابراين متأهل بودن به معناي آن نيست که دنيا براي شما پايان يافته است. علاوه بر اين، زوجين راضي از ازدواج خود وقتي بعد از چند سال به داشته هاي خود نگاه مي کنند، از مجردي نکردن خود پشيمان نيستند. آن ها به آرامشي که در کنار همسر و فرزندان خود داشته اند مي انديشند و از اين که بهترين و پرانرژي ترين روزهاي زندگي شان را صرف سرمايه گذاري براي بهترين روابط خود و زندگي خود کرده اند، خوشحالند.

 

براي برآورده کردن خواسته هايتان با همسرتان به توافق برسيد

درست است که شما ازدواج کرده ايد، اما هنوز مي توانيد برخي تفريحات دوران مجردي تان را داشته باشيد. بسياري از تفريحات دوران مجردي شما با همسرتان قابل انجام است. اين روش را امتحان کنيد، ضمن اين که شما و همسرتان مي توانيد براي گذراندن زمان هايي با دوستانتان و ديگر فعاليت ها و لذت هايي که در دوران مجردي داشتيد به توافق برسيد. اين که شما نبايد هيچ تفريح، لذت و لحظه خوبي بدون همسرتان داشته باشيد، يک باور اشتباه است. شما و همسرتان مي توانيد گاهي بدون حضور ديگري همان طور که دوست داريد زندگي کنيد و لذت ببريد. اما توجه داشته باشيد که اين امر نبايد هميشه و يا بيشتر اوقات شما و همسرتان را درشامل شود. به گونه اي که به نظر برسد شما و همسرتان با هم در يک خانه هستيد؛ نه اين که با هم زندگي مي کنيد.

 

خيانت ممنوع

توجه داشته باشيد که شروع يک رابطه موازي به هر شکل و در هر سطحي خط قرمز ازدواج است. اين که شما بعد از ازدواجتان افراد ديگري را ببينيد که شما از آ ن ها خوشتان بيايد، چيز عجيبي نيست اما يکي از ابعاد مهم ازدواج تعهد داشتن نسبت به همسرتان است. تلاش براي جلب توجه و توجه نشان دادن به جنس مقابل حتي اگر به صورت نگاه کردن و يا لبخند زدن باشد، مي تواند همسر شما را  آزار دهد.

 

خودشناسی.

متاسفانه اغلب ما حتی دید و شناخت درستی نسبت به احساسات خودمان نداریم و نمی‌دانیم در شرایط مختلف چگونه با احساسات خود مقابله کنیم و یا با آن کنار بیاییم.
 
 
همه چیز درباره هوش هیجانی
شما در طول دوران تحصیل و رشد به تدریج دروسی از قبیل تاریخ، ریاضی، علوم را می‌آموزید و مهارت‌های متنوعی را برای ورود به زندگی اجتماعی کسب می‌کنید، اما مهارت ارزشمندی که شاید جای آن در مدرسه و دانشگاه خالی بوده و هست نحوه شناسایی احساسات خود و دیگران است. متاسفانه اغلب ما حتی دید و شناخت درستی نسبت به احساسات خودمان نداریم و نمی‌دانیم در شرایط مختلف چگونه با احساسات خود مقابله کنیم و یا با آن کنار بیاییم.

هوش عاطفی، هوش احساسی یا هوش هیجانی که ضریب آن با EQ نشان داده می‌شود، شناخت و کنترل عواطف و هیجان‌های فردی است. به عبارت دیگر، شخصی که EQ بالایی دارد سه مؤلفه هیجان‌ها را به طور موفقیت‌آمیزی با یکدیگر تلفیق می‌کند. در روان‌شناسی هیجان‌ها معمولاً به احساس‌ها و واکنش‌های عاطفی اشاره دارند و هر هیجان از سه بخش تشکیل شده است:

مؤلفه‌ی شناختی، افکار، باورها و انتظارهایی که نوع و شدت پاسخ هیجانی را تعیین می‌کنند. آن چه برای یک فرد فوق‌العاده لذت بخش است، ممکن است برای دیگری کسل‌کننده یا آزارنده باشد.

مؤلفه‌ی فیزیولوژیکی که شامل تغییرات جسمی در بدن است. برای مثال، هنگامی که بدن از نظر هیجانی به واسطه ترس یا خشم بر انگیخته می‌شود، ضربان قلب زیاد می‌شود، مردمک‌ها گشاد می‌شوند و میزان تنفس افزایش می‌یابد. اکثر هیجان‌ها شامل یک برانگیختگی کلی و غیر اختصاصی دستگاه عصب هستند.

مؤلفه‌ی رفتاری، به حالت‌های مختلف ابراز هیجان‌ها اشاره می‌کند. جلوه‌های چهره‌ای، حالت‌های اندام و حرکت‌های بیانگر، و آهنگ صدا همراه با خشم، لذت، شادی، غم، ترس و هیجان‌های دیگر تغییر می‌کنند.

در حقیقت افرادی که از هوش هیجانی بالاتری برخوردارند در زندگی کاری و اجتماعی خود می‌توانند موفق‌تر گام بردارند و برای مدیریت کردن احساسات و جلوگیری از ایجاد اختلال و تعارض در زندگی به مهارت‌های کمکی کمتری احتیاج دارند. در این مقاله به طور مفصل‌تر هوش هیجانی را شناسایی می‌کنیم و روش‌هایی را برای پرورش آن مرور می‌کنیم.

اندازه‌گیری میزان هوش هیجانی دانشی جدید در زمینه روانشناسی است و برای اولین بار در دهه ۸۰ مورد ارزیابی قرار گرفت و کماکان در حال توسعه است. اما آن چه در این‌ جا به عنوان یک مدل مختلط سعی در معرفی آن داریم مدلی از دانیل گلمن مشتمل بر پنج حوزه کلیدی است:

کلید یک: خودآگاهی

خودآگاهی توانایی شناخت خود و آگاهی از خصوصیات، نقاط ضعف و قوّت، خواسته‌ها و ترس‌ها است. یکی از اجزای مهم مهارت خودآگاهی «شناخت احساسات» است. برای پیدا کردن این شناخت باید ارزیابی بر روی آن چه شما حس می‌کنید به خصوص در زمان درماندگی و هم چنین مواردی که موجب عاطفی شدن شما می‌شود داشته باشید.

کلید دو: مدیریت خود

این که مدیر خود باشید بدان معنی است که بتوانید واکنش‌های احساسی خود را کنترل کنید و از بروز واکنش‌های طغیانی و تهاجمی اجتناب کنید و در عوض با آرامش در راستای از بین رفتن اختلافات بحث کنید و از رفتارهایی که موجب تضعیف شخصیت شما و یا به وجود آمدن هراس و اضطراب برای شما می‌شود تا حد ممکن پرهیز کنید.

کلید سه: انگیزه

هر فرد برای کاری که انجام می‌دهد قاعدتا انگیزه‌ای متصور است، گرفتن پاداش و کسب درآمد می‌تواند یکی از معمول‌ترین بهانه‌ها و یا انگیزه‌های حرکت باشد. در مدل گلمن به عنوان انگیزه به مواردی نظیر شادی شخصی، حس کنجکاوی و یا رضایت از مولد بودن اشاره شده است.

کلید چهار: همدلی

در حالی که سه کلید قبلی حول احساسات فردی شخص شکل گرفته است، این کلید به احساسات دیگران می‌پردازد. در واقع همدلی کردن شناخت احساسات دیگران و در ادامه پاسخ مناسب به مخاطب است.

کلید پنج: مهارت‌های اجتماعی

این رده شامل تلفیق احساسات فردی و همدلی با دیگران است که شامل شناسایی زمینه‌های مشترک با دیگران، مدیریت احساست فردی و احساسات مخاطب در محیط اجتماعی است که در انتهای هر تعامل، نتیجه برای فرد و مخاطب قانع کننده باشد.

برای ارتقا سطح هوش هیجانی به عنوان یک راهنما می‌توانید از این مدل استفاده کنید و نیاز دارید که این پنج کلید را به صورت دقیق‌تر شناخته و مهارت‌هایی را بیاموزید که بتوانید توانایی‌های خود را در هر زمینه بهبود دهید.


خود آگاهی:

به عنوان گام اول برای شروع مسیر بهبود و مقابله با مشکلات فردی باید احساسات خود را بشناسید. راه‌های زیر می‌تواند برای این گام کمک کننده باشند.

روزنگار شخصی: بسیاری از افراد تاثیر گذار که بعدها زندگی آن‌ها به سرمشقی همگانی، یک فیلم و یا کتاب تبدیل شده است، رخدادهای روزانه خود را می‌نوشتند و به مدد همین دست نوشته‌ها آیندگان از مسیر موفقیت آن‌ها ایده گرفته‌اند. در وبلاگ مهارت‌های شغلی برای شروع، توصیه شده است که روزنگاری جهت ثبت احساسات روزانه خود داشته باشید. در پایان هر روز بنویسد که در طول روز چه حسی داشتید و چگونه با آن مواجه شدید. مثلا اگر در محیط کار از حرف‌های همکار خود عصبانی شده‌اید، این عصبانیت به چه دلیل بوده است و چگونه با این عصبانیت ایجاد شده برخورد کردید و واکنش شما چه بوده است. پس از نگارش، به صورت دوره‌ای می‌توانید نوشته‌های خود را مرور کنید تا دید مناسبی نسبت به احساسات خود و روند آن در طول زمان داشته باشید. شاید موردی که چندی پیش شما را عصبانی کرده باشد با حس و حال امروز شما کاملا پیش پا افتاده باشد و شاید اگر واکنش چندی پیش شما در برخورد با این عصبانیت، جدال و دعوا بود اکنون ترجیح دهید که به گونه‌ای متفاوت واکنش نشان دهید.

دیدگاه دیگران: برای درک بهتر احساسات شخصی بهتر است دیگاه اطرافیان را نیز بدانید. سعی کنید از چندین نفر که شما را به خوبی می شناسند بپرسید که نقاط قوت و ضعف‌تان چیست. آن‌چه را که می گویند یادداشت کنید، دیدگاه‌های آن‌ها را با هم مقایسه کنید. نیازی نیست که استدلال‌ها و نظرات این افراد صد در صد درست باشد بنابراین نیاز به بحث کردن نیست بلکه تنها باید شنونده باشید و تلاش کنید که الگوهای ذهنی و احساسی خود را با دیدگاه‌های آن‌ها مقایسه کنید تا درک جامع‌تری نسبت به خود داشته باشید.

آرامش یا مدتیشن:
 برای آن که بروز احساسات از کنترل خارج نشود و در شرایط مختلف واکنشی نشان ندهید که بعدها پشیمان شوید و به ضرر شما تمام شود باید تمرین کنید و کم‌کم سرعت بروز احساسات خود را کم کنید. زمانی که بسیار هیجان دارید و یا خشمگین هستید قبل از نشان دادن واکنش ابتدا اندکی مکث کنید به مغز خود فرصت دهید تا بهتر فکر کند، نفس عمیقی بکشید و بعد واکنش نشان دهید. در ارتباط‌های آنلاین و برقراری ارتباط توسط چت، تا حد زیادی سطح مجادله پایین می‌آید که بخشی از این صلح مدیون آن است که شما در حالت عاطفی امکان آن را دارید که فکر کنید و بعد پاسخ دهید. به زودی در مطلبی در خصوص مدتیشن و تاثیرات آن بر مغز نکاتی را مرور خواهیم کرد.

اگر شما تا کنون در خصوص خودآگاهی کاری انجام نداده‌اید، این سه پیشنهاد مطرح شده می‌تواند به عنوان راهنما به کمک شما بیاید. یک استراتژی دیگر که به شما پیشنهاد می‌شود پیاده‌روی طولانی است. سعی کنید در طول پیاده‌روی با خودتان به مکالمه درونی بپردازید، به عواملی که شما را ناراحت می‌کند و به شما آسیب می‌زند و از سوی دیگر عواملی که موجب شادی و سلامت روحی و روانی شما می‌شود فکر کنید. برای پیدا کردن بینشی عمیق‌تر نسبت به خود و زندگی، بر جای تمرکز بر عوامل خارجی، به تعالی شخصی و درونیات خود بپردازید.

مدیریت خود:

بعد از شناخت احساسات، شما مسئولیت رسیدگی به احساسات خود را دارید. باید بهترین راه‌حل را برای بیان احساسات خود بیابید تا از طغیان خارج از کنترل احساسات و تحت تاثیر قرار گرفتن از طریق محرک‌های خارجی و واکنش‌های داخلی تا حد ممکن اجتناب شود.

یکی از راه‌های کلیدی برای مدیریت احساسات، تغییر ناگهانی ورودی‌های حسی است. اغلب این ترفند را شنیده‌اید که در زمانی که عصبانی هستید ده نفس عمیق را بکشید و یا محیط را برای مدتی ترک کنید. در مقام کسی که مشکلات بسیاری در زمینه افسردگی و عصبانیت داشته است، باید بگویم که این نصیحت غالبا بی‌خود است و اگر برای شما کار می‌کند به احتمال زیاد نشانه قدرت روحی زیاد شما است!
در نظر داشته باشید که عموما یک فعالیت فیزیکی، می‌تواند مسیر احساس شما را تغییر دهد. اگر احساس بی‌حالی می‌کنید انجام برخی از نرمش‌های ساده می‌تواند موثر باشد. زمانی که شما در یک چرخه عاطفی نامناسب قرار دارید که برای شما آسیب‌رسان است، به خودتان یک سیلی بزنید، مثل یک ضربه ناگهانی، یک شوک خفیف لازم است تا این چرخه معیوب در هم بشکند و شما در مسیر درست قرار بگیرید.

توصیه دیگر آن است که از انرژی احساسی خود در مسیری مفید استفاده کنید. به احساسات درونی خود اجازه دهید تا به جای تمرکز بر روی موارد بیهوده و ناکارآمد به انگیزه‌ای جهت فعالیت‌های مفید و سالم تبدیل شود.

 فرض کنید که اخیرا یک فعالیت ورزشی مثل بازی تنیس را آغاز کرده‌اید. شما به عنوان یک تفریح هفتگی به آن نگاه می‎کنید و توقع زیادی از خود ندارید، بلکه بیشتر فکرتان این است که شما این ورزش را خیلی دیر شروع کرده‌اید و قرار نیست حرفه‌ای باشید بلکه همین که پیشرفت کنید و تکنیک‌های لازم را یاد بگیرید برای شما کافی است. اما زمانی که با حریفی قدرتمند روبرو می‌شوید انرژی خود را از دست می‌دهید و باخت‌های پیاپی شما را ناراحت و عصبی می‌کند. دیگر برای شما این ورزش تفریح محسوب نمی‌شود بلکه جایگاهی است که احساسات و توانایی‌های شما سرکوب شود، ترجیح می‌دهید که میدان را موقتا و یا حتی برای همیشه ترک کنید. به جای درگیر شدن با این احساسات مخرب، بهتر است در نظر داشته باشید که ما هر روز هزاران فرصت برای بهبود خود و کسب مهارت‌های جدید داریم. بنابراین از این حس سرخوردگی به عنوان انگیزه‌ای برای کشف استعدادهای دست نخورده خود و پله‌ای برای شروع پیشرفت و بهبود استفاده کنید. تلاش کنید که با ارتقای خود و به دست آوردن جایگاه بهتر از این احساسات منفی دور بمانید.

شما نمی‌توانید همیشه با یک روش قطعی آن‌چه را که حس می‌کنید تحت کنترل خود قرار دهید اما همیشه می‌توانید واکنش‌های خود را مدیریت کنید. اگر شما هم با مشکل کنترل تکانه‌های احساسی روبرو هستید، بهتر است در زمان آرامش به دنبال راه‌حل و کمک بگردید. البته همه احساسات را نمی‌توان تخلیه کرد. درگیری من با افسردگی به من آموخت که برخی از احساس‌ها حتی بعد از هیجان اولیه همچنان باقی خواهند ماند اما همیشه لحظه‌ای هست که در آن احساسات‌تان به شدت اولیه به نظر نمی‌رسد. از همان لحظه برای گرفتن کمک و بهتر کردن اوضاع استفاده کنید.

انگیزه:

در این‌جا در مورد انگیزه‌ای صحبت می‌شود که در ارتباط با هوش هیجانی است که علاوه بر این‌که مرحله‌ای برای به انجام رسیدن کارها است، یک انرژی و یا نیرونی درونی است که ما را برای رسیدن به اهداف‌مان حمایت می‌کند. روانشناسی امروز توضیح می‌دهد که یک بخش از قشر جلوی مغز مسئولیت فکر کردن به اهداف معنادار را برعهده دارد. زمانی که می‌خواهید در کار خود حرفه‌ای‌تر شوید، هنر یا اثری را خلق کنید و یا کاری را انجام دهید انگیزه با ایجاد ارتباط خواسته شما با واقعیت ملموس شما را در مسیر صحیح هدایت می‌کند. زمانی که می‌خواهید در کار خود حرفه‌ای شوید، انگیزه‌ای ایجاد می‌شود که در این مسیر آموزش ببینید، شغل‌های جدیدی را تجربه کرده و فرصت‌هایی برای ارتقا را پیدا کنید.

دانیل گلمن معتقد است که برای ایجاد انگیزه، در ابتدا باید ارزش‌های خود را شناسایی کنید. بسیاری از ما به دلیل مشغله‌های زیاد وقت کافی را نداریم تا ارزش‌های واقعی خود را شناسایی کنیم و یا حتی بدتر از آن کارهایی که انجام می‌دهیم، در تضاد با ارزش‌های ما است و یا به طور کامل منجر می‌شود که ارزش‌های خود را از دست دهیم.

متاسفانه نمی‌توان نسخه مشخصی پیچید که شما از زندگی چه می‌خواهید اما استراتژی‌های زیادی وجود دارد که می‌تواند به کمک شما بیاید. استفاده از دفتر نوشته‌های روزانه برای دنبال کردن آن‌ چه در موقعیت‌های مختلف حس کرده‌اید، تهیه کردن لیستی ار ارزش‌های شخصی، و مشخص کردن عدم قطعیت‌ها در زندگی و سپس اقدام به انجام کار مورد نظر، می‌تواند کارگشا باشد.

دکتر مایکل مانتل پیشنهاد می‌کند که کار را با موفقیت‌ها و تصمیم‌های کوچکی شروع کنید که می‌دانید توانایی انجام آن‌ها را دارید.

همدلی:

احساسات شما تنها نیمی از ارتباطات شما را می‌سازند. البته این همان بخشی است که شما بیشترین توجه را به آن دارید، اما تنها دلیلش این است که شما هر روز با خودتان سر و کار دارید. تمام افرادی که شما با آن‌ها ارتباط دارید احساسات، خواسته‌ها، ترس‌ها و حساسیت‌های خودشان را دارند. همدلی مهم‌ترین مهارتی است که به شما کمک می‌کند ارتباطات‌تان را مدیریت کنید. همدلی مهارتی است که باید در طول زندگی و توسط تجارب مختلف کسب شود اما در ادامه به نکته‌هایی اشاره می‌کنیم که می‌توانند در تمرین همدلی به شما کمک کنند:

ساکت باشید و گوش کنید: با سخت‌ترین مورد شروع می‌کنیم، چرا که مهم‌ترین مورد است. شما نمی‌توانید زندگی دیگران را به صورت کامل تجربه کنید و به همین دلیل نمی‌توانید آن‌ها را به صورت کامل درک کنید، اما می‌توانید به آن‌ها گوش کنید. گوش کردن به این معنی است که بگذارید دیگران صحبت کنند و البته پس از شنیدن صحبت‌های در تضاد با عقاید شما، با آن‌ها مخالفت نکنید. قضاوت، پیش‌داوری‌ها و شک‌های‌تان را برای مدت کوتاهی کنار بگذارید و به فرد مخاطب‌تان این شانس را بدهید که توضیح دهد چه حسی دارد. همدلی سخت است اما تقریبا تمام ارتباطاتی که دارید می‌تواند به واسطه همدلی به شدت بهبود پیدا کند البته به شرطی که همیشه پیش از به دست گرفتن دوباره سررشته کلام ده ثانیه بیشتر صبر کنید.

با خودتان مخالفت کنید: یکی از ساده‌ترین راه‌های محکم کردن یک تصور در ذهن‌تان این است که در اثبات آن برای خودتان دلیل بیاورید. برای مقابله با این موضوع باید با خودتان مخالفت کنید. اگر فکر می‌کنید رییس‌تان فرد بی‌منطقی است، در ذهن‌تان سعی کنید خود را به جای او و در موقعیت او قرار دهید و  از عملکردش دفاع کنید. اگر به جای او بودید، آیا عملش منطقی به نظر نمی‌رسید؟ حتی مطرح کردن سوال‌هایی که دارید در ذهن‌تان به شما کمک می‌کند که همدلی را شروع کنید. البته پرسیدن آن از دیگران همواره بسیار مفیدتر است.

دانستن را کنار بگذارید، سعی کنید درک کنید: درک کردن کلید همدلی است. همان‌طور که پیش‌تر بحث کردیم، درک کردن همان تفاوت میان «دانستن یک چیز» و «همدلی واقعی با یک چیز» است. اگر مدام می‌گویید «می‌دانم، اما …» نشانه‌ای است که می‌گوید باید کمی تامل کنید. هرگاه کسی درباره تجربه‌ای صحبت می‌کند که شما نقشی در آن نداشته‌اید، مدتی زمان صرف کنید و ببینید اگر همان اتفاق را روزانه تجربه می‌کردید، زندگی‌تان چگونه می‌بود. قاعدتا شما نمی‌توانید تمام زندگی‌تان را صرف یک نفر دیگر کنید، اما صرف کردن وقتی اندک (حتی زمان‌هایی که مثلا در حال کاری هستید که ذهن‌تان را درگیر نمی‌کند) برای درک دیگران می توانید بسیار مفید باشد.

بنا به تعریف همدلی به معنای تجربه کردن وضعیت احساسی دیگران است. تلاش برای تشدید کردن تجربه‌های دیگران براساس تجارب شخصی و نشان دادن واکنش‌های مناسب به آن. نصیحت کردن یا پیشنهاد راهکار ایرادی ندارد، اما همدلی به این معنا است که تا رسیدن زمان مناسب برای نصیحت کردن صبر کنید. اگر کسی در آستانه گریه کردن است، یا درباره دردی بسیار عمیق سخن می‌گوید، موضوع را ساده جلوه ندهید و سعی نکنید آسیب یا ناراحتی‌ها را کوچک بشمارید. به این فکر کنید که مخاطب‌تان چه احساسی باید داشته باشد و به او فضای کافی بدهید که احساسش را مطرح کند.

مهارت‌های اجتماعی

جمع کردن تمام مهارت‌های اجتماعی در یک بخش از یک مقاله مانند این است که بخواهیم در یک صفحه فیزیک اجرام سماوی را توضیح دهیم. هرچند مهارت‌هایی که شما در این چهار حوزه کسب می‌کنید به شما کمک می‌کنند بسیاری از مشکلات اجتماعی را که بسیاری از بزرگ‌سالان با آن درگیر هستند را به سادگی برطرف کنید. همان‌طور که گلمن توضیح می‌دهد، مهارت‌های اجتماعی شما همه چیز از زندگی کاری تا زندگی عاطفی‌تان را تحت تاثیر قرار خواهد داد:

    «مهارت اجتماعی فرم‌های مختلفی دارد، و البته چیزی بیشتر از خوش‌صحبت بودن است. این توانایی‌ها طیف وسیعی را در بر می‌گیرند. از توانایی درک احساسات دیگران و درک نحوه تفکر آن‌ها گرفته تا یک همکار خوب و هم‌تیمی خوب بودن و همین‌طور تخصص در مذاکره همه جزء مهارت‌های اجتماعی هستند. تمام این مهارت‌ها در طول زندگی کسب می‌شوند. می‌توانیم در هر کدام از آن‌ها که برای‌مان مهم‌تر است پیشرفت کنیم، اما به زمان، تلاش و پشتکار احتیاج خواهیم داشت. بد نیست که یک الگو داشته باشید، کسی که خصوصیات مورد نظر شما را داشته باشد. البته باید در تمام موقعیت‌هایی که به صورت طبیعی پیش می‌آیند تمرین کنید و این موقعیت‌ها ممکن است گوش دادن به صحبت‌های یک نوجوان باشد نه فقط توصیه‌های یک فرد بزرگ‌سال.»

شما می‌توانید کارتان را با شایع‌ترین فرم مشکلات اجتماعی شروع کنید: حل یک اختلاف نظر! این جایی است که شما باید تمام مهارت‌های اجتماعی‌تان را به کار ببرید. قدم‌های نخست برای چنین موقعیت‌هایی را در ادامه با هم مرور می‌کنیم:

احساسات‌تان را بشناسید و با آن‌ها تعامل کنید: هرگاه با کسی بحث می‌کنید ممکن است کار بالا بگیرد. اگر یکی از طرفین بحث به صورت احساسی برانگیخته شده است بهتر است اول از همه این مشکل را حل کنید. باید وقت استراحتی در نظر بگیرید تا هیجانات تخلیه شوند و دوباره به موضوع بحث برگردید.migna.ir نمونه چنین رفتاری در محیط کاری ممکن است این باشد که پیش از ایمیل زدن به رییس‌تان ابتدا با یک همکار درددل کنید. در یک رابطه عاطفی پیش از انتقاد به مخاطب‌تان یادآوری کنید که برای او اهمیت قائل هستید. اگر مجادله‌های پیشین خود را در ذهن خمود مرور کنید قطعا به یاد می‌آورید که بارها از صحبت‌هایی که در عصبانیت کرده‌اید و یا خشونتی که نشان داده‌اید پشیمان شده‌اید.

زمانی که هر دو طرف تعامل آرام هستید مشکل را رفع کنید: زمانی که به لحاظ ذهنی آرام هستید، مشخص کنید که مشکل یا اختلاف‌نظرتان دقیقا چیست. پیش از رفتن به سراغ راه‌حل اطمینان حاصل کنید که هم شما و هم مخاطب‌تان درباره «این که مشکل واقعا چیست» نظر یکسانی دارید. راه‌حل‌هایی پیشنهاد کنید که برای هر دو طرف مفید باشد و درک کنید که ممکن است طرف مقابل نخواهد امتیازی به شما بدهد یا مواضع شما را بپذیرد، اما بر سر حرف (درست) خود بمانید.

کار را با موضعی دوستانه تمام کنید: چه در محیط کار یا زندگی خانوادگی ارتباطات زمانی بهتر کار می‌کند که همه طرفین آن خود را در یک سمت قضیه ببینند. حتی اگر نمی‌توانید به یک نتیجه مثبت برسید، مطمئن شوید که آخرین چیزی که به مخاطب منتقل می‌کنید این است که شما می‌خواهید در جهت رسیدن به یک هدف تلاش کنید، حتی اگر نظرات متفاوتی داشته باشید.

مسلما همه ارتباطات شما با دیگران به بحث و مجادله نمی‌کشد. برخی مهارت‌ها شامل ملاقات با افراد جدید، تعامل با افرادی که ذهنیت‌های متفاوتی دارند یا حتی بازی کردن می‌شود. هرچند شاید حل کردن اختلاف‌نظرها بهترین جایی است که می‌توانید شیوه استفاده از مهارت‌های احساسی‌تان را بیازمایید. نزاع‌ها و بحث‌ها معمولا زمانی بهتر حل‌وفصل می‌شوند که نخست بدانید دقیقا چه می‌خواهید، دوم بتوانید به وضوح آن را منتقل کنید، سوم بدانید طرف مقابل چه می‌خواهد و در نهایت به شرایطی برسید که هر دو طرف راضی باشند. اگر به دقت نگاه کنید متوجه خواهید شد که رسیدن به چنین شرایطی شامل استفاده از تمام جنبه‌های هوش هیجانی است که از آن صحبت کردیم.

به کودکان برچسب ذزذی نزنید.

 

 

سختگيري هاي بيش از حد والدين نسبت به کودکان، آرام نبودن فضاي خانواده و توزيع وسايل ميان اعضاي خانواده به گونه اي که کودک احساس کمبود کند، مي تواند علل دزدي کودکان يا برداشتن وسايل ديگران بدون اجازه باشد. 

اين کار در کودکان عملي شايع است البته در گروه هاي سني مختلف، مفهوم دزدي کردن يا برداشتن وسايل ديگران بدون اجازه متفاوت است.

او دزد نيست!

اگر دزدي از سوي کودکان کمتر از 3 سال انجام شود، اهميت زيادي ندارد چون به صورت اتفاقي انجام شده است و عمدي در کار نيست حتي تا 5 سالگي نيز به دليل اين که حس مالکيت در کودکان ايجاد نشده است يک کار عادي است و نمي توانيم بگوييم کودک از روي قصد و نيت قبلي اين کار را انجام داده است؛ بنابراين نبايد در برخورد با کودکان کمتر از 5 سال کلمه «دزدي» را به کار ببريم زيرا از 5 سالگي به بعد، کودک مفهوم مالکيت را درک مي کند و مي فهمد که مثلا اين شي متعلق به خود او است يا نه.

 

در خانه يا مدرسه؟

معمولا کودک همزمان با دزدي، از ترس دعواي والدين دروغ هم مي گويد. مهم ترين کاري که والدين در خانه يا مربيان در مدرسه بايد انجام دهند اين است که سريعا به دنبال علت و انگيزه اين اقدام کودک باشند.

اگر اين اتفاق در خانه روي دهد معمولا کودک سراغ کيف مادر مي رود و به ندرت روي مي دهد که سراغ کيف پدر، خواهر يا برادر برود؛ اما اگر ببينيم کودکي به صورت مرتب از کيف مادر دزدي مي کند به اين معني است که ارتباط ناسالمي ميان کودک و مادر ايجاد شده و ممکن است اين کار، پاسخي به پرخاشگري هاي مادر يا به نوعي انتقام از او باشد.

همچنين اگر اين کار در مدرسه روي دهد معمولاًَ بر اثر تاثير گروه همسالان است.

 

دلايل دزدي کودکان

بي توجهي والدين نسبت به نيازهاي کودک - براي نمونه کودکاني که والدين آن ها از يکديگر جدا شده اند ممکن است بيشتر اين حالت در آن ها مشاهده شود.

نياز به ارتباط- گاهي کودک و نوجوان ارتباط مناسب با دوستان و همکلاسي هايش ندارد و با برداشتن يک شي از آن ها قصد باج گرفتن از همکلاسي هايش را دارد تا آن ها را دوست خود کند.

نياز به پول گاهي فرد براي خريد وسايل مورد نياز مدرسه، به پول احتياج دارد و از روي اجبار پول ديگران را برمي دارد.

حسادت يا رقابت- حسادت يا رقابت در صورتي که زياد شود، مي تواند عامل دزدي کودکان باشد. نکته جالب اين که به همان اندازه که در کودکان طبقه فقير اين امر مشاهده مي شود در کودکان طبقه ثروتمند نيز مشاهده مي شود و فرقي از لحاظ طبقه اجتماعي و اقتصادي بين کودکان وجود ندارد.

 

توصيه پيشگيرانه

از نکات مهم براي پيشگيري از دزدي کودکان، اين است که والدين با خشم با کودک برخورد نکرده و به او توهين نکنند. در اين راستا بايد اشتباه بودن کار کودک را برايش توضيح و مفهوم مالکيت را به او ياد دهيم و بگوييم در صورت نياز به هر وسيله اي از والدينش کمک بگيرد. بايد به کودک ياد دهيم برداشتن يک وسيله، با قرض گرفتن آن متفاوت است. اقدام اشتباهي که بيشتر والدين انجام مي دهند اين است که کودک را به قسم خوردن وادار مي کنند، اين کار به اومي آموزد چگونه ماجرا را انکار کند.

 

چه بايد کرد؟

بيش از حد ، واکنش نشان ندهيد. بهترين برخورد، آموزش صداقت و درستکاري و تصحيح اين رفتار ناشايست است؛ نبايد در برابر اين مسئله بيش از حد لازم واکنش نشان دهيد، همان طور که نبايد از کنار آن به سادگي بگذريد.

درباره کارهاي کودک با او گفت و گو کنيد. اگر بچه کوچکي، چيزي را که مال او نيست، برداشت با او صحبت کنيد و از او بپرسيد: اگر کسي چيزي را که مال توست بدون اجازه بردارد، چه احساسي خواهي داشت؟

از او بخواهيد چيزي را که برداشته است به صاحبش برگرداند. از آن جا که عذرخواهي براي کودکان کار مشکلي است، او را مجبور نکنيد بار اول عذرخواهي کند ولي بگوييد دفعه بعد بايد بگويي معذرت مي خواهم.

آموزش دهيد. به او آموزش دهيد وقتي شيئي را مي بيند و مي خواهد آن را داشته باشد، اول از شما يا هر کسي ديگر سوال کند آيا مي تواند آن را بردارد يا نه؟

او را مقاوم کنيد. به کودک ياد بدهيد در برابر وسوسه ها مقاومت کند. همه کودکان بايد ياد بگيرند وقتي وسوسه مي شوند تا هر چيزي را که مي خواهند، داشته باشند يا آن را بردارند، بتوانند خود را کنترل کنند.

اسم کارش را به او بگوييد. از او نپرسيد آيا چيزي را که در جيبش پيدا کرده ايد، برداشته است يا خير؟ علتش را نپرسيد، ولي با لحن جدي و خونسرد بگوييد: تو اين را دزديده اي! و اين حرف را به محض آن که از قضيه آگاه شديد، بگوييد.

گفتن"بچه بد" ممنوع. به کودک القا نکنيد «بچه بدي است» بايد به او فهمانده شود «کارش» ناپسند بوده است.

با پيامدهاي واقعي، آشنايش کنيد. جيغ و داد و موعظه هاي طولاني براي اين رفتار برخوردهاي صحيحي نيست؛ براي کودکان پيامدهاي واقعي لازم است تا ياد بگيرند دزدي، خلافي بسيار جدي است.

 

روانشناسی معرفت.

 روان‌شناسی شناخت، شاخه‌ای از روان‌شناسی است که به مطالعه فرایندهای ذهنی شامل چگونگی تفکر، درک، یادآوری و یادگیری در افراد می‌پردازد. روان‌شناسی شناخت به عنوان بخشی از حوزه وسیعتر و گسترده‌تر علم شناخت، به سایر حوزه‌ها نظیر علم اعصاب، فلسفه و زبان‌شناسی ارتباط دارد.

تمرکز اصلی روان‌شناسی شناخت بر کشف چگونگی کسب، پردازش و ذخیره‌سازی اطلاعات در انسان‌هاست. کاربردهای عملی متعددی برای روان‌شناسی شناخت وجود دارد که از آن میان می‌توان به روش‌های بهبود حافظه، چگونگی افزایش دقت تصمیم‌گیری و چگونگی ساختدهی به مطالب آموزشی به منظور بهبود یادگیری اشاره کرد.

تا دهه 1950، رفتارگرایی مهم‌ترین مکتب فکری در حوزه روان‌شناسی بود. بین 1950 تا 1970 رفته‌رفته این موج تغییر جهت داد و تمرکز بر روی موضوعاتی مانند «توجه»، «حافظه» و «حل مساله» قرار گرفت. در این دوره که غالباً از آن به عنوان «انقلاب شناختی» نام برده می‌شود، پژوهش‌های قابل ملاحظه‌ای در زمینه مدل‌های پردازش و روش‌های تحقیقات شناختی صورت گرفت و برای نخستین بار عبارت «روان‌شناسی شناخت» به کار برده شد.

تفاوت‌های روان‌شناسی شناخت

  • روان‌شناسی شناخت بر خلاف رفتارگرایی که تنها بر رفتارهای قابل مشاهده تمرکز دارد، وضعیت‌های درونی ذهن را مورد توجه قرار می‌دهد.
  • روان‌شناسی شناخت بر خلاف روان‌کاوی که به شدّت بر ادراکات ذهنی تکیه دارد، از روش‌های تحقیقات علمی برای مطالعه فرایندهای ذهنی استفاده می‌کند.

چه کسی به مطالعه روان‌شناسی شناخت می‌پردازد؟ 
به دلیل آن که روان‌شناسی شناخت با بسیاری از حوزه‌های دیگر سروکار دارد، معمولاً افرادی از شاخه‌های مختلف به مطالعه این شاخه از روان‌شناسی روی می‌آورند. آنچه در زیر آمده است تنها بخشی از کسانی هستند که از مطالعه روان‌شناسی شناخت بهره می‌برند:

  • دانشجویان علاقه‌مند به علم اعصاب رفتاری، زبان‌شناسی، روان‌شناسی صنعتی- سازمانی، هوش مصنوعی، و سایر حوزه‌های مرتبط.
  • معلمان، مدرسان و طراحان برنامه‌های درسی از یادگیری عمیقتر درباره چگونگی پردازش، یادگیری و یادآوری اطلاعات در انسان‌ها سود خواهند برد.
  • مهندسان، دانشمندان، هنرمندان، معماران و طراحان، همگی از درک بهتر وضعیت‌ها و فرایندهای درونی ذهن، سود خواهند برد.

عناوین مهم در روان‌شناسی شناخت

  • ادراک
  • زبان
  • توجه
  • حافظه
  • حل مسأله
  • تصمیم‌گیری و قضاوت

افراد مهم در تاریخچه روان‌شناسی شناخت

  • گوستاو فچنر
  • ویلهلم ووندت
  • ادوارد تیچنر
  • هرمان ابینگهاوس
  • ویلیام جیمز
  • ولفگانگ کهلر
  • ادوارد تولمان
  • ژان پیاژه
  • نوام چامسکی
  • دیوید راملهارت
  • جیمز مک‌کله‌لند

معرفت شناسی.

بین روانشناسی و معرفت شناسی، جریانی دائمی از تبادل دوسویه وجود داشته است. فلاسفه وروانشناسان در تایید آرای روانشناختی، به آموزه ها و براهین جدید معرفت شناختی تکیه کرده اند.به تازگی معرفت شناسان نیز در تلاشهایشان برای حل مسایل حوزه فکری خود به روانشناسی روی آورده اند.

بسیاری از اختلاف نظرهای معرفت شناسانه در حوزه روانشناسی به نحوی از انحاء به مباحث رفتارگرایی مربوط می شود. ابتدا در سال 1908 ، جان واتسن (1)قویا استدلال کرد که علم روانشناسی پیشرفت قابل ملاحظه ای نداشته است. چاره پیشنهادی وی این بود که از طریق تعویض موضوع موردمطالعه این رشته، آن را به علمی طبیعی مبدل سازیم: موضوع متناسب تحقیق روانشناسان بایدرفتار [انسان] می بود نه آگاهی یا ذهن. در واقع او استدلال کرد که تمام «به ذهن ارجاع دادنها» باید ازروانشناسی کنار گذاشته شود. او با استدلال به اینکه امور ذهنی وجود ندارند یا به نحوی خفیفتر، بااستدلال به اینکه دلیلی برای وجود آنها در دست نیست، این توصیه اش را قوت بخشید. او در سایرمواقع به دیدگاهی متوسل شد که بعدها رفتارگرایی روش شناختی نام گرفت، دیدگاهی که در آن،همه تبیینهای ذهنی به سبب دلایل روش شناختی نادیده گرفته می شوند. او و پیروان رفتارگرایش،در دفاع از دیدگاه اخیر، استدلالهای معرفت شناختی متفاوتی را بسط دادند.

یکی از این استدلالها که ب. ف. اسکینر از آن بهره گرفت، بدین منوال است: ما در حالی که ازاحساسات واسطه ای یا سایر رویدادهای ذهنی چشم می پوشیم،(2) می توانیم بی واسطه به سراغ علل فیزیکی اولیه رفته و از ارجاع دادن به علل ذهنی اجتناب کنیم. اسکینر استدلال کرد که اگر تمام پیوندها (3) مجاز باشند، با عدم توجه به یک پیوند ذهنی، چیزی از دست نخواهد رفت. احتمالااسکینر در گفتن اینکه چیزی از دست نخواهد رفت، منظورش این است که چیزهایی که از دست می روند برای ما کارکردی جز مشکل کردن [فرایند] پیش بینی و کنترل رفتار ندارند. با این همه،فرض کنیم که یکی از اهداف ما تبیین رفتار یک فرد باشد. بدین ترتیب، اگر یک رویداد ذهنی موجدیا علت ناقصه (4) رفتار موردنظر می بود، چیزهای پراهمیتی از دست می رفت. [در واقع] ما با غفلت از آن علت، نادرستی تبیین پیشنهادی خود راجع به رفتار آن فرد را تضمین می کردیم. بعضی رفتارگرایان با این جواب متقاعد نمی شوند، زیرا آنان مخالف این هستند که تبیین پدیدارها هدف مجاز (5) علم است. این مخالفت شاید با گفتن این مطلب تقویت شود که تبیین فقط به عنوان راهنمایی برای فهمیدن، ارزشمند است. ولی فهم امری ذهنی است و لذا در روانشناسی علمی نباید در پی آن بود. با این وجود، متوسل شدن به این دفاع، مفروض گرفتن این مساله است که نظر رفتارگرایان درباره این که روانشناسی علمی چه موضوعاتی را در بر می گیرد، درست است. برای مخالفت با این امر که دانشمندان باید سعی در تبیین پدیدارهای روانشناختی داشته باشند، یک رفتارگرا شاید دلایل دیگری داشته باشد. اما اگر این دلایل نیز رضایتبخش نباشد، احتمالا استدلال اسکینر با شکست مواجه خواهد شد.

دومین استدلال مورد استفاده اسکینر به شکست تبیین علل شناختی یا سایر علل ذهنی، مربوط است. وی معتقد است که یک نابهنجاری رفتاری، به شرطی به واسطه ارتباط دادن آن با اضطراب تبیین می شود که خود آن اضطراب [نیز] به نوبه خود تبیین گردد. با این وجود، مسلم انگاشتن رویدادهای ذهنی مانع پیگیری زنجیره علی می شود. اسکینر مدعی بود که محقق با [رسیدن به]اضطراب، به سادگی تحقیقش را متوقف کرده و نمی تواند سؤال کند که خود آن اضطراب، معلول چیست. یکی از مشکلاتی که این استدلال دارد، پذیرش این فرض است که معمولا روانشناسان غیررفتارگرا تحقیق و جستجوی خود را با مسلم انگاشتن علتی ذهنی به پایان می رسانند. برخی ازاین روانشناسان این کار را انجام می دهند، برخی دیگر نه. به عنوان نمونه، یک روانشناس فرویدی که رفتار بیمار مراجعه کننده ای را بر اساس اضطراب تبیین می کند، احتمالا پیشتر رفته و سعی می کند آن اضطراب را نیز بر اساس یک آرزوی سرکوب شده تبیین کند. با این وجود، مشکلی جدی تر در این فرض مقدماتی اسکینر نهفته است که حتی اگر اضطراب سبب رفتار ویژه ای گردد،ذکر آن تبیین کننده نیست مگر اینکه خود آن اضطراب نیز تبیین شود. همیشه این امر درست نیست که B به عنوان علت A ،تنها زمانی وقوع را تبیین می کند که وقوع B نیز به نحوی تبیین گردد. اگرلازم بود که B بر اساس C تبیین شود و C بر اساس D و نظیر آن الی آخر ، بدین ترتیب همه تبیینهای علی غیرممکن می شد. شاید پاسخ داده می شد که با تبیین شدن B ،تبیین مناسبی در اختیار داریم;نیازی نیست بیش از آن جلوتر رویم. اما توقف در آن مقطع دلبخواهی به نظر می رسد. چرا تبیین نیازبه ذکر علت علت [یا علت دوم] یک پدیده داشته باشد، اما به ذکر سلسله علل بعدی نه؟ شاید آنچه در مورد تبیین همیشه درست نیست فقط در مورد تبیین ذهنی صادق باشد; فقط با القای الگوی اخیراست که ملزم به ارائه علت علت می شویم. اما این نیز دلبخواهی به نظر می رسد. تفاوت بین تبیین ذهنی و غیرذهنی در چیست که تحمیل محدودیتهای شدیدتری را بر تبیین اولی توجیه می کرد؟

استدلال معرفت شناسانه ای که به طور بسیار گسترده ای از آن استفاده می شود به ادعای مشاهده ناپذیر بودن حالات یا رویدادهای ذهنی برمی گردد. استدلال این است: اگر فرایندهای شناختی کلا مشاهده ناپذیرند، پس دلیل قانع کننده ای برای اعتقاد به وجود آنها نداریم و بنابراین دلیل قانع کننده ای نیز برای پذیرفتن تبیینهای شناختی نداریم. همین استدلال شامل حالات ذهنی غیرشناختی، مانند احساسها یا هیجانها، نیز می گردد. مخالفان رفتارگرایی گاهی پاسخ می دهند که حالات ذهنی را می توان مشاهده کرد: هر یک از ما می توانیم از طریق درون نگری دست کم برخی حالات ذهنی را، که عبارتند از حالات ذهنی خودمان، (دست کم آن دسته از حالات ذهنی که از آنهاآگاهیم) مشاهده کنیم. رفتارگرایان چند پاسخ برای این نکته تدارک دیده اند. بعضیها (به عنوان نمونه، زوریف، (6) 1985) استدلال می کنند که درون نگری برای [دستیابی به] گزارشهای درون نگر، غیرقابل اعتمادتر از آن است که گواه علمی مستندی به حساب آید. برخی دیگر پاسخ داده اند که حتی اگر گزارشهای درون نگر قابل اعتماد می بود، چیزی که از طریق درون نگری به دست می آید،شخصی است و این واقعیت به تنهایی داده های درون نگر را به شواهدی نامناسب در علم رفتارشناسی بدل می سازد. پاسخی افراطی تر که برخی از فلاسفه ارائه می کنند این است که،درون نگری نحوه ای از مشاهده نیست، بلکه بیشتر نوعی نظریه پردازی است. دقیقتر اینکه، وقتی مابر مبنای درون نگری گزارش می دهیم که یک احساس درد، یک فکر، یک تصویر ذهنی و جز اینهاداریم، راجع به آنچه که موجود است، نظریه پردازی می کنیم. نظریه بدست آمده شاید درست باشد وشاید نادرست; اما، بر طبق این نظر، این واقعیت که ما درون نگری می کنیم نشان نمی دهد که برخی حالات ذهنی قابل مشاهده اند.

درون نگری خواه قابل اعتماد باشد، خواه نباشد یا خواه نحوه ای مشاهده باشد، خواه نباشد،مشکل تعیین مضمون و محتوای اذهان اشخاص دیگر یا حتی موجودیت آن اذهان [همچنان] باقی است. در حال حاضر عموما حل سنتی این مشکل یعنی استدلال بر اساس قیاس (7) شکست خورده تلقی می شود. احتمال دارد به جای آن، از استنتاج بر اساس بهترین تبیین (8) استفاده شود. اما برخی فلاسفه (مثلا، ون فراسن، (9) 1980) اعتبار این نوع استنتاج را مورد چالش قرار داده اند. اگر بتوان این چالش را تقویت کرد، شاید رفتارگرایان، دست کم در مورد یکی از اصول محوری برنامه های خود،قادر به دفاع باشند، و این به معنای رد همه تبیینهای ذهنی است.

بسیاری از شناخت گرایان و رفتارگرایان در لزوم تبدیل روانشناسی به یک علم طبیعی دقیق توافق دارند; اما آنها اغلب در مورد اینکه این کار نیازمند چیست، توافق ندارند. با این وجود، بعضی فلاسفه و بعضی روانشناسان در مورد «علمی » کردن روانشناسی، دست کم اگر این کار به معنای کاربرد موازینی از نوع موازین معرفت شناختی مورداستفاده در بیولوژی، شیمی و فیزیک باشد،چون و چراهای جدی ای دارند. در سنت هرمنوتیک، برخی استدلال می کنند که علوم یادشده قبل ازهر چیز علومی علی هستند، یعنی آنها، هم دربرگیرنده تحقیق در مورد قوانین علی اند و هم متضمن کاربرد وسیع تبیینهای علی. اما برخی استدلال می کنند که در روانشناسی ما باید اعمال انسان رابه زبان غیر علی و چه بسا برحسب نیت یا انگیزه ها تبیین کنیم. ظاهرا کارل پاسپرس، فیلسوف - روانپزشک آلمانی از نخستین حامیان این رای است. او در ویرایشی که در سال 1922 ازکتابش، سایکوپاتولوژی عمومی (10) به عمل آورد، فروید را به این نحو مورد انتقاد قرار داد: «اشتباه ادعای فرویدی در خلط ارتباطهای مبتنی بر معنا یا نیت (11) با ارتباطهای علی است. در صفحات پیشین همان اثر، او راجع به آن نوع روانشناسی بحث می کند که می خواست جایگزین روانشناسی نوع فرویدی گردد: علمی راجع به ارتباطهای مبتنی بر معنا و نیت.

برخی از اصحاب هرمنوتیک در عصر ما (همچون ریکور ، 1981) با یاسپرس در موردارتباطهای مبتنی بر نیت همعقیده اند، اما برخلاف او از نظریه فروید دفاع می کنند. آنها این رای رامی پذیرند که نظریه فروید واقعا در مورد نیات است نه علل. اما برآنند که فروید گاهی نظریه خودش را بد تفسیر می کند. آنها استدلال می کنند که دست کم بخشهای اصلی این نظریه با تفسیری مناسب صادق است. به علاوه فروید در انکار نیازمندی نظریه های مختلفش به تایید تجربی محق بود.بعضی از اصحاب هرمنوتیک استدلال می کنند که برآوردن چنین نیازی تنها زمانی معقول است که ما یک رشته موازین یا معیارهای تجربی، شبیه معیارهای مورداستفاده در شیمی یا فیزیک را به کاربریم، اما چنین کاری بیمورد است. ولی برخی دیگر (مثلا، چارلز تیلور، 1971) دیدگاه معرفت شناختی خود درباره موازین را همواره به تئوری فرویدی محدود نمی کنند; به نحوی کلی ترآنها استدلال می کنند که یک نظریه روانشناختی که مدعی تبیین اعمال انسان است، باید با معیارهایی ارزیابی شود که مربوط به علوم طبیعی نباشد.

برخی که مخالف دیدگاه هرمنوتیکی هستند، استدلال می کنند که نیات تا جایی که تبیین کننده هستند [از نوع] علل اند. به عنوان مثال، فرض کنیم که من به کاندیدای خاصی رای می دهم و نیتی که در رای من نهفته است، این است که می خواهم برای پیشگیری از سقط جنین موضعی گرفته باشم.به عبارتی من خودم را معترض به آرای کاندیدای رقیب که طرفدار سقط جنین است، می بینم. آیابینش من نسبت به کاری که بدین نحو در حال انجام آن هستم، تاثیری در رای من می گذارد؟استدلال چنین است که اگر تاثیری بگذارد، پس نیت کار من یک علت مؤثره (12) است; اگر تاثیرنگذارد، پس سخن گفتن از نیت عمل من چرایی اتفاق افتادن این کار را تبیین نمی کند. اغلب درمورد انگیزه ها [نیز] همین گونه استدلال می شود. (13) [مثلا] اینکه من شاید چون اعتمادی به فلانی ندارم، انگیزه ای در من ایجاد می کند که به او ترفیع ندهم، اما شاید آن عدم اعتماد تاثیری در ترفیعی که به بهمانی داده ام، نگذاشته است. اگر تاثیری گذاشته، ذکر انگیزه من به تبیین عمل من کمک می کند; اما در این حالت، انگیزه نیز یک علت است. از این رو، پیشنهاد کلی این است: هر جا که نیات و انگیزه ها تاثیری در اعمال فرد نگذارند، ذکرشان تبیین آور نیست; و اگر تاثیری بگذارند، علت اند.بنابراین، مشکلی که برای برخی دیدگاههای هرمنوتیکی وجود دارد، تبیین این است که روانشناسان چگونه می توانند در حالی که همه تبیینهای علی اعمال انسان را رد می کنند، همزمان چنین اعمالی راتبیین نمایند.

این عقیده که روانشناسی به سلسله ای از موازین تجربی به جز موازین علوم طبیعی نیاز دارد (وبه همین دلیل خود علمی طبیعی نیست)، لازم نیست به این عقیده گره خورده باشد که تبیینهای روانشناختی باید غیر علی باشند. برخی که عقیده اول را ترویج می کنند، عقیده دوم را رد می نمایند;آنها می پذیرند که انگیزه ها و نیات می توانند [از نوع] علل باشند. اما باز هم جهت استفاده ازموازینی غیر از موازین علوم طبیعی [در روانشناسی] برهان می آورند. با این وجود، آنهایی که برصحت این عقیده استدلال می کنند، باید به این سؤال پاسخ دهند: این موازین تجربی متفاوت واحتمالا دون پایه تر که قرار است در روانشناسی به کار روند کدامند؟ کارل یاسپرس پاسخی به این سؤال (14) دارد. او استدلال کرد که در ارزیابی آن دسته از مدعیاتی که راجع به ارتباطهای مبتنی برنیت اند، باید حاضر به پذیرش اموری که به زعم وی بدیهی اند، باشیم. او مدعای نیچه را در موردوجود رابطه ای کلی بین اطلاع از نگونبختی یک شخص و رشد اخلاقیات یک برده، به عنوان نمونه ای بدیهی می آورد. بسیاری از هرمنوتیسینهای متاخر نیز به ایده بدیهی یا چیزی بسیار مشابه،یعنی ایده اموری که به لحاظ شهودی واضح اند، توسل جسته اند. با وجود این، به سختی می توان دریافت که هر یک از این دو چگونه می توانند میزان یا معیار مقبولی برای حیطه ای از روانشناسی باشند که در آن فرضیه های رقیب با توجه به شواهد فعلی ما اعتباری نسبتا یکسان دارند. در واقع حتی در جایی که می توان تنها یک فرضیه واحد را که بدیهی به نظر می رسد در نظر گرفت، باز هم ممکن است هیچ دلیل معقولی برای اعتقاد به آن نداشته باشیم. زمانی بود که به نظر بیشتر ناظران بدیهی می آمد که بعضی مردم به دلیل اینکه شیطان روحشان را تسخیر کرده بود رفتاری غیرعادی داشتند; اما، چه بسا آن فرضیه به هیچ وجه تاییدی تجربی به دست نیاورده است. البته می توان بین فرضیه هایی که تنها به نظر می رسد بدیهی باشند و فرضیه هایی که واقعا بدیهی اند تمییزی قائل شد،اما اگر هیچ راهی برای بیان تفاوت آنها به ما نشان داده نشود آیا ایجاد تمایز کمکی خواهد کرد؟

راجع به مواردی که تا بدینجا بحث شد، فلاسفه و روانشناسان استدلالهای معرفت شناختی جدید و بحث انگیزی را برای حمایت از نظرات روانشناختی خود [در این زمینه] به کار بسته اند. باپیشرفتی در این زمینه بوجود آمده، برخی فلاسفه به چیزی که می توان اصطلاحا «معرفت شناسی کاربردی » نامید، علاقمند شده اند. به عبارتی، آنها برای نقد یا دفاع از مواردی همچون نظریه فروید (15) ، مبانی رفتاردرمانی، (16) رفتارگرایی و نظریه های مختلف در روانشناسی شناختی،به فرضهای معرفت شناختی به علاوه داده های تجربی تکیه کرده اند. پدیده عمدتا جدیدی که در این مطالعات کاربردی به چشم می خورد، توجه فوق العاده ای است که - برخلاف تلاشهای اولیه برای متکی ساختن نظریات روانشناختی، پیش هر چیز، بر آموزه های معرفت شناختی انتزاعی - به امورجزیی تجربی در روانشناسی معطوف می شود.

در نهضت طبیعی سازی معرفت شناسی، توسل به داده های تجربی مشهود است. در اینجا جهت معکوس می شود: به جای طریق عکس، از روانشناسی برای حمایت از معرفت شناسی استفاده می شود. از لحاظی، این تحول جدید نیست; فلاسفه متقدمی همچون دیوید هیوم و ایمانوئل کانت اغلب سعی کردند با توسل به اموری که به اعتقادشان واقعیتهایی در مورد ذهن انسان بود، نظریات معرفت شناختی خود را تقویت نمایند. با این وجود، بلافاصله بعد از جنگ جهانی دوم، بسیاری ازمعرفت شناسان کشورهای انگلیسی زبان برای تحلیل مفهومی، اهمیت زیادی قائل شدند. در نتیجه،معرفت شناسی اغلب چنان دنبال شد که گویی در وهله اول یا منحصرا رشته ای ماقبل تجربی است.معرفت شناسان تلاشهای نسبتا اندکی برای استفاده از مطالعات تجربی در روانشناسی (یابه همچنین در علوم دیگر) به عمل آوردند.

یک دلیل برای طبیعی سازی معرفت شناسی این است که گفته می شود که کوششهای سنتی درجهت یافتن مبنایی برای معرفت با شکست مواجه شده است. ظاهرا این مهمترین دلیلی است که،کواین در مقاله کلاسیک خود «معرفت شناسی طبیعی »، (17) ارائه کرده است.

معرفت شناسان سنتی چند پاسخ به این نکته داده اند. نخست اینکه استدلال می شود صورتهای جدیدی از «مبناگرایی » وجود دارد و ممکن است یکی از آنها درست از کار درآید. دوم اینکه،انسجام گرایان (18) استدلال می کنند که می توانند بدون توسل به هرگونه مبناگرایی، تبیین کنند که چگونه می توان مدعاهای معرفتی را توجیه نهایی کرد. سوم اینکه، استدلال می شود که معرفت شناسی سنتی، تنها در فراهم آوردن مبنایی برای معرفت خلاصه نمی شود، بلکه امورمهمتری را دنبال می کند. به عنوان مثال، معرفت شناسان به [موضوعاتی همچون] تحلیل مفهوم معرفت، بسط تئوریهایی در باب شواهد و توجیه، و توجیه قواعد غیربرهانی استنتاج (19) دلبستگی داشته اند. حتی اگر مشکل سنتی مبنا قابل حل نباشد، پیگیری این طرحها احتمالا مجاز است.با وجود این، شکست نسبت داده شده [به معرفت شناسی سنتی] در مورد حل آن مشکل تنها دلیلی نیست که طبیعت گرایان ارائه کرده اند. هم در معرفت شناسی و هم در رشته قرین آن یعنی فلسفه علم شکایاتی راجع به نداشتن نتایج مثبت و جالب توجه وجود داشته است. یکی از دلایل مربوطه این است که استدلال می شود که معرفت شناسی سنتی بیش از حد معمول به مدعیات ماقبل تجربی وابسته است. برخی طبیعت گرایان استدلال می کنند که اصلا معرفتی ماقبل تجربی وجود ندارد یااینکه [دست کم] در مورد احکام اساسی (20) چنین معرفتی وجود ندارد. استدلال می شود که یک معرفت شناس برای کسب نتایج ایجابی جالب توجه و خلل ناپذیر، به جای اینکه صرفا به جستجوی هرچه بیشتر مثالهای نقیض برای نظریه های نادرست و یا به تولید امور خیلی جزیی بپردازد، بایدبه نتایج تجربی علم روانشناسی و علوم دیگر متوسل شود. با این وجود، طبیعت گرایان در بین خودشان در مورد نحوه انجام این کار اتفاق نظر ندارند.

یک نظر طبیعت گرایانه که به کواین (21) مربوط است این است که ما باید سؤالاتی را جانشین سؤالات معرفت شناسی سنتی کنیم که بتوان با مطالعات تجربی در روانشناسی به آنها پاسخ داد.به عنوان مثال، او پیشنهاد می کند که سؤال از اینکه چگونه تحریکات حسی موجب اندوختن اطلاعات می شوند، جانشین سؤال سنتی در مورد مبانی معرفت گردد. با وجود این، احتمالا برخی فلاسفه پاسخ دهند که ما با جایگزین کردن سؤالات روانشناختی به جای سؤالات معرفت شناختی،معرفت شناسی را طبیعی نمی سازیم; ما فقط موضوع را عوض می کنیم.

نظر دوم این است که ما باید کل براهین لمی یا پیشینی را کنار بگذاریم و برای پاسخ به سؤالات معرفت شناختی خود را مقید به این نسازیم که تنها به شواهد تجربی توسل جوییم. در اینجا موضوع اصلی، که خود تا حدی تجربی است، این است که آیا از این رهیافت، نتایج جالب توجهی بدست خواهد آمد (و می تواند به دست بیاید؟). یک نظر متعادلتر بر آن است که معرفت شناسان باید همانندگذشته نسبت به استفاده از براهین لمی ادامه دهند، اما تا آنجا که ممکن است به نتایج تجربی نیزتوسل جویند. مثالی که می توان زد، مربوط به مباحثی است که راجع به ارزش معرفت شناختی مطالعات موردی بالینی وجود دارد. برخی استدلال می کنند که معمولا یافته های مطالعات موردی،هرچند ممکن است تصادفا برخی نظریه های روانشناختی را ابطال نماید، [اما] فقط ارزش ارشادی دارند نه ارزش استشهادی. (22) استدلال می شد که ما معمولا برای تایید فرضیه های مبتنی بر روابط علی، به شواهد تجربی نیاز داریم نه به شواهد حاصله از مطالعات موردی.

با وجود این، روانشناسان دیگری معتقدند که در اغلب موارد، مطالعات موردی می توانندنظریه های علی را به همان سان که تضعیف می کنند، تایید نمایند. یک معرفت شناس شاید هنگام اظهارنظر راجع به این بحث، در مورد ماهیت شواهد و تایید، تا اندازه ای به ملاحظات انتزاعی وماقبل تجربی متوسل شود، اما شاید هم ناچار باشد در این باره که آیا برای نظریه های آزمایش شده بدیلهای رقیب قابل قبولی وجود دارد یا نه، به داده های تجربی توسل جوید. به عنوان مثال، شایدثابت شود که در حیطه های خاصی از روانشناسی، مطالعات موردی می تواند تاییدکننده باشد، چراکه فرضیه های آزمایش شده اغلب رقیبهای قابل قبولی ندارند; در حیطه های دیگر، امکان دارد که آزمایش عموما برای قضاوت بین فرضیه های رقیب موجه، لازم باشد.

مثال فوق در رابطه با بحثی معرفت شناختی در علم روانشناسی است. اینکه آیا یافته های تجربی روانشناسی می توانند به حل مسایل معرفت شناسی کمک نماید یا نه، خود هنوز مورد مناقشه است.با این حال کاری که اخیرا در معرفت شناسی انجام می شود نشان دهنده گرایش شدیدمعرفت شناسان، حتی معرفت شناسانی که خود را طبیعت گرا نمی دانند، به مرتبط دانستن یافته های تجربی علم روانشناسی با مسایل موردعلاقه خودشان می باشد.

خانواده: ادامه.

از با هم بودن لذت ببريد!

نوجوان امروز با نشاط نيست

 

در مقاله قبل با عنوان روشي براي ايجاد شادابي درنوجوانان به اين موضوع پرداختيم كه چه وقت نوجوان احساس شادابي مي كند . نكته ي قابل توجه در دو مقاله ي " نوجوان امروز با نشاط نيست" ، اين است كه ما چگونه مي توانيم اين روحيه را در فرزندانمان ايجاد كنيم ؟

زير بناي شادابي نوجوان را خانه مي سازد و تربيت ، حرف اول را مي زند .

زير بناي شادابي نوجوان را خانه مي سازد و تربيت ، حرف اول را مي زند .اين موضوع اهميت زيادي دارد . بدين خاطر است كه بسياري از انديشمندان زمان شروع تربيت را 20 سال ، و برخي 15 سال قبل از تولد مي دانند . شرايط رشد و بالندگي ، بايد توسط پدر و مادر حاصل  گردد تا نوجوان در اين بستر، حركت  كند و به احساس مطلوب برسد.

 

قرن بيست و يكم ، قرن پيشي گرفتن فرزندان از والدين است . نوجوانان از پدرو مادرها جلو زده اند و كمتر آنها را قبول دارند . تا حدي هم حق دارند زيرا والدين در اين زمينه بسيار كم كاري كرده اند .مثلا اگر به پدري بگوييم يك مشكل رايانه اي را برطرف كن و از پسرش هم بخواهيم  برنامه اي را در رايانه تنظيم كن ، معمولا پسر موفق تر است .

حال چه بايد كرد ؟ اگر بخواهيم زمينه ساز مطمئني براي فرزندمان باشيم از كجا بايد شروع كنيم ؟

 

توقف تلقين منفي

اصل اول در اين مقوله اين است كه از همين الان شروع كنيم . به خودمان و به توانائي هايمان اعتقاد داشته باشيم . از گفتن جملات : " نمي توانم !!" ، " از من گذشته است " بپرهيزيم . با توان و همت عالي دست به كار شويم .

 

انسان به آنچه فكر مي كند ، مي رسد

اصل دوم اين است كه ما نيز به شادابي و طراوت زندگي فكر كنيم . خود شاد باشيم ، تا صورتمان درخشان شود و انرژي مثبت براي فرزندانمان پخش كند . در كتاب " انسان موجود ناشناخته ، اثر دكتر الكسيس كارل" آمده است كه : " انسان به آنچه فكر مي كند ، مي رسد " نبايد خود را دست كم بگيريد .

 امام علي (ع) در سخني مي فرمايند : " اي انسانها ! فكر نكنيد جرم كوچكي هستيد ! در شما دنياهاي زيادي ذخيره شده است "پس بيائيد تا قدر بزرگي روحمان را بدانيم .

صورت انسان دكور شخصيتي اوست . بدانيم كه فرزندانمان دائما به اين صورت مي نگرند . تابلوي صورت مان را عوض كنيم تا نشاط را به فرزندانمان تزريق نمائيم . به جاي آه هاي دردناك گاه و بيگاه كه همچون تيري در قلب فرزندانمان فرومي رود ؛" الحمدالله" بگوئيم . كاري كنيم فرزندانمان بدانند كه ما از زندگي خود راضي هستيم ، تا احساس اطمينان خاطر داشته باشند . حضرت رسول اكرم (ص) مي فرمايند : " مومن بايد همواره شادي در چهره اش نمايان باشد و اگر اندوهي دارد در قلبش پنهان باشد "

 

خانه تكاني كنيم !

هرگونه رفتار ، حرف و تكيه كلام ما  انرژي صادر مي كند . اول از همه بايد با خودمان تسويه حساب كنيم . تا با خودمان خانه تكاني فكري نكنيم ، نمي توانيم شرايط را براي رشد مطلوب نوجوان فراهم سازيم . براي اين كار سه عمل لازم است :

اول : زباله هاي فكري را بيرون بيندازيم

دوم : نكات مثبت وجود خود را بازيابي كنيم

سوم : نكات مبهم را حل كنيم

اينگونه است كه فكرمان آزاد مي شود و احساس آرامش سراسر وجودمان را در بر مي گيرد . اينگونه است كه آينه اي روشن مي شويم ، در مقابل چشمان تشنه ي نوجوان .

هرگونه رفتار ، حرف و تكيه كلام ما  انرژي صادر مي كند . اول از همه بايد با خودمان تسويه حساب كنيم . تا با خودمان خانه تكاني فكري نكنيم ، نمي توانيم شرايط را براي رشد مطلوب نوجوان فراهم سازيم .

به خودتان احترام بگذاريد !

اصل ديگري كه بر والدين لازم است تا تربيت صحيحي انجام دهند اين است كه همواره به خودشان احترام بگذارند . والدين بايد ارزش خود را بدانند .

 به راستي قيمت ما چقدر است ؟ امام صادق (ع) مي فرمايند : " بهشت قيمت شماست ، ارزان خود را نفروشيد "

اگر نوجوان به شما بي احترامي مي كند و حرف نامناسبي مي زند ، ريشه يابي كنيد . مسلما خودتان راهي براي اين كار باز كرده ايد . شايد حريم خودتان را نگه نداشته ايد و زمينه را براي ارتكاب اين خطا فراهم كرده ايد . اگر ما حد و حدود روابطمان با همسر و فرزندانمان را حفظ كنيم ، هيچگاه در معرض توهين قرار نمي گيريم . البته بايد بدانيم كه حفظ حريم ، منافاتي با صميميت و يك دلي ندارد . در اوج دوستي و محبت هم مي توان محترم بود .

 

به دنبال آموختن باشيد !

اصل ديگري كه بسيار عملي و كاربردي است ، بحث دانش افزايي پدر و مادر هاست . والدين بايد لحظه به لحظه دور دو محور رشد كنند : يكي ارتقاء رشد علمي – رواني ، و ديگر شناخت فرزندان از همه لحاظ اعم از فكري ، فرهنگي و رواني .

 ببينيم خواسته هايشان چيست ؟ احتياجاتشان كجاست ؟ در چه سني هستند و چه مشكلات فيزيولوژيكي دارند ؟بالاخره اگر مي خواهيم  پدر و مادر موفقي باشيم ، بايد بدانيم و بدانيم و بدانيم.

 

از با هم بودن لذت ببريد !

بحث آخري كه قصد داريم بدان بپردازيم اين است كه بدانيم "زير بناي ايجاد روحيه ي بانشاط براي فرزندان ، ايجاد تفريحات سالم خانوادگي است".كاري كنيم از " با ما بودن " احساس لذت كنند . برايشان جذابيت داشته باشيم . همان طور كه وقتي دوستشان در خانه را به صدا درمي آورد ، تلويزيون را خاموش مي كنند و با نشاط به سوي او مي روند ، در مقابل ورود پدر هم همين طور باشند . كاري كنيم تا كشش " باپدر بودن" براي نوجوان از " از پاي رايانه نشستن " بيشتر باشد . با نوجوانتان فوتبال بازي كنيد . حياط نداريد فوتبال دستي بازي كنيد . با هم كتاب بخوانيد ، با هم به پارك برويد ، با هم جدول حل كنيد .

خلاصه اينكه اگر مي خواهيم نوجوان امروز ، جوان افسرده ي فردا نباشد ، بايد وقت گذاشت و تلاش كرد . بايد همت عالي داشت و معتقد به اين اصل بود كه : "سخت است ، اما ممكن "

 

خانواده: ادامه

اخلاق خانواده

مطلوبیت زندگى اجتماعى و پیوند دادن زندگى فرد با فرد یا افراد دیگر، از آن رو است‏كه نیازهاى مادى و معنوى افراد در زندگى‏هاى دست جمعى (اجتماعى) بهتر تأمین شود .

 اصیل‏ترین نیازهاى آدمى ، در ظرف خانواده تأمین مى‏گردد. زیرا در محیط خانواده است كه نیاز تكوینى فرزند به پدر و مادر و نیاز مستقیم زن و شوهر به یكدیگر و نیازهاى عاطفى اعضاى خانواده به یكدیگر، پاسخ‏هاى خود را مى‏گیرند.

 

رابطه فرزند با پدر و مادر

مهم‏ترین رابطه ی میان انسانى با انسان دیگر، رابطه ی فرزند با پدر و مادر است كه اصل وجود فرزند وابسته به آنها است.آنچه پدر و مادر براى فرزند انجام مى‏دهند، به هیچ وجه قابل جبران و مقابله نیست و از این رو نمى‏توان بر اساس قاعده قسط و عدل ، رفتار آنان را پاسخ داد.گویا به همین دلیل است كه قرآن كریم معیار ارزش را در رابطه با پدر و مادر، احسان قرار داده است و در هیچ آیه‏اى نیامده كه فرزند باید با پدر و مادر رفتارى عادلانه داشته باشد؛ زیرا در چنین موضوعى، عدل كارایى ندارد.

 

قرآن كریم در آیات فراوانى فرزند را توصیه به احسان به پدر و مادر خویش مى‏كند و تعبیرهاى خاصى در این باره به كار مى‏برد كه حاكى از اهمیت فوق العاده ی این مسأله است.در آیه 36 از سوره نساء پس از امر به عبادت خدا و شرك نورزیدن به الله، بى‏درنگ مى‏فرماید: «و به پدر و مادر احسان كنید» . (1)

در آیه 23 از سوره اسراء تعبیر و قضى ربك الا تعبد الا ایاه و بالوالدین احسانا؛ «و پروردگار تو مقرر ساخت كه جز او را مپرستید و به پدر و مادر خویش احسان كنید» .

قضا در این جا به معناى تكلیف حتمى و مؤكد است.بالاترین تكلیف انسان عبادت خداوند است و پس از آن احسان به پدر و مادر قرار دارد.

 

در آیه‏اى دیگر مى‏فرماید: «ما به انسان سفارش كردیم كه نسبت به پدر و مادر خویش به خوبى رفتار كند» .و از آن جا كه این سفارش ممكن است موجب این توهم شود كه فرزند باید به طور كامل تسلیم پدر و مادر باشد، مى‏فرماید : «اما اگر آنان كوشش كردند تو را به كفر بكشانند دیگر اطاعت نكن» . (2)

 

تقارن این دو مطلب بیانگر آن است كه انسان چه اندازه باید در برابر پدر و مادر خویش خاضع و تسلیم باشد.

نفس این‏استثنا حاكى از گستره لزوم اطاعت و سرسپارى و فروتنى در برابر والدین است.

 

در سوره لقمان پس از بیان همین مطلب كه «اگر تو را وادارند تا درباره چیزى كه تو را به آن دانشى نیست به من شرك ورزى، از آنان فرمان مبر» سفارش مى‏كند در عین حال كه ایشان مشرك‏اند و تو را به شرك فرا مى‏خوانند، باید در دنیا به خوبى با آنان معاشرت كنى و رفتارت نسبت به آنان نیكو باشد. (3)

از دیگر تعابیر شگفت قرآن در این باره آن است كه مى‏فرماید: ان اشكر لى و لوالدیك؛ (4) «[به انسان سفارش كردیم‏] كه شكرگزار من و پدر و مادرت باش» .در هیچ جاى دیگر از قرآن این تعبیر وجود ندارد كه خداوند شكرگزارى خود را مقارن با دیگرى قرار داده باشد و این حاكى از اهمیت بسیار و سرشار احسان به پدر و مادر و رعایت حقوق ایشان است.

در جایى دیگر، قرآن كریم سفارش مى‏كند كه در برخورد با پدر و مادر پیر و فرتوت خود، اظهار خستگى و ناشكیبایى نكنید و آن گونه نباشید كه آنان احساس كنند شما از خدمت كردن به ایشان خسته شده‏اید: «اگر یكى از آن دو یا هر دو در كنار تو به سالخوردگى رسیدند به آنها اف مگو، به آنان پرخاش مكن و با آنها سخنى شایسته بگوى.و از سر مهربانى، بال فروتنى بر آنان بگستر و بگو: پروردگارا، آن دو را رحمت كن، چنان كه مرا در كودكى پروراندند» . 

 

خانواده:

 

با هم برای همیشه:

خانواده ، كانوني است كه در آن ارزش‌هاي اخلاقي، باورهاي ديني و معيارهاي اجتماعي از نسلي به نسل ديگر انتقال مي‌يابد و زمينه رشد عاطفي و تربيت اخلاقي و اجتماعي اعضاي خانواده فراهم مي‌شود. در انتقال فرهنگ و پاسداري از ارزش‌هاي اسلامي فرهنگي جامعه نيز اساسي‌ترين نقش به عهده خانواده است.

 

اين نهاد از منظر ارزش‌هاي اسلامي با توافق عقيدتي و آرماني پيمان ازدواج و پيوند همسري زن و مردي هوشمند و آگاه و برخوردار از بلوغ فكري و قابليت‌هاي اجتماعي پايه‌گذاري مي‌شود و اين زوج ، ستون اصلي حياتي‌ترين نهاد اجتماعي، يعني خانواده را تشكيل مي‌دهند.

 

مفهوم خانواده در نظام و تعليمات اسلامي با پيوند مقدس ازدواج، به عنوان يك نياز فطري و حق طبيعي انسان‌ها معنا مي‌يابد. در حقيقت زوجيت و تشكيل خانواده در اسلام پاسخ به عالي‌ترين و مطلوب‌ترين نياز فطري انسان و همگامي در طريق كمال است.

 

خانواده از منظر ارزش‌هاي اسلامي به عنوان فطري‌ترين و طبيعي‌ترين نهاد بشري از بالاترين قداست و رفيع‌ترين منزلت برخوردار است و در عين حال بيشترين و خطيرترين مسووليت‌ها را به عهده دارد.

خانواده‌ها به مثابه اصلي‌ترين پايگاه‌هاي رشد و شكوفايي شخصيت و پرورش مهارت‌هاي اجتماعي كودكان و نوجوانان، همانند حلقه‌هاي زنجير اجتماع انسان‌ها، اساسي‌ترين سهم را در سلامت و اعتلاي جوامع بشري به عهده دارند و بخش قابل توجهي از شكل‌گيري شخصيت، تبلور رفتارهاي اجتماعي، تعاملات بين فردي و مسووليت‌پذيري انسان‌ها حاصل چگونگي بازخوردها، بينش‌ها و تجارب آنان در زندگي خانوادگي است.

بنابر اين سلامت و سعادت جامعه به سلامت و پويايي نظام خانواده وابسته است و سلامت و تعادل و تعالي نظام خانواده نيز به كيفيت روابط بين « زن و شوهر»، والدين و فرزندان بستگي دارد.

هر قدر روابط في مابين همسران برتر، سالم‌تر و پرجاذبه‌تر باشد ، زندگي شيرين‌تر و با صفاتر مي‌گردد و فرزندان پرنشاط و موفقي تربيت مي‌شوند.

بدون ترديد براي كودكي كه پاي به عرصه وجود مي‌گذارد ، پيكره پدر و مادر، كامل‌ترين و خوشايندترين پيكره هستي و شخصيت و منش آنان كامترين الگو براي همانندسازي است. كودكان، اولين تجربه ارتباط اجتماعي‌شان را از پدر و مادر خويش مي‌آموزند ، اما پدران و مادران نيك مي‌دانند سال‌ها پيش از آن‌كه كودكانشان از طريق تقليد بصري از رفتا‌ر آنان الگو بگيرند ، در دوران جنيني تحت تاثير ويژگي‌هاي شخصيتي و كلام و گفتگوي ايشان قرار گرفته‌اند.

 

به طور كلي سلامت و استحكام و اقتدار عاطفي و منطقي خانواده و برخورداري پدران و مادران از بصيرت و بينش اجتماعي و نيز آگاهي‌هاي مستمر ايشان ضامن رشد مطلوب شخصيت اجتماعي كودكان و نوجوانان و پيشگيري از تعارضات، تضادها، كجروي‌ها و اختلالات رواني  اجتماعي ايشان نيز در گرو سلامت خانواده است.

به عبارت ديگر، زمينه‌ساز پذيرش مسووليت اجتماعي در كودكان و نوجوانان و نيز تبلور نوآوري‌ها و خلاقيت‌هاي ذهني آنان، خانواده است و بس.

بديهي است بدون همراهي و همگامي مادران و پدران متعهد ، آگاه و دلسوز، مربيان مدرسه نمي‌توانند چندان موفق شوند، زيرا فرآيند تعليم و تربيت همانند مثلث مقدسي است كه يك ضلع آن خانه ، ضلع ديگرش مدرسه و پايه آن كودك مي‌باشد. به عبارت ديگر سرچشمه سعادت اجتماعي وكليد موفقيت مدارس در خانه است و بس.

بدون ترديد خانواده‌هاي لجام گسيخته و متزلزل، جامعه متزلزل را پديد مي‌آورند. جامعه‌اي كه در آن نشاني از خانواده‌هاي سالم يافت نشود ، ميزان طلاق روزبه‌روز بالا برود و ازدواج‌هاي مطلوب و برنامه‌ريزي شده كمتر صورت گيرد ، بزودي متلاشي خواهد شد و به طور كلي اساس كجروي‌هاي اجتماعي را بايد در خانواده جستجو كرد.

اگر ميزان ارتكاب جرايم توسط نوجوانان و جوانان روزبه‌روز افزايش مي‌يابد ، اگر ميزان اختلالات رفتاري و شخصيتي روزبه‌روز بيشتر مي‌شود ، اگر بيش از 50 درصد تخت‌هاي بيمارستاني در اروپا و آمريكا را بيماراني رواني اشغال كرده‌ا‌‌ند و اگر گاه ميزان طلاق به 80 درصد مي‌رسد ، يعني از هر 4 ازدواج ، حدود 3 ازدواج در سال‌هاي اوليه منجر به طلاق مي‌شود، ريشه اصلي تمامي اين مشكلات در خانواده است. چرا كه خلا ء عاطفي و ناامني رواني سرمنشأ غالب پريشاني‌هاي شخصيتي و كژروي‌هاي  فردي و آسيب‌پذيري‌هاي اجتماعي است.

امروزه كارگزاران فرهنگي جوامع مختلف در گستره جهان براين باورند كه اگر بخواهيم از جامعه‌اي سالم، متعالي، سعادتمند و پويا برخوردار باشيم، چاره‌اي جز سرمايه‌گذاري در زمينه تشكيل و حمايت از خانواده متعادل و متعالي و مطلوب نداريم.

 

خانواده: ادامه

خود محوری در خانواده ، ممنوع

 

 

آنچه در محیط خانواده اصل است و باید سعی كرد كه همه افراد آن را رعایت كنند، اصل محبت و تقویت روابط عاطفی است.تقویت عواطف در خانواده موجب می‌شود مصالح خانواده بهتر تامین شود. طبعا هر چه با آن منافات داشته باشد نا مطلوب بوده و  ارزش منفی خواهد داشت.

 

به موجب محبت وقتی كسی ، دیگری را دوست دارد باید در صدد بر آید كه مصالح او تامین شود. عواطف متقابل باعث می‌شود همه سعی كنند تا همه پیشرفت كنند و مصلحتشان تامین شود. و در مقابل، چیزی كه مانع از این همدلی و همیاری می‌شود ، خود خواهی و خود محوری است كه به اساس خانواده لطمه وارد می سازد.

عواملی كه موجب خود محوری در محیط خانواده است ، غالبا ناشی از عقده هایی است كه افراد قبل از تشكیل زندگی خانوادگی داشته اند ، چه از طرف مرد و چه از طرف زن.

عواملی كه موجب خود محوری در محیط خانواده است احتیاج به بررسی های روانشناختی دارد. و غالبا ناشی از عقده هایی است كه افراد قبل از تشكیل زندگی خانوادگی داشته اند ، چه از طرف مرد و چه از طرف زن. تحقیرهایی كه هر یك از مرد و زن در دوران كودكی تحمل ‌كرده‌اند چه از ناحیه پدر و مادر و چه از ناحیه سایر افراد ، در ضمیر ناخود آگاه آنها اثر گذاشته و منتظر فرصتی برای بروز و جبران آنها است. البته این انتظار یك انتظار آگاهانه نیست بلكه نا خود آگاه است و خود انسان نیز توجه ندارد كه چه عاملی وی را وادار به چنین رفتار نادرستی می‌كند.

 

دانشمندان با بررسی های دقیق به این نتیجه رسیده اند كه تحقیرهای دوران كودكی ناشی از محیط خانواده یا مدرسه یا اجتماع بزرگ، آثار منفی در ضمیر ناخود آگاه شخص می گذارد و بدنبال آن روح انسان برای جبران یا انتقام گیری منتظر فرصت می‌شود. مثلا بچه ای كه از سوی پدر و مادر دچار سختی و ناراحتی شده و عواطف و احساساتش جریحه دار گشته ناخود آگاه منتظراست پدر یا مادر بشود و خود همان نقش را بازی كند.

وقتی بچه در محیط خانواده تحت فشار روانی قرار گرفت به طور طبیعی این فشار در جایی بروز و ظهور می‌كند.

تجریه های روانشناسانه زیادی موید مطلب فوق است حتی خود افراد می‌توانند این تجربه را در محیط های خانوادگی دیگران و یا خودشان آزمایش كنند غالب افرادی كه تمایل دارند به دیگران زور بگویند كسانی هستند كه زمانی زور شنیده اند. و افرادی كه می خواهند دیگران را تحقیر كنند كسانی هستند كه خودشان روزی تحقیر شده اند. البته این تنها عامل نیست. عوامل تربیتی دیگری هم ممكن است چنین تاثیری را داشته باشد ولی به هر حال این یكی از عوامل مهم است و اگر زن و شوهر از افرادی باشند كه در دوران كودكی در محیط خانواده یا در اجتماع تحقیر شده یا ضربه خورده باشند بطور ناخود آگاه در صدد بر می آیند كه انتقام خود را از سایر افراد بگیرند, و تحقیرهایی را كه تحمل ‌كرده‌اند بواسطه تحقیر كردن دیگران جبران كنند.

 

ساده ترین راه آن تحقیر بچه های خودشان است. پدر و مادری كه بچه هایشان را مثل چشم خودشان دوست دارند نا خود آگاه آنان را مورد اذیت قرار می دهند و خودشان نیز نمی دانند چرا تمایل دارند بچه های خود را سركوفت داده و تحقیر كنند. علت اصلی در اعماق روح آنهاست ولی به آن توجه ندارند. البته تحلیل ساده این رفتار این است كه چنین عادت ‌كرده‌اند از پدر و مادرشان یاد گرفته اند ولی تنها یاد گرفتن نیست بلكه یك انگیزه روانی ناخودگاه وجود دارد.

 

محیط خانواده باید محیطی آرام ،منطقی ،با محبت ،متعادل و دوست داشتنی باشد تا در سایه ی آن هم زن وشوهر از زندگی شان راضی باشند و هم فرزندان صحیح تربیت شوند و برای زندگی آینده آماده شوند، خود محوری و ندیدن خواسته ی اطرافیان نتیجه ای جز سرد شدن محیط خانواده نخواهد داشت.

 

با لجبازی همسرم چه کنم؟

 

جر و بحث‌ های زنا شویی و اختلاف ‌نظر‌های همسران مساله ‌ای است که همه زوج ‌ها آن را تجربه می ‌کنند، اما اهداف زوج‌ ها با هم در این میان متفاوت است و گاهی خودشان از این موضوع آگاه نیستند. بعضی‌ ها دوست دارند هر چه زودتر جر و بحث و بگو مگو را پایان دهند و دوباره آرامش را به رابطه خود برگردانند و به هر چیزی برای بدست آوردن آرامش متوسل می ‌شوند، بعضی ‌ها نیز این بگو مگو‌ها را میدان جنگی تصور می ‌کنند که باید پیروز آن شوند و اینها نیز به هر کاری برای پیروز شدن دست می ‌زنند، این افراد با لجبازی تمام بحث را کش می ‌دهند و نمی ‌خواهند اشتباهات خود را بپذیرند و در برابر هر حرفی جوابی می ‌دهند و در برابر هر عملی رفتاری از خود نشان خواهند داد.

 

لجبازی یک خصوصیت شخصیتی است که افراد را به کارهای بچگانه و تصمیم ‌های غیر منطقی وا می ‌دارد. لجبازی از این احساس نشأت می‌ گیرد که فرد فکر می‌ کند دارد شکست می‌ خورد و باید قدرت خود را نشان دهد. در واقع کمبود اعتماد به نفس و عدم خود باوری و کمبود‌های درونی گاهی باعث لجباز شدن افراد می ‌شود. شاید بسیاری از شما وقتی لجبازی می ‌کنید از عملکرد خود آگاه نباشید و ندانید که در حال لجبازی با همسرتان هستید. برای این ‌که به شناخت بهتری راجع به لحظاتی که لجباز می ‌شوید پیدا کنید باید نمودهای لجبازی را بشناسید.

وقتی شما لجباز می ‌شوید نسبت به همسرتان خشم و کینه شدیدی احساس می‌ کنید و هر چه این احساس شدیدتر باشد عملکرد شما نیز بدتر و شدیدتر می ‌شود. لجبازی باعث می ‌شود شما حقایق را نادیده بگیرید و اشتباه خود را نپذیرید و همین امر همسرتان را نیز آشفته می ‌کند

لجبازی‌ هایتان را بشناسید

گاهی افراد نمی ‌دانند که شدیدا در حال لجبازی با همسرشان هستند و بدون این ‌که به اعمال و گفتار خود فکر کنند با همسرشان برخورد می ‌کنند. باید گفت که شما لجبازی می ‌کنید وقتی که:

 

1 - بخواهید اشتباهات همسرتان را با رفتارتان تلافی کنید.

2 - عمدا کاری را که می ‌دانید همسرتان دوست ندارد انجام دهید.

3 - اشتباهات خود را تکرار کنید و اصرار داشته باشید که کارتان درست است.

4 - حرف همسرتان را با دقت گوش ندهید و مدام حرف خود را بدون منطق تکرار کنید.

5 - در برابر اشتباه خود اشتباهات گذشته همسرتان را پیش بکشید تا خود را تبرئه کنید و همسرتان را مقصر جلوه دهید.

6 - می ‌دانید اشتباه از شماست و آن را نپذیرید.

7 - می ‌خواهید همسرتان را آزار دهید.

 

وقتی شما بدانید دارید اشتباه می ‌کنید و به کار خود ادامه دهید در حال لجبازی هستید و با این کار همسرتان را نیز به لجباز شدن و جنگیدن با خودتان تشویق می‌ کنید. وقتی شما لجباز می ‌شوید نسبت به همسرتان خشم و کینه شدیدی احساس می‌ کنید و هر چه این احساس شدیدتر باشد عملکرد شما نیز بدتر و شدیدتر می ‌شود. لجبازی باعث می ‌شود شما حقایق را نادیده بگیرید و اشتباه خود را نپذیرید و همین امر همسرتان را نیز آشفته می ‌کند و ممکن است او نیز خشمگین شود و دست به اعمال غیرمنطقی بزند. لجبازی باعث می ‌شود که شما به همسر خود توهین و او را تحقیر کنید.

گاهی لجبازی آنقدر شدت می ‌گیرد که یک زندگی به دلایل کوچک و واهی از هم می ‌پاشد و زن و شوهر به خاطر لجبازی با یکدیگر عشق شان را از یاد می‌برند و فقط به پیروز شدن در برابر دیگری می‌ اندیشند. با دقت در رفتار خود و پرورش تفکر منطقی در خودتان می‌ توانید با لجبازی مقابله کنید اما اگر همسری لجباز دارید چه باید بکنید؟

 اول از همه یادتان باشد که در برابر لجبازی ‌های همسرتان شما لجبازی نکنید، چرا که اگر در این دور بیفتید روزبه‌ روز روابط‌ تان بدتر و بدتر می ‌شود و بازگشت به عقب غیرممکن خواهد شد.

در برابر همسر لجباز

اگر همسر لجبازی دارید باید در رفتارتان یک سری نکات را رعایت کنید تا همسرتان سر لج نیفتد و با شما لجبازی نکند.

 

اول از همه یادتان باشد که در برابر لجبازی ‌های همسرتان شما لجبازی نکنید، چرا که اگر در این دور بیفتید روزبه‌ روز روابط‌ تان بدتر و بدتر می ‌شود و بازگشت به عقب غیرممکن خواهد شد.

 

دوم این ‌که وقتی همسرتان عصبانی است جواب او را ندهید و با او بحث نکنید بلکه در آن لحظه او را به آرامش دعوت کنید و همیشه خواسته ‌هایتان را در آرامش به او بگویید. وقتی خودتان نیز عصبانی هستید از جر و بحث بپرهیزید.

 

سومین نکته این است که بدانید کسی که لجبازی می‌ کند معمولا خودش می ‌داند که حق با او نیست اما هیچ وقت نمی ‌خواهد این را به زبان بیاورد، پس شما نیز اصرار نکنید و بحث را ادامه ندهید.

 

چهارم این‌ که همیشه اشتباهات همسرتان را با احتیاط و مهربانی با او در میان بگذارید چرا که اگر او احساس کند که دارید تحقیرش می ‌کنید یا انتقادتان را توهین ‌آمیز به او منتقل می‌ کنید ممکن است با شما لجبازی کند و ایرادش را نپذیرد و رویه ‌اش را تغییر ندهد.

 

نکته آخر این ‌که تا آنجایی که می ‌شود همسرتان را عصبانی نکنید و حداقل، کارهایی که می ‌دانید او دوست ندارد را انجام ندهید. به یاد داشته باشید که محبت و مهربانی همیشه کارساز است و لجبازی را از بین می‌ برد.

 

خانواده: ادامه

رای یک زندگی خوشبخت

 

 

 خانواده ، نهادی مقدس است که هسته اولیه آن از پیوند ازدواج زن و مرد، شکل می گیرد. این دو موجود هر کدام با سرشت و ویژگی های منحصر به فردشان، طرحی نو در می اندازند تا در کنار یکدیگر، مسیر حیات خویش را به گونه ای مشترک و با حال و هوایی متفاوت از زمان مجرد طی نمایند.

برخی اختلاف نظرها و تفاوت سلیقه ها، ممکن است کشتی زندگی مشترک را دچار تب و تاب نماید و مخاطراتی را متوجه زندگی زناشویی کند. هر چقدر فهم، درک، گذشت، بینش و خداترسی طرفین ( زن و شوهر) بیشتر باشد، قدرت و توان مقابله و رویارویی آنان با حوادث و ناملایمات و اختلافات بیشتر می شود.

به دیگر سخن، ضعف شخصیتی، کوته فکری، تکروی، تنگ نظری و در نظر نگرفتن رضای خداوند، عواملی می شوند برای کاهش عشق و علاقه ها و ایجاد دلسردی ، بی تفاوتی و در نهایت سست شدن و فرو ریختن پایه های خانواده.

بدین ترتیب، اگر نگاهمان به طرف مقابل، نگاهی عمیق و واقع بینانه ، و نگرشمان به زندگی، نگرشی الهی و انسانی، مبتنی بر احترام و گذشت و عشق و ایثار باشد، خواهیم دید که طعم شیرین و لذت بخش زندگی، سالیان دراز در کاممان خواهد ماند.

 

به قول شاعر

                             زندگی زیباست ای زیبا پسند                          زنده اندیشان به زیبایی رسند

                             آنقدر زیباست این بی بازگشت                        کز برایش می توان از جان گذشت

در اینجا مطالب کاربردی و ساده ای را برای برخورداری از یک زندگی خوشبخت  برای شما خواننده گرامی فراهم آورده که امید است مورد توجه قرار گیرد.

 

عوامل مرتبط با زندگی مشترک

الف) قبل از ازدواج

1- بررسی و تحقیق و انتخاب همسر 

2- خواستگاری، قراردادها و خریدها 

ب) بعد از ازدواج

1- روابط زناشویی و جنسی زوجین

2- بارداری

3- کار کردن خانم ها در خارج از منزل 

4- آشپزی و خانه داری 

5- تربیت  فرزند

6- رفتار با والدین همسر

7- خرید مایحتاج خانه

8- خرید اثاثیه و دکوراسیون منزل

9- مسافرت و میهمانی و تفریح

10- انتخاب و تغییر محل سکونت

11- تحصیل فرزندان

12- روابط اجتماعی و دوستانه

13- ازدواج فرزندان

14- حوادث و پیشامدها

 

 

 

عوامل مؤثر در خوشبختی خانواده

1- عمل به احکام الهی

2- مثبت فکر کردن 

3- داشتن برنامه ریزی مناسب

4- دوستان خوب

5- فرزندان سالم و صالح

6- ملاحظه و انصاف

7- منطقی بودن

8- کار و تلاش

9- دعا و توکل بر خداوند

10- مشورت 

11- نشاط و شادمانی

12- انس و الفت با قرآن و عترت 

13- عشق ورزیدن  به خانواده

14- اعتماد و اطمینان متقابل

 

عوامل مؤثر در بدبختی خانواده

1- عمل نکردن به دستورات خداوند

2- بی برنامگی

3- مـُدگرایی و چشم و هم چشمی

4- دخالت های بی مورد دیگران

5- زخم زبان و تنش ( داخلی و خارجی)

6- لجبازی و یکدندگی ( تکروی)

7- اعتیاد 

8- بی بند و باری و فساد اخلاقی

9- بیکاری و بی عاری

10- دورنگی و دورویی ( نفاق و دروغگویی)

11- منفی فکر کردن

12- همسایه ناباب

13- یأس و ناامیدی

14- تن پروری و شکم پرستی

 

 

 

توصیه هایی برای داشتن یک زندگی خوشبخت

1- از بزرگ نمایی تلاش های خود پرهیز کنید، چون همسر شما هم تلاش های فراوانی برای زندگی مشترک دارد.

2- موفقیت فرزندان شما و ایجاد فضایی مطلوب برای زندگی جمعی، به تلاش های متقابل زوجین بستگی دارد.

3- در حضور فرزندان از کلمات و عباراتی که بار محبت آمیز و موفقیت آمیز دارند استفاده کنید، مانند: خواهش می کنم – خسته نباشید- عزیزم- بسیار خوب- آفرین- دست شما درد نکند- موفق باشی- جانم و ...

4- قدرت والدین در خانه نباید تضعیف شود و به ویژه اقتدار پدر باید بر سر خانواده باشد تا سنگ بر روی سنگ بند شود ( با ملاحظه اعتدال و انصاف).

5- رفتار زوجین با هم ، الگوی رفتاری فرزندان با والدین است، پس فرزندانی با هویت و شخصیت مطلوب پرورش دهید.

6- فرزندان هنگامی که بزرگ و مستقل شوند، رفتار پدر و مادر را نقد می کنند؛ پس مراقب باشید.

7- بار زندگی را به تنهایی نمی توان به دوش کشید پس لجاجت و سرسختی نکنید.

8- در امر ادامه تحصیل و توسعه فکری و معنوی همسر خود بکوشید.

9- تحقیر کردن همسر در میان فرزندان به نفع نظام خانواده نیست.

10- خرافات و حرف این و آن را از محیط خانه دور کنید.

11- خواسته ها، تمایلات و نیازهای همسرتان را کشف کنید.

12- منطق، تنها تیغی است که هیچ گاه کـُند نمی شود، بیایید همواره منطقی باشیم.

13- همان قدر که شما دوستانی برای گفتگو و رفت و آمد دارید، همسرتان هم دارد: پس سعی کنید در این زمینه تعادل و تفاهم  برقرار باشد.

14- ساختار جسمی و روحی زن و مرد با یکدیگر تفاوت دارد. شناخت این تفاوت ها، کنار آمدن با زندگی را برای ما راحت می سازد.

15- مسائل و مشکلات خانه را طوری به همسرتان بازگو کنید که منجر به نتیجه ای تلخ نشود.

16- کارهای منزل را تا قبل از آنکه همسرتان به خانه بیابد انجام دهید تا زمان بیشتری را در کنار او باشید.

17- خانه برای مرد باید محل آرامش و محبت و عشق باشد، این خانه را هر روز برای او بسازید.

18- خودتان شوخی شوخی برای همسرتان، دردسر درست نکنید.

19- در بیرون رفتن از خانه، مسافرت ها، تفریحات و... مراقب نگاه های آلوده باشید.

20- در حد ضرورت، با غریبه ها ارتباط کلامی داشته باشید ، نه بیشتر.

 

 

21- زندگی خوب داشتن را می توان از کسانی یاد گرفت که زندگی شان تباه شده است.

22- زوجین باید خاصیت "هم پوشانی" داشته باشند، یعنی یکدیگر را کامل کنند.

23- از نوشتن فیلمنامه (سناریو) در ذهنتان، برای مقابله با همسرتان پرهیز کنید.

24- پر کردن ذهن از مسائل، حرف ها، عقده ها و کمبودها، دردی را دوا نمی کند. ذهن خود را زلال و بی کینه کنید.

25- تحکیم مبانی اعتقادی و پایبندی به اصول اخلاقی و مذهبی، کار اول شماست.

26- اجازه تعرض و بی حرمتی به افراد خانواده خود را ندهید. حریم خانواده باید ایمن ترین جا برای شما باشد.

27- ممکن است همسر شما گاهی رفتارهای عجیب و غریب از خود بروز دهد، سعی کنید با آن منطقی برخورد نمایید.

28- آراستگی و آرایش ظاهری نقش مهمی در دلبستگی زوجین به یکدیگر دارد.

29- موقع بروز اختلاف و ناراحتی، ببینید اصلاً بر سر چه با هم اختلاف دارید چون اغلب ناراحتی ها بر سر مسائل هیچ و پوچ و بیخودی است.

30- از همسرتان بخواهید پنج ایراد و اشکال اساسی شما را بنویسد و سپس با یکدیگر آنها را تجزیه و تحلیل و رفع اشکال نمایید.

31- فرزندان بعد از پیوند شما به وجود آمده اند پس آنها را مقدم بر خوشبختی خود ندانید.

32- هیچ وقت زندگی را در بن بست نبینید. همیشه یک راه خوب برای رهایی وجود دارد.

33- شیرینی زندگی به فراز و نشیب ها و داشتن و نداشتن های آن است. پس کام خود را همواره با تکیه بر موفقیت ها شیرین نگاه دارید.

34- هنگامی که با هم دعوا می کنید و از دست یکدیگر ناراحت می شوید و قهر و ناز می کنید، والدین یکدیگر را دعوت کنند و دور هم جمع شوید تا بهانه ای شود برای این که با هم آشتی کنید.

35- به مناسبت ها و بهانه های مختلف، مانند سالروز تولد، ازدواج، عقد، بچه دار شدن و ... به یکدیگر هدیه ای بدهید و فضای خانواده را تحول ببخشید.

36- در فعالیت ها و صحنه های اجتماعی یاری رسان همسر خود باشید.

37- زوجین در ماه های اول زندگی باید مراقب روحیات و ویژگی های فردی یکدیگر باشند تا به هم عادت کنند و سازگاری و تطبیق پیدا کنند. شاید ماه های اولیه زندگی، شکنندگی زیادی داشته باشد پس مراعات همدیگر را بنمایید و مواظب هم باشید.

38- در همه حال رضای خدا را در نظر داشته و خدا ترس باشید چون در این صورت هر حرفی را نخواهید زد، به هر جایی نخواهید رفت، هر فکری نخواهید کرد و هر تصمیمی نخواهید گرفت.

39 – برای آسایش در زندگی از هزینه های غیر ضروری چشم بپوشید در ابتدای جوانی از آنچه به دست می آورید ، درصدی را برای دوران کهولت ، همسر و فرزندان تان پس انداز نمایید.

40 – حقیقت را بپذیری و همیشه حقیقت گو باشید . جامعه ای خوشبخت است که انسان هایی درستکار و حقیقت گو و با منطق داشته باشد.

خانواده: ادامه.

 

 

 

پنج کلید خوشبختی

 

 

امواجی که به ساحل برخورد می کنند، پس از گذشت سال ها، به آرامی و رفته رفته صخره های ساحلی را فرسایش می دهند و در جغرافیای مناطق ساحلی تغییراتی پدید می آورند.

 زندگی مشترک  نیز همانند ساحلی است که بر اثر رفتارها، گفتارها و گذشت زمان تغییر شکل خواهد داد. ممکن است چهره جدی زندگی مشترک تحسین برانگیز باشد و شاید هم بر اثر ضربه ها، ناملایمات و سوء رفتارها، تصویر کامل آن به شکلی ناخوشایند و تکه تکه شده درآمده باشد. در این مقاله ،راه هایی برای شادی بخشیدن به زندگی، برقراری صلح، رفع کاستی های موجود بین روابط زن و مرد، ارائه می گردد.

 

 

 روابط انسانی برای حرکت در مسیر پر پیچ و خمی که در پیش روی دارد به مقداری انگیزه نیازمند است. همکاری در زندگی مشترک ارزش والایی دارد. به آن توجه کنید و حس مشارکت، همدردی و همکاری را پرورش دهید.

 

- ببخشید و فراموش کنید

نخستین قدم برای تداوم بخشیدن به زندگی مشترک،بخشش و فراموش کردن خطاهاست ؛ می توان قضاوت نادرست را نادیده گرفت حتی اگر ناراحت کننده باشد. با گذشت  و فراموش کردن اشتباه ها می توان به همه چیز رنگ تازه ای زد. بی اعتمادی و آزردگی خاطر را از زندگی مشترک دور کنید. اگر نتوانید حفره هایی را که در چارچوب زندگی مشترکتان ایجاد شده اند، پر کنید پس از مدتی شالوده ی سست آن فرو خواهد ریخت. به خاطر داشته باشید که گذشت باید همراه با فراموش کردن خطاها باشد. در غیر این صورت، آتشی است که زیر خاکستر پنهان شده و سرانجام شعله ور خواهد شد. اگر نمی توانید خطاهای همسر خود را ببخشید و آنها را به دست فراموشی بسپارید دنباله این نوشته را رها کنید و به سراغ کارهای خود بروید...

- از حدس و گمان پیروی نکنید

آیا شما می توانید مقاله ای درباره همسر خود بنویسید و در آن به موضوع های مورد علاقه وی اشاره کنید ، دیدگاه فلسفی او و رؤیاهایش را شرح دهید؟ بدون بررسی ، چند سطر از مقاله را می توانید بنویسید؟ احتمالاً فکر می کنید که می شود حتی با چشمان بسته یک کتاب درباره همسر  خود نوشت! آیا فکر می کنید به این دلیل که مدت زیادی را با همسرتان زندگی کرده اید می توانید ذهن او را بخوانید؟ آیا پس از گذشت ماه ها، سال ها، امکان تغییر کردن عقیده او وجود ندارد؟ به طور مثال، ممکن است که او چند ماه پیش علاقه ای به مسائل مالی نداشته اما اکنون توجه خاصی به این مقوله دارد. پرسش هایی را برای شناختن علایق او مطرح کنید. سپس با توجه و دقت به پاسخ های او گوش دهید. به این ترتیب به حدس و گمان پشت می کنید و واقعیت را پیش رو خواهید داشت.

«حدس و گمان مانند موریانه ای روابط بین زن و شوهر را می خورد.»

- با یکدیگر سخن بگویید و قدر فرصت ها را بدانید

هیچ کس انتظار ندارد که یک ماشین بتواند با یک بار سوخت گیری مسافت نامحدودی را طی کند؛ روابط انسانی نیز بدین گونه اند. لازم است که از روابط انسانی نگهداری و مراقبت کرد و مخزن سوخت آن را همواره پر نگه داشت. زمانی را به استراحت کردن، زمانی را به حل مسائل و مشکلات  ، و زمانی را به برنامه ریزی برای آینده اختصاص دهید.

به طور مثال می توان چند ساعتی وظایف و تعهدات خود را کنار گذاشت و به تماشای آلبوم های عکس پرداخت و از مرور وقایع گذشته لذت برد.

 

 

- یک شریک خوب و فعال باشید

ما همیشه با شتاب به سوی وظایف اجتماعی و کارهای شخصی خود حرکت می کنیم و از بیان حس قدردانی و سپاسگزاری باز می مانیم ... در حالی که می توانیم با شریک زندگی خود بهتر رفتار کنیم. چرا به راحتی ناراحتی ها و بحران های کاری خود را بر سر او بریزیم؟

احترام گذاشتن به شریک زندگی، شیوه بسیار مؤثری برای تداوم بخشیدن به زندگی مشترک است اما در صورتی که فقط به کنار هم گذاشتن واژه ها محدود نشود؟ برای ستایش و سپاسگزاری، دلیل داشته باشیم و با تمام وجود او را تحسین کنیم. می توانید فهرستی از توانایی های همسر خود تهیه کنید. مطمئن باشید که بسیاری از آنها را فراموش کرده اید!

 

 

 گذشت باید همراه با فراموش کردن خطاها باشد. در غیر این صورت، آتشی است که زیر خاکستر پنهان شده و سرانجام شعله ور خواهد شد.

 

- تجربه های تازه را به زندگی خود اضافه کنید

مسیر غیر قابل پیش بینی و تازه ای را در پیش بگیرید.

همراه با همسر خود به دیدن مسابقه های ورزشی بروید.

هنگامی که در بازار فروش وسایل فنی قدم می زند در کنار او باشید.

به او نشان دهید که از بودن با وی لذت می برید. بدون هیچ دلیلی لباس مناسب و زیبا بپوشید و خود را بیارایید.

به او خاطر نشان کنید که برای خوشحال کردن او خود را آراسته اید.

یک فعالیت بدنی را انتخاب کنید که می توانید دو نفری آن را انجام دهید مانند دوچرخه سواری، پیاده روی  و ...

خلاصه این که روابط انسانی برای حرکت در مسیر پر پیچ و خمی که در پیش روی دارد به مقداری انگیزه نیازمند است. همکاری در زندگی مشترک ارزش والایی دارد. به آن توجه کنید و حس مشارکت، همدردی  و همکاری را پرورش دهید.

خانواده:

نقش ها و وظایف همسران در به وجود آوردن خانواده ای شاد و سالم

 

 

 

 

برای پاسخ به این سؤال باید به توضیح دو نكته اساسی بپردازیم . یكی شناخت نقش و جایگاه هر یك از دو همسر و دیگر الگوهای ارتباطی در میان اعضای خانواده .

منظور از نقش ، وظایف و مسئولیت هایی است كه زن و شوهر در زندگی خانوادگی بر عهده دارند . جایگاه عبارت است از مقام و شأنی كه هر یك از دو همسر در زندگی مشترك دارند . نقش و جایگاه لازم و ملزوم یكدیگرند و هر یك در ارتباط با دیگری است . ما برای این كه بتوانیم از موقعیت متناسب و مورد نیاز خود در خانواده برخوردار باشیم  باید وظایف و مسئولیت هایمان را بشناسیم و به آنها عمل كنیم و در مقابل،وقتی با وظیفه شناسی زندگی خانوادگی را ادامه می دهیم ، باید آن طور كه شایسته ماست مورد احترام و تكریم قرار گیریم .

دو ویژگی كه برای برخورداری زن و شوهر از جایگاه مناسب اهمیت دارد :

1-    احساس ارزشمندی و احترام

2-    در نظر داشتن تفاوتها

ارزشمندی و احترام حالتی است كه هم زن و شوهر بایستی در خویشتن احساس كنند و هم آن را دروجود دیگری بپذیرند و رعایت نمایند . احساس ارزش و عزت نفس تا حدودی ناشی از نحوه تربیت گذشته و خصوصیات شخصیتی زوج های جوان است و بستگی به این دارد كه پدر و مادر و خانوادهیهر یك از آنها با وی چگونه رفتار كرده اند و آیا زمینه های ایجاد چنین احساس را در وجود او فراهم كرده اند یا خیر. این احساس می تواند تا حدی در زندگی زناشویی به دست آید یا تقویت شود . زن و شوهر باید نسبت به یكدیگر احترام ، صمیمیت و اعتماد داشته باشند و در مواردی كه اختلاف نظری بین آنان پیش می آید ، حفظ احترام و ارزش همسر سر لوحه رفتارها و برخوردهای آنان باشد.

 

 

 

 

تفاوت های فیزیكی و روانی بین زن و شوهر نیز باید در روابط خانوادگی رعایت شود . هر چند این تفاوت ها نباید مساوات و عدالت بین زن و شوهر را تحت الشعاع قرار دهد ، لیكن باید باعث تفاوت هایی در مسئولیت ها و انتظارات هر كدام نسبت به دیگری گردد . ازدواج امری است كه برای زن و مرد به عنوان یك نیاز مشابه فطری است . لیكن در زندگی مشترك ، هر كدام از این دو بایستی تفاوت های خود را با دیگری مد نظر داشته باشد . وضع مطلوب یك زندگی مشترك آن است كه هم زن و هم شوهر احساس خوشایندی از این زندگی داشته باشند و در عین حال هر یك از آنان خود را در جایگاه كاملاً مساوی با همسرش حس نكند و بر حسب نیازها و احساس های خاص خود ( بر حسب جنسیت ) از طرف همسرش با او رفتار نماید.

برای آنكه در زندگی زناشویی،هم شأن و احترام زن و شوهر حفظ شود و هم بر حسب تفاوت ها و تشابهات ، روابط معقول و متعادلی بین آنان به وجود آید ، بایستی هر یك از آنها نقش ها و و ظایف خود را بشناسد و به آنها عمل كند . نقش هایی كه در اینجا از آنها صحبت می كنیم به سه گروه عمده قابل دسته بندی است :

1-    نقش های مشترك زن و شوهر

2-    نقش هایی كه برای شوهر در اولویت است یا خاص اوست .

3-    نقش هایی كه برای زن در اولویت است یا خاص اوست .

1-  

نقش های مشترك :این نقش ها یا وظایف ، آنهایی هستند كه انسجام عاطفی و معنوی بیشتری در خانواده ایجاد می كنند. عمده ترین این وظایف عبارت است از :

1-  1: مهر ورزی دو همسر نسبت به یكدیگر ـ زن و شوهر باید نسبت به هم مهر و محبت داشته باشند و به ویژه این احساس را به یكدیگر ابراز كنند .

2-  1 :احترام و تكریم یكدیگر – همسران بایستی خود را عادت دهند در هر شرایطی ، رفتارشان از چارچوب احترام و حفظ حرمت طرف مقابل خود خارج نشود .

 

 

 

 

3-  1 :بردباری و شكیبایی در برابر ناملایمات – زندگی خانوادگی ، به ویژه در اوایل آن همراه با مشكلات و مسائل بسیاری است . برای مقابله با این مشكلات ، زوجین بایستی تدابیر لازم را بیندیشند و به كار ببرند . یكی از اقدامات اساسی كه در برابر همه مشكلات لازم است ، برخورداری از روحیه بردباری و صبر در مقابل محرومیت ها و سختی هاست . ظرفیت روحی زوجین باید در حدی باشد كه حتی به رغم ناتوانی در حل بعضی از آنها ، تعادل روحی و رفتاری خود را از دست ندهند . هر یك از دو همسر باید در مواقعی كه احساس می كنندطرف مقابلشان در برابرمسائلی دچار اضطراب و نگرانی است ، او را به صبر و شكیبایی دعوت كند . چنین رویه ای برای جمع كردن قوای روانی و فكری تازمان یافتن راه حل های مناسب برای مشكلات ، ضروری است .

4- 1 :احترام به وابستگان همسر : هر زن و شوهر جوانی قبل از ازدواج،با آشنایان و نزدیكان زیادی ارتباط و وابستگی فامیلی و عاطفی دارند . این روابط بعد از ازدواج به صورت های مختلف حفظ می شود و ادامه می یابد . بخشی از روابط خانوادگی زوج های جوان در ارتباط با بستگان آنها تنظیم می شود و به صورت سنت ها و آداب و رسوم اجتماعی ، احترامات متقابل ، پذیرایی ها ، دعوت ها و دید و بازدیدها نمود می یابد . از وظایف بسیار مهم همسران آن است كهوابستگان همسرخود را احترام كنند و آنها را در نظر داشته باشند . بعضی مواقع دیده می شود كه مردی اظهار می كند زن خود را دوست دارد یا زن اظهار علاقه به شوهر می كند ، ولی در مقابلِ بستگان وی واكنش منفی و حاكی از عدم استقبال و محبت نشان می دهد و توجه ندارد كه همسرش به خاطر دارا بودن این روابط فامیلی ممكن است در مقابل هر نوع بی توجهی و یا توهین احتمالی نسبت به آنان ، حتی اگر از طرف همسرش باشد ، آزرده دل و ناراحت شود .

خانواده:

 

 

 

همسر خود را بشناسیم

 

 

 

اختلاف رفتاری دو جنس

زنان و مردان در رفتار تفاوت های زیادی دارند . مثلاً وقتی یك زن می خواهد سر صحبت را با همسرش باز كند از موضوعهای كاملاً متفاوتی آغاز می كند،در حالی كه مردان زمانی كه صحبت می كنند می خواهند افكار و اطلاعاتی را بیان كنند .

برای مردان ارتباط برقرار كردن یعنی تبادل اطلاعات، در حالی كه برای زناناین امر به معنی سهیم شدن ، سهیم كردن و صمیمیت و لذت بردن است . هدف زنان از مكالمه این است كه احساسِ حمایت كنند و تا جایی پیش بروند كه خودشان را بفهمانند و دیگران را بفهمند . مردان به دنبال صحبت های سریع و ترجیحاً جالب و بامزه و از همه مهمتر علمی و مفید هستند .آنها به ندرت" حرف زدن برای حرف زدن" را دوست دارند .در حالی كه زنان دوست دارند از احساسات و علائقشان سخن بگویند.

زنان بدانند

كه مردان چگونه ارتباط برقرار می كنند و مخصوصاً بدانند كه آنها چگونه ارتباط كلامی ایجاد می كنند .

به مردان كمك كنند تا آنچه را كه در درونشان می گذرد،بهتر و بیشتر با آنان در میان بگذارند . زن عادی ، در مقایسه با مرد عادی در ایجاد ارتباط كلامی استاد است،مخصوصاً زمانی كه ابراز احساسات در میان باشد .

مردان بدانند

به شیوه ارتباط برقرار كردن خود و همسرشان توجه كنند . آنان باید بدانند كه بین شیوه ارتباط برقرار كردن آنها و همسرشان تفاوت بسیار زیادی وجود دارد .

با این شناخت آنان می توانند از خود رفع اتهام كنند و نگرش های دفاعی خود را درباره زنان كنار بگذارند و آنها را متهم نكنند كه به طور دائم انتقاد می كنند و نق می زنند . مردان احتمالاً می توانند متوجه شوند كه زنان از بیان كردن حالت های روحی خود لذت می برند . زنان این كار را به منظور انتقاد از مردان انجام نمی دهند بلكه بیشتر برای بهبود رابطه و نزدیكتر كردن خود به همسرشان و احساسِ داشتن یار و همراه انجام می دهند . برای زنان بیان كردن حالت های روحی ، حتی احساسات منفی ، نوعی اثباتعلاقه است.

تفاوت های روانی زنان و مردان

از دهه 1950 به این طرف ، روانشناسی جدید خواسته است از تفاوت های زن و مرد بكاهد؛زیرا این تفاوت ها در گذشته ، اغلب برای مطیع كردن و به خدمت گرفتن زنان به كار رفته است . طبق آمار سازمان بهداشت جهانی در مورد 61 جامعه،تقریباً 50 درصد زوجها طلاق می گیرند یا می خواهند طلاق بگیرند و این اتفاق معمولاً در سال چهارم یا پنجم زندگی مشترك آنها رخ می دهد . درصد ازدیاد طلاق بین سال های 1960 و 1990 به 300 درصد می رسد .

59 درصد خصوصیات و رفتار زیست شناختی مردان و زنان یكی است. هر دو یك مغز ، یك بدن ، دو دست ، دو پا و ... دارند ، نفس می كشند ، غذا می خورند ، می خوابند و ...  .

اعتقاد به این كه تفاوت های ژنتیكی ، غددی ، هورمونی ، اندامی و ... نمی توانند روی روان و رفتار زنان و مردان اثر بگذارند ، كاملاً غلط و ضد علمی است.اگر روان شناسی تفاوت های دو جنس در قرن 19 این اشتباه را مرتكب شد كه مرد را به عنوان جنس برتر شناخت تا بتواند زن را پایین بیاورد و او را فقط به نقش های معمولی بارداری ، تربیت فرزندان و تغذیه محدود كند ، این باور نیز می تواند كاملاً اشتباه و خطرناك باشد كه زن و مرد مشابه هستند . زن و مرد در حقیقت انسانند ،اما متفاوت . در كتاب ،" كشف كردن تفاوت هایمان" ، اثر ژورتانبنوم ، گفته شده استكه برای درك واقعیت چهار روش وجود دارد : فیزیكی ، احساسی ، عقلانی و روحانی. زنان به راحتی می توانند از یك روش به روش دیگر بروند اما مردان با روش فیزیكی و عقلانی راحت ترند . به عنوان مثال مردی كه غمگین یا شاد است این حالت ها را با رفتار ( فیزیكی ) خود نشان می دهد.به عبارت دیگر مرد به عمل،ارجحیت می دهد . زن غم را احساس می كند و حتی می تواند بی دلیل احساساتی شود،ولی درك این موضوع برای مر بسیار سخت است . زن به رابطه خود و محیط،بیشترین ارجحیت را می دهد .

برای مرد، هیجان بیانگر یك مشكل یا تعارض است؛پس به دنبال این هیجان می رود تا آن را از بین ببرد و آرامش روحیاش را دوباره به دست بیاورد . برای زن هیجان به صورت بهانه برای ایجاد ارتباط در می آید . زن می خواهد هیجان خود را بیان كند،آن را با دیگران تقسیم كند و در مقابل ، هیجانهای دیگران را به دست آورد . وقتی زن هیجان خود را برای شوهرش تعریف می كند شوهر به طور خودكار فكر می كند كه خودش قسمتی از مشكل است،او دلیل یا یكی از دلایلی است كه این هیجان را به وجود آورده است .

بنابراین اغلب به حالت دفاعی ،واكنش نشان می دهد . شوهر برای آن كه به زنش كمك كند تا هیجان او از بین برود،به جستجو و پیدا كردن راه حلی برای مشكل می گردد . این كار موجب می شود كه زن فكر كند مرد می خواهد عیب او را جبران كند یا می خواهد همیشه حرف آخر را بزند؛زیرا مرد هیجان خود را به شیوه عقلانی و اندیشمندانه بیان می كند ،برای همیناحساس می كند كه مورد حمله قرار گرفته،و زن احساس می كند كه درك نشده است .

یك متخصص در زبان شناسی اجتماعی برای درك این كه چرا مردان و زنان در ارتباط برقرار كردن اینقدر مشكل دارند،به تحلیل روش های مكالمه و گفتگو بین زنان و مردان پرداخته است. او نشان داده كه مردان به اندازه زنان حرف می زنند اما آنها در همان شرایط از همان موضوعها و برای همان هدف ها حرف نمی زنند . زنان برای ایجاد ارتباط و بیان حالت های روحی خود از زبان ارتباطیو صمیمانه ، استفاده می كنند . مردان از زبان برای انتقال اطلاعات و دریافت آن بهره می گیرند . برای مرد ، زبانِ عملكرد ابزاری دارد و برای حفظ استقلال به كار می رود . مردان از واقعیت های عینی و خارجی حرف می زنند ، در حالی كهزناز زندگی خصوصی خود برای استراحت و تجدید قوا در سكوت بهره می گیرند .

مرد در جمع بیشتر حرف می زند ، مرد سخنرانی می كند و زن تظاهر می كند كه گوش می دهد؛ زیرا برای زن زندگی خصوصی اهمیت دارد و نه موقعیت اجتماعی . به علاوه مردان تنها زمانی در جمع صحبت می كنند كه هر بار فقط یك نفر حرف بزند در حالی كه زنان وقتی بیشتر از یك صدا شنیده می شود ، راحت تر حرف می زنند . هنگام حرف زدن،زنان معمولاً به دنبال تأیید شدن هستند ، در حالی كه مردان قدرت طلبی می كنند. زنان برای ارتباط برقرار كردن ، ناراحتی ها یا نگرانی های كوچك خود را تعریف می كنند ، مرد بیان ناراحتی ها یا نگرانی ها را به حساب سرزنش یا انتقاد از خود می گذارد .

با درنظر گرفتن این موضوع كه بین زنها و مردان تفاوت های زیادی وجود دارد(كه این تفاوت ها مكمل یكدیگرند).

مردان می خواهند كه زنان، كمتر حرف بزنند ، فعالیت های بدنی بیشتری داشته باشند،كمتر رمانتیك باشند، كمتر فكر خود را به دیگران مشغول كنند، به كارشان بیشتر مشغول باشند، بیشتر منطقی باشند، بیشتر در خانه بمانند، كمتر حساس باشند، خوش قول تر باشندو زودتر حاضر شوند .

زنان می خواهند كه مردان، بیشتر حرف بزنند، بیشتر عاطفی باشند، فعالیت های بدنی كمتری داشته باشند، بیشتر رمانتیك باشند،وقت خود را كمتر به كار و بیشتر برای خانواده صرف كنند، كمتر حسابگر باشند، بیشتر به بیرون از خانه بروند و همدردی بیشتری نشان دهند، كمتر عجله داشته باشندو به سلامت خود بیشتر برسند .

با مقایسه یك به یك خواسته های زنان و مردان به نظر می رسدشاهد یك صف آرایی برای نبرد هستیم . نبردی كه در آن هر كسی ادعا می كند طرف مقابلاو را دوست ندارد؛هر كس ، ادراك خود را به عنوان هنجار معرفی می كند كه باید دنبال شود.هر دو طرف خیال می كنند كه مسئله ، مسئله عشق یا اراده است اما نمی دانند كه تفاوت های ذاتی باعث به وجود آمدن این تفاوت ها می شود و دشواری ها را به وجود میآورد .

باید تفاوت های زنان و مردان را شناخت و به آنها اهمیت داد نه این كه برای" هنجارسازی" جنس مخالف به كار گرفت . با این كار یكی دیگری را متهم نخواهد كرد كه صداقت ندارد یا نمی تواند ارتباط برقرار كند .

خانواده: ادامه

چرا صحبت های دلنشین میان همسران از دست می روند؟

هنر گفت و گو در زندگی زناشویی 

 

 

یکی از لذت بخش ترین تجربیات زندگی مشترک این است که حرف مبهمی را بزنید و بدانید که همسرتان دقیقاً منظور شما را می فهمد.

توانایی در صحبت خودمانی، ایماء و اشاره، نکته پرانی و چشمک زدن و نظایر آن، نشانه ی نزدیکی و صمیمیت  است. گفت و گویی که پایان خوش دارد  نشانه صمیمیت است. طرفین می دانند که دیگری چه می گوید و تدریجاً از این که می توانند آزادانه حرف بزنند و منظور یکدیگر را بفهمند لذت می برند. اما در ازدواج های ناموفق ، لذت گفت و گو در فضای شکایت ها و گله مندی های خشمگینانه و سوءتفاهم ها گم می شود و جای اشارات دلنشین ابروها و چشمک های خوشایند را نگاه های خیره و اشارات انتقادی و بهانه گیری ها و تهدیدها پر می کند. چه اتفاقی می افتد؟ چرا صحبت های دلنشین از دست می روند؟ مسئله اینجاست که به مرور شیوه های متفاوت صحبت، منافع و چشم اندازهای متفاوت و سوءتفاهم ها روی هم انباشته می شوند و آهنگ دلپذیر صحبت را تغییر می دهند.

 

 برخی از اشخاص نسبت به وضع ظاهر خود حساس هستند و بعضی دیگر به طرز صحبت خود با سایر اعضای خانواده حساسیت دارند. اگر با همسر خود صحبت می کنید، از توهین، تهمت و سرزنش بپرهیزید. از زدن برچسب مانند «شلخته»، «خودخواه» یا «بی ملاحظه»، «لجباز» و غیره خودداری کنید.

زن و شوهر ممکن است هنگام صحبت علی رغم حُسن نیت به بیراهه بروند. به جای صحبت نرم و ملایم ، با هم مشاجره کنند و چون یکی از آنها به قصد سبک کردن فضای سنگین صحبت، به شوخی حرفی بزند، دیگری چنان واکنش نشان دهد که انگار در شوخی هم قصد و شری در کار بوده است. در این شرایط هر اقدامی برای تلطیف فضای صحبت، نتیجه معکوس می دهد.

هم صحبتی زن و شوهر  با هم، برای رشد و بقای احساس صمیمیت آنها نقش قطعی دارد. متأسفانه «بسیاری از زوج ها» و شاید بتوان گفت «اغلب» آنها از مهارت های لازم برای گفت و گو با یکدیگر برخوردار نیستند و بی آنکه بخواهند گرفتار سوءتفاهم و دلسردی و تکدر خاطر می شوند.

 

در این جا به چند نمونه از مسائل و مشکلاتی که بر سر راه گفت و گوی مؤثر همسران وجود دارد اشاره می کنیم:

 

 

1- مسئله: «نمی توانم با همسرم صادق باشم.»

2- مسئله: «نمی توانم خودم باشم» بسیاری از اشخاص مدعی هستند که نمی توانند با همسرشان راحت صحبت کنند، باید احتیاط کنند مبادا حرفی بزنند و همسرشان را ناراحت کنند. زنی شکایت می کند که «وقتی به شوهرم حرفی می زنم واکنش بسیار بدی نشان می دهد. باید مواظب باشم، باید روی کلماتم فکر کنم.»

 

سؤال می تواند آغازگر صحبت و ادامه آن ، و در نهایت اسباب توقف و ناتمام ماندن آن گردد. گاه یک سؤال دقیق و حساب شده می تواند به گونه ای اعجاب انگیز همسر شما را به صحبت تشویق کند. اما یک پرسش نابهنگام، طعنه آمیز یا بی تناسب می تواند از ادامه صحبت جلوگیری کند.

برای آموختن شیوه های جدید صحبت با همسر خود،کلمات را با سیاست و با رعایت همه جوانب ادا کنید، سعی کنید لحن خوشایندی داشته باشید. می توانید اگر خواستید یاد صحبت های مؤدبانه روزگار قبل از ازدواج بیفتید. استفاده از این طرز صحبت در مناسبات زناشویی، به خصوص اگر در برخورد با همسر خود لحن انتقاد آمیز دارید، ساده نیست. در این صورت برای ایجاد تغییر باید تلاش بیشتری کنید. شکستن عادت ها ساده نیست، اما با یاد گرفتن الگوهای جدید می توانید بدون کنترل و به طیب خاطر با همسرتان حرف بزنید.

3- مسئله: «همسرم مرتب سر من داد می کشد» به اعتقاد بعضی ها بلند صحبت کردن همسر، نشانه عصبانیت و حتی ضعف اخلاقی است. در این مورد زن و شوهر می توانند با گفت و گو، مسئله بلند صحبت کردن را حل کنند. زن یا مردی که از صدای بلند همسرش رنجیده ، باید این احتمال را در نظر بگیرد که ممکن است بلند صحبت کردن همسرش را اشتباه تفسیر کرده باشد. از سوی دیگر همسر نیز می تواند لحن صدای خود را ملایم تر کند. راه حل بهتر این است که کسی که از صدای بلند همسرش ناراحت می شود نسبت به آن حساسیت نشان ندهد. می تواند به ملایمت اعتراض کند، اما رنجشی به دل نگیرد.

4- مسئله: «شوهرم فقط به خودش فکر می کند و به صحبت های من گوش نمی دهد» بسیاری از زن ها از شوهرانشان انتظار دارند که از احساسات خودشان حرف بزنند، این موجب می شود که آنها نسبت به شوهرانشان احساس صمیمیت بیشتری کنند. واکنش احساسی زن و مرد نسبت به فراز و نشیب های زندگی، به آنها احساسی از وحدت و انسجام می بخشد. بسیاری از نویسندگان، احتیاط در ابراز احساسات از سوی مردها را یکی از اشکالات عمده آنها می دانند. بسیاری از زن ها هم درباره همسرشان همین نظر را دارند: «شوهرم مثل آهن سرد و خشک است. اگر احساساتش را بروز می داد خیلی بهتر می شد.» اما اغلب شوهرها، احتیاط در ابراز احساسات را دلیل نقص و ضعف نمی دانند. مردها در مقایسه با زن ها اغلب خویشتن نگری کمتری دارند و احتمالاً به قدر زن ها از احساسات خود، آگاه نیستند. مردی که به احساسات خانمش توجه می کند، نسبت به احساسات خودش هم حساس می شود.

 

 

5- مسئله: «با هم صحبت می کنیم اما صحبت ما سرد و بی روح است» مسئله این است که طرفین موضوعات مورد علاقه یکدیگر را طرح نمی کنند. از آن گذشته طراوت و شادابی گفت و گوهای اوایل آشنایی، دیگر وجود ندارد و طرفین اقدامی برای جلب نظر یکدیگر صورت نمی دهند. دلیل دیگر این است که زن و شوهر نتوانسته اند گفت و گو برای حل مشکلات را از مکالمات خوشایند جدا کنند. بنابراین وقتی یکی از آنها با یک تعریف محبت آمیز شروع می کند، دیگری ممکن است فرصت را برای طرح یکی از گرفتاری های خود مناسب بپندارد، در نتیجه گفت و گوی محبت آمیز و لذتبخش کمیاب می شود.

 

مقررات و آداب گفت و گو

 

قانون شماره 1- با همسر خود هماهنگ شوید.

زن و شوهر برای این که بتوانند با یکدیگر ارتباط سازنده برقرار کنند باید در مسیر صحبت یکدیگر قرار گیرند، زیرا در بسیاری از مواقع زن و شوهر با آنکه درباره ی موضوع واحدی صحبت می کنند اما روش صحبت آنها به قدری متفاوت است که نمی توانند با هم هماهنگ شوند. ممکن است زن یا شوهر قصد تسکین ناراحتی همسر خود را داشته باشد، اما بر شدت ناراحتی او بیفزاید. متأسفانه بسیاری از زوج ها در مخابره افکار و احساسات خود به یکدیگر با دشواری روبه رو هستند. بعضی خواسته هایشان را چنان طرح می کنند که به درک طرف مقابل منجر نمی شود؛ عقاید خود را مبهم طرح می کنند، از طرح موضوع اصلی طفره می روند ، حاشیه می روند و با این حال خیال می کنند که همسرشان موضوع را دقیقاً و آن طور که هست درک می کند. یکی بیش از حد وارد جزئیات می شود و دیگری به قدری در کلمات صرفه جویی می کند که کلامش تفهیم نمی شود و هر دو بر این باورند که به تفاهم  میان خود کمک می کنند.

گاه به نظر می رسد که اصولاً به دو زبان متفاوت حرف می زنند. در این شرایط، هرگز عجیب نیست که زن و شوهر، هر دو ناراحت شوند، زیرا هر کدام بی خبر از تفصیر خویش، دیگری را به دیر فهمی و سرسختی متهم می کند.

(توجه داشته باشید که همسر شما با گفت و گوی خود ، گاهی فقط به حمایت شما و گاهی نیز به راهنمایی های عملی شما نیاز دارد، پس باید نسبت به اشاره ها و احساسات همسرتان حساس باشید تا راه های مناسب ارتباط با همسرتان را پیدا کنید.)

 

قانون شماره2 - با علاقه گوش بدهید.

گاهی اوقات زن شکایت می کند که شوهرش به حرف های او گوش نمی دهد و حال آنکه شوهر در مقام اعتراض مدعی است که همه حرف های او را شنیده است. بررسی های به عمل آمده نشان می دهد که در این زمینه اختلاف جنسی مشهودی وجود دارد. زن ها هنگام گوش کردن با ابراز کلماتی نظیر «آره»، «عجب» و تکان دادن سر، به گوینده می فهمانند که به حرف های او گوش می دهند و حال آن که مردها هنگام گوش دادن بیشتر سکوت می کنند.

گاه شما فراموش می کنید که گفت و گو مبادله اطلاعات و نقطه نظرهاست. صحبت کردن و جواب نگرفتن در حکم صحبت با دیوار است. اگر شما هنگام گوش دادن سکوت اختیار می کنید احتمالاً می توانید به اشاره کردن و تکان دادن سر، عادت کنید و نشان دهید که به راستی گوش می دهید و همسرتان را از تردید بیرون آورید.

 

 

 

قانون شماره 3: از قطع صحبت اجتناب کنید.

قطع صحبت برای کسی که این کار را می کند احتمالاً طبیعی به نظر می رسد اما ممکن است در کسی که صحبت او قطع می شود ایجاد نارضایتی و افکار منفی کند. «او به حرف هایم گوش نمی دهد، تنها می خواهد خودش حرف بزند.»

قطع صحبت هم مانند سایر عادات ممکن است بخشی از طرز مکالمه اشخاص باشد و برخلاف برداشت احتمالی کسی که صحبتش قطع می شود ارتباطی با خود محوری و مخالفت و غیره ندارد. در اینجا نیز زن و مرد رفتار متفاوتی نشان می دهند. مردها بیش از زن ها صحبت را قطع می کنند، اما قطع صحبت آنها مشمول زن ها نیست، یعنی با مردهای دیگر هم که صحبت می کنند همین سیاست را دارند. بنابراین زنی که برای قطع صحبت از سوی همسرش دلایل منفی می تراشد باید به خاطر داشته باشد که این رفتار ممکن است مربوط به طرز صحبت او باشد. اما با این حال کسی که صحبت را قطع می کند باید به انتظار پایان صحبت بپرد و صبر کند. ممکن است مردی با تأنی و با جملات فاصله دار حرف بزند و زنش که حاضر جواب و بی قرار است مرتب به میان صحبت پریده، رشته کلام را قطع کند. در این شرایط ممکن است مرد عصبانی شود و زن را مورد انتقاد قرار دهد. غافل از این که رفتار خانم او دلایل عمیق تری دارد.

 

 مردها در مقایسه با زن ها اغلب خویشتن نگری کمتری دارند و احتمالاً به قدر زن ها از احساسات خود، آگاه نیستند. مردی که به احساسات خانمش توجه می کند، نسبت به احساسات خودش هم حساس می شود.

 

قانون شماره4: ماهرانه سؤال کنید.

سؤال می تواند آغازگر صحبت و ادامه آن ، و در نهایت اسباب توقف و ناتمام ماندن آن گردد. بعضی ها طبیعتاً کم حرف هستند، در برخورد با این اشخاص می باید زمینه صحبت را فراهم نمود. گاه یک سؤال دقیق و حساب شده می تواند به گونه ای اعجاب انگیز همسر شما را به صحبت تشویق کند. اما یک پرسش نابهنگام، طعنه آمیز یا بی تناسب می تواند از ادامه صحبت جلوگیری کند. در برخی از مواقع، لحن عتاب انگیز و یا پرخاشگرانه سؤالات مسئله ساز می شود: «چرا دیشب دیر آمدی؟»، «چرا این همه به خودت رسیده ای؟ » در بسیاری از موارد سؤالاتی که با «چرا» شروع می شوند تولید اشکال می کنند، علتش این است که این قبیل سؤالات اغلب مخاطب را در موضع دفاعی قرار می دهد. با آنکه ممکن است سؤال کننده صرفاً برای کسب اطلاع سؤال کرده و منظور دیگری هم نداشته باشد، استفاده از کلمه «چرا» در شروع یک جمله سؤالی احتمالاً شما نت ها و خطاب های پدر و مادر در دوران کودکی را تداعی می کند: «چرا دیر کردی؟»

از آن گذشته سؤالاتی که با «چرا» شروع می شوند، اغلب بی اعتمادی و یا حتی سوء ظن را تداعی می کند. می توان برای اجتناب از این مشکل ، سؤالات را به شکل دیگری مطرح کرد مثلاً به جای «چرا دیر کردی؟» می توان پرسید «مشکلی پیش آمده که دیر به منزل برگشتی؟» در این صورت همسرتان از این که شما نگران او هستید و یا دوست دارید در جریان مشکلات او قرار گیرید خوشحال خواهد شد.

 

 

قانون شماره 5: سیاست و نزاکت به خرج دهید.

شاید در ظاهر رعایت این قانون در روابط زناشویی عجیب به نظر برسد اما در عمل، هر کس حساسیت هایی دارد و حتی نزدیک ترین اشخاص ممکن است احساسات ما را جریحه دار کنند. برخی از اشخاص نسبت به وضع ظاهر خود حساس هستند و بعضی دیگر به طرز صحبت خود با سایر اعضای خانواده حساسیت دارند. اگر با همسر خود صحبت می کنید، از توهین، تهمت و سرزنش بپرهیزید. از زدن برچسب مانند «شلخته»، «خودخواه» یا «بی ملاحظه»، «لجباز» و غیره خودداری کنید. این برچسب ها با ایجاد تکدر خاطر، فضای حاکم بر گفت و گوی شما را تیره می کند. از مطلق گویی و استفاده از کلماتی مانند «هرگز» یا «همیشه» خودداری کنید. این واژه ها معمولاً اشتباه هستند. چون به ندرت همسری پیدا می شود که «هرگز» کارش را درست انجام ندهد و یا «همیشه» در انجام کاری کوتاهی کند.

- حرفتان را بزنید و از انتقاد خودداری کنید . مثلاً به جای این که بگویید «تو هرگز به من کمک نمی کنی» بگویید «اگر در شستن ظرف ها به من کمک کنی بسیار ممنون می شوم».

- ذهن خوانی نکنید، احتمال این که ذهن خوانی اشتباه باشد، زیاد است و در نتیجه زمینه عصبانیت همسرتان را فراهم می سازید. اگر فکر می کنید که همسرتان از شما دلگیر است بهتر است به او بگویید «احساس می کنم از من دلگیر هستی» تا او برای شما توضیح دهد.

 

 صحبت با همسر خود، کلمات را با سیاست و با رعایت همه جوانب ادا کنید، سعی کنید لحن خوشایندی داشته باشید. می توانید اگر خواستید یاد صحبت های مؤدبانه روزگار قبل از ازدواج بیفتید. استفاده از این طرز صحبت در مناسبات زناشویی، به خصوص اگر در برخورد با همسر خود لحن انتقاد آمیز دارید.

 

اگر شنونده صحبت های همسرتان هستید این اصول را رعایت کنید

- زمینه های توافق را پیدا کنید. ببینید با کدام یک از نکات مورد اشاره همسرتان موافق هستید تا در نقش مخالف او ظاهر نشوید« بله قبول دارم که اخیراً سرم خیلی شلوغ بوده است.»

- مضامین منفی صحبت های همسرتان را ناشنیده بگیرید، بعید نیست که همسر شما در حالت دلخوری یا عصبانیت  در بیان مسئله مبالغه کند. به «علت» عصبانیت  توجه کنید و انتقادها و سرزنش ها را نادیده بگیرید.

- مطمئن شوید که منظور همسرتان را درک کرده اید، در غیر این صورت از او سؤال کنید . مثلاً: «فکر می کنم منظور تو این است که حاضر نیستی دخالت های مادرم را تحمل کنی. درست است؟»

از گفتن «متأسفم» ترسی به دل راه ندهید. روابط زناشویی ایجاب می کند که اگر خواسته و ناخواسته اسباب تکدر خاطر همسرتان را فراهم کرده اید در مقام پوزش برآیید و تأسف خود را به او اطلاع بدهید.

منبع:عشق هرگز کافی نیست- مهدی قرچه داغی

 

خانواده: ادامه

 

      ازدواج موفق ، سرچشمه و اساس یك زندگی سالم فردی و اجتماعی است. چنانچه ازدواج با موفقیت همراه باشد نه فقط زوجین بلكه فرزندان خانواده نیز از سلامت روانی برخوردار می گردند و حالاتی نظیر احساس امنیت و آرامش ، دوستی و صمیمیت متقابل ، امیدواری به زندگی ، و شعف  در آنان به وجود می آید.  رابطه زناشویی می تواند دستمایه شادی ، و در غیر این صورت منبع بزرگ رنج و تألم باشد .اما عوامل موفقیت و روابط صمیمانه كدامند؟ بعضی ها می گویند موفقیت ازدواج بستگی به این دارد كه تا چه اندازه به عشق متعهد باشید. جمعی دیگر موفقیت روابط صمیمانه را به بخت و اقبال نسبت می دهند و این كه بتوانید شخص مناسب خود را پیدا كنید، كسی كه با او همخوانی داشته باشید. جمعی دیگر هم به شور و اشتیاق و به وجود علایق و یا ارزش های مشترك اشاره می كنند .

    بعد از بررسی صدها رابطه به این نتیجه می رسیم، كسانی در روابط صمیمانه خود موفق می شوند كه از مهارت های ویژه ای برخوردارند. این بررسی نشان می دهد كه روابط پایا و پُر دوام را زوج هایی تحقق می بخشند كه با مهارت های میان فردی آشنایی دارند: گوش دادن، ارتباط روشن، مذاكره ، برخورد مؤثر با خشم و….

شما هم می توانید با خواندن و تمرین كردن مهارت های جدید را بیاموزید . تغییر دادن بخت و اقبال یا احساس شور و اشتیاق به این سادگی میسر نیست.

این مقاله به شما كمك می كند تا به مهارت های لازم برای زنده نگاه داشتن عشق دست یابید.

 

 

 

 

  مهارت های ارتباط مؤثر

   گوش دادن واقعی به همسر دشوار است ، اما خود را به نشنیدن زدن ، جواب از قبل حاضر و آماده داشتن ، به نشانه های خطر توجه كردن ، جمع آوری دلیل و مدرك برای اثبات ادعای خویش ، داوری كردن و نظایر آن كار به مراتب ساده تری است. ولی گوش دادن مهمترین مهارت ارتباطی است كه می تواند صمیمیت را به وجود آورد و آن را حفظ نماید. وقتی خوب گوش می دهید همسرتان را بهتر درك می كنید ، با او هماهنگ می شوید ، از روابط خود بیشتر لذت می برید و بی آن كه مجبور به ذهن خوانی باشید می فهمید كه همسرتان چرا چنین می گوید و چنین می كند. و با چشمان همسرتان به مسائل نگاه می كنید.  در ضمن گوش دادن ، نشانگر مهر و محبت شما نسبت به همسرتان است.

گوش دادن مؤثر صرفاً به سكوت كردن و شنیدن حرف های همسر خلاصه نمی شود . گوش دادن واقعی به قصد و نیّت شما بستگی دارد. اگر نیت شما فهمیدن، لذت بردن، آموختن و یا كمك كردن به همسرتان است ، در این صورت به واقع گوش می دهید.

وقتی همسرتان موضوع مهمی را با شما در میان می گذارد باید به زبان خود و به طور خلاصه ، درك و برداشت خود را از گفته های او بیان كنید. این مهم ترین بخش خوب گوش دادن است .

 خلاصه كردن حرف های طرف صحبت به زبان خود معمولاً به شفاف شدن منظور گوینده و درك مطلب منتهی می شود. بعد از خلاصه كردن مطلب و طرح سؤال به منظور روشن نمودن هر چه بیشتر موضوع ، نوبت به باز خورد می رسد. به عبارت دیگر واكنش خودتان را نشان می دهید . در این مرحله باید بی آن كه داوری كنید ، به آرامی افكار ، اندیشه ، احساسات ، نقطه نظرها و خواسته های خود و موارد دیگر را مطرح سازید . برداشت درونی خود را با همسرتان در میان  بگذارید. باید مراقب باشید تا اسیر موانع سر راه ارتباط مؤثر نشوید.

بازخورد سه عمل مهم انجام می دهد . ن خست وقتی برداشت خود را با همسرتان در میان می گذارید، درستی آن را محك می زنید . در این زمان اگر برداشت شما از حرف او اشتباه باشد در مقام اصلاح حرف شما برمی آید. دوم، بازخورد به همسر شما كمك می كند

تا در زمینه درستی و تأثیر ارتباط خود اطلاعاتی به دست آورد. سوم، همسرشما با برداشت های جدید شما آشنا می شود.

حالا جای خود را با همسرتان تغییر دهید. كسی كه تاكنون حرف می زده ، تبدیل به شنونده می شود و شنونده قبلی حالا حرف می زند. این برنامه آن قدر ادامه پیدا می كند تا مطلب به خوبی ایراد و درك شود .

همدلی به شما كمك می كند تا مواضع همسرتان را بهتر درك كنید. برای رسیدن به همدلی بیشتر به این نكته توجه بفرمائید كه هر دوی شما می خواهید در زمینه های فیزیكی و احساسی در شرایط بهتری قرار داشته باشید.

ارتباط مؤثر از عزت نفس حمایت می كند و فضای مناسبی برای حل و فصل مسائل به وجود می آورد. در ارتباط مؤثر ، طرفین درباره تأثیر حرفشان قبول مسئولیت می كنند. ارتباط مؤثر زمانی برقرار می شود كه صداقت حاكم باشد و طرفین از گفتن دروغ اجتناب كنند. ارتباط مؤثر زمانی برقرار می شود كه تمام مطلب را به شكلی كه وجود دارد بگویید و از ذكر برخی از حقایق درباره مطلب خودداری نورزید. از همه اینها مهم تر لازمه ایجاد ارتباط مؤثر رفتار حمایتگرانه است ،

باید به جای رفتار انفعالی و فاصله گرفتن ، نزدیك شدن و درك كردن را انتخاب كنید.

 

 

 

 

ده توصیه برای رسیدن به ارتباط مؤثر

1- ازعبارات داوری كننده ، انتقاد آمیز و باردار اجتناب كنید.

2- از برچسب زدن های تعمیم آمیز اجتناب نمایید.

3- از مخابره پیام های با فاعل « تو» خودداری نمایید.

4- به سابقه و به گذشته ها كاری نداشته باشید.

5- مقایسه منفی نكنید .

6- تهدید نكنید .

7- احساسات خود را بیان كنید .

8- از پیام های كامل و جامع استفاده كنید .

9- از پیام های روشن استفاده كنید .

 

 

خانواده:

زندگی مشترک همواره با دورنمایی زیبا برای زوجین آغاز می شود ؛ اما به دلیل تفاوت هایی بین زن و شوهرها که ناشی از تربیت در دو محیط متفاوت است و همچنین عدم شناخت کافی ، پس از چندی مشکلاتی بروز می کند که چنانچه با تدبیر و درایت با آنها برخورد نشود، می تواند بنیان زندگی خانوادگی را به مخاطره بیندازد. برای به حداقل رساندن این خطر، و نشان دادن راهکارهایی دراین ارتباط ، مطلب زیر را به نظرتان می رسانیم .

بدون شک کانون خانواده ای که در آن ، میان زن و شوهر و اعضای خانواده انس و الفت نباشد، کانونی است همچون جهنم سوزان که نخستین آثار سوء خود را بر سلامت روانی و جسمانی اعضا باقی می گذارد. کودکان در چنین خانواده سرد و بی روح ، از ناامنی و آشفتگی عاطفی و اضطراب  رنج می برند و احتمال ظهور و بروز ناهنجاری های عاطفی و رفتاری در آنان زیاد است . زیرا سرنوشت والدین و فرزندان با یکدیگر گره خورده و رفتار هریک آثار و پیامدهایی بر رفتار دیگری دارد.

متأسفانه یکی از بزرگترین مشکلات اجتماعی در جامعه کنونی انسان ها، ستیزه ها و دعواهای خانوادگی است که ارکان خانواده را متزلزل می کند و سلامت روانی اعضای آن را به خطر می اندازد. آسیب ها و ستیزه های خانوادگی پدیده ای بسیار پیچیده و چند وجهی است و باید از دیدگاه های گوناگون روانی  ، اجتماعی ، اقتصادی  ، حقوقی و ارتباطی مورد مطالعه قرار گیرد. شاید همان طور که هر انسانی یکتا و منحصر به فرد است ، زندگی مشترک هر زوج جوانی نیز یکتا و منحصر به خودش باشد. با وجود این ، پرداختن به موضوع «آسیب شناسی خانواده» به منظور دست یافتن به راهبردهای پیشگیری ، یکی از مهمترین ضروریات آموزش خانواده است، چون بدون شناخت علل و عوامل ، دستیابی به راه های درمان و اصلاح امکان پذیر نخواهد بود.

سخن از آسیب شناسی خانواده ، سخن از عواملی است که بهداشت روانی خانواده و ازدواج را تهدید می کند. هدف این بخش از مطلب آن است که عوامل ناپایداری ازدواج و گسسته شدن ارکان خانواده، مورد شناسایی و علت یابی قرار گیرند. یک زوج جوان ، آگاهانه و عاشقانه ازدواج کرده اند، لیکن در حال حاضرعواملی کانون زندگی مشترک آنها را تهدید می کند. در بیان اهمیت آسیب شناسی خانواده باید متذکر شد که ریشه اکثر ناهنجاری های رفتاری ، عاطفی، اجتماعی و اخلاقی افراد یک جامعه ، از خانواده بحرانی سرچشمه می گیرد. از این رو هدف از آسیب شناسی خانواده، از سویی شناخت علل و عواملی است که موجب عدم موفقیت ازدواج و شکل گیری مشکلات خانواده می شوند و از دیگر سو ارائه روش های پیشگیری مورد نظر است.

 

 

 

آسیب شناسی خانواده را می توان در سه مرحله مطالعه کرد:

1- پیش از ازدواج

2 - هنگام ازدواج

3 - پس از ازدواج

در اینجا آسیب شناسی خانواده در مرحله پس از ازدواج و تشکیل خانواده مورد نظر است. زندگی زوجین در آغاز ازدواج معمولا همراه با صلح و دوستی و آرامش است، لیکن هفته ها و ماه های بعد، گاه برخوردها، حسابرسی ها و ستیزه ها شروع می شود و مسائل و مشکلات بروز می کند. براساس مطالعات و تحقیقات انجام شده ، آسیب های گوناگونی ( مرئی و نامرئی) مانند سست شدن باورهای مذهبی ، بدآموزی ، تنوع طلبی ، خیال پردازی، مصرف گرایی و نظایر آن استحکام و سلامت خانواده را تهدید می کنند و هر یک از آنها مانند یک شبکه یا مجموعه ای از عوامل دست به دست هم می دهند و موجب تزلزل و آسیب پذیری خانواده می شوند.

 

اسیب های ا جتماعی.مسایل زنان.

 

 آسیب شناسی اجتماعی مسائل زنان

 

 

: آسیب شناسی یا پاتولوژی (Pathologie) از جمله اصطلاحات زیست شناسی و پزشکی می باشد که در جامعه شناسی بکار گرفته شده است. این اصطلاح حاصل تشبیه جامعه به یک کالبد زیستی و بررسی موضوعات اجتماعی همانند موضوعات زیستی می باشد. آسیب شناسی اجتماعی به مطالعه بی نظمی ها و نابسامانی های اجتماعی و اعمال و رفتاری می پردازد که در اجتماع غیر طبیعی تلقی می گردد و نیز شرایطی را مورد بررسی قرار می دهد که اصول و هنجارهای ارزشمند جامعه مورد بی توجهی و یا تخطی قرار می گیرد و اهداف متعالی زندگی فردی و اجتماعی انسان تحقق نمی یابد.

آسیب شناسی یا پاتولوژی (Pathologie) از جمله اصطلاحات زیست شناسی و پزشکی می باشد که در جامعه شناسی بکار گرفته شده است. این اصطلاح حاصل تشبیه جامعه به یک کالبد زیستی و بررسی موضوعات اجتماعی همانند موضوعات زیستی می باشد. آسیب شناسی اجتماعی به مطالعه بی نظمی ها و نابسامانی های اجتماعی و اعمال و رفتاری می پردازد که در اجتماع غیر طبیعی تلقی می گردد و نیز شرایطی را مورد بررسی قرار می دهد که اصول و هنجارهای ارزشمند جامعه مورد بی توجهی و یا تخطی قرار می گیرد و اهداف متعالی زندگی فردی و اجتماعی انسان تحقق نمی یابد. 
اکثر جوامع کنونی با مشکلات و معضلات متعدد اجتماعی دست به گریبانند که حیات جوامع بشری را با تهدید مواجه می کند. از دیدگاه جامعه شناسان، مسائل اجتماعی شرایط یا وضعیتی است که جامعه آنها را به منزله خطری برای راه و رسم زندگی می داند و ناگزیر درصدد رفع یا تعدیل آنها برمی آید. از نظر رابرت مرتن وقتی میان معیارها و واقعیات اجتماعی فاصله و اختلاف بوجود می آید ـ خواه نیروهای ایجاد کننده این شرایط، انسان یا طبیعت باشد ـ مشکلات اجتماعی ایجاد می شود و نهایتاً اعضای جامعه نسبت به چنین وضعیتی واکنش نشان می دهند. اهمیت این واکنش بر طبق اصول جامعه شناختی، عمدتاً تحت تأثیر ساخت جامعه، نهادها و ارزشهای آن می باشد. 
در یک تقسیم بندی کلی مشکلات اجتماعی دارای جنبه ذهنی و عینی می باشد. جنبه ذهنی آن در ادراکات و ارزشگذاری مردم جامعه در ردّ یا تأیید اینکه چه چیز مشکل اجتماعی می باشد، ظاهر می شود و جنبه عینی آن شرایط واقعی است که در آن مشکلات ارزیابی می شود. [1] از نظر میلز (Mills) مطرح کردن موضوعی مانند طلاق به عنوان مسئله اجتماعی مستلزم تبدیل آن از گرفتاریهای خصوصی به مسائل عام ساخت اجتماعی است، زیرا گرفتاریهای خصوصی ناشی از شخصیت فرد و رابطه نزدیک با آن است، اما مسائل اجتماعی اموری است که از سویی بر شرایط خاص و زندگی خصوصی افراد حاکم است و از سوی دیگر به شرایط و سازمان جامعه و چگونگی ساخت وسیع اجتماعی وابسته می باشد. در واقع وقتی مردم احساس کنند که ارزشهای اجتماعی آنها نادیده گرفته می شود و یا تهدید می گردد و بین مطلوب اجتماعی و واقعیات اجتماعی اختلاف وجود دارد، بحران اجتماعی یا مسأله اجتماعی ایجاد می شود.[2]
برخی صاحبنظران معتقدند: طلاق زمانی به صورت آفت یا بلای اجتماعی تجلی می یابد که از حدود معینی خارج شده و فراوانی آن غیر متعارف گردد. جهت تشخیص این وضعیت، می توان آمار طلاق را با آمار ازدواج مقایسه نمود. در شرایط کنونی جامعة ایران، آمار رو به گسترش طلاق، آن را به سمت یک معضل اجتماعی سوق می دهد.
تبیین جامعه شناختی طلاق
وضعیت خانواده، چگونگی روابط بین اعضای خانواده و انحلال و فروپاشی آن از یکسو بازتاب شرایط اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی است و خانواده به عنوان یکی از اجزای نظام اجتماعی و دارا بودن ویژگیهای یک نهاد اجتماعی، از تأثیر پذیری متقابل برخوردار است و از سوی دیگر معلول عوامل درونی در خانواده (سطح خرد) و کیفیت و چگونگی آن می باشد. بدین لحاظ جهت تبیین جامعه شناختی پدیده طلاق از نظریات خرد و کلان استفاده شده است تا چرایی و چگونگی این مسئله تبیین گردد. 
1 – تئوریهای کلان
1-1) بحران ارزشها
در جوامعی که در حال انتقال از وضع اجتماعی و اقتصادی خاص به وضع و شرایط دیگری هستند، مشکلاتی پدید می آید که نتیجه تصادم نوگرایی و پایبندی به سنتهای دیرین و تشدید جنگ بین نسلهاست. در این مرحلة برزخی و حساس، عناصر اخلاقی و ارزشهای اجتماعی بیش از هر چیز دیگر تغییر وضع و موضع می دهند. بسیاری از موضوعات بی ارزش دیروز، در محدودة عناصر نوین و مقبول امروزی پای می نهند و بسیاری از عناصر مطلوب اجتماعی از قلمرو ارزشهای اجتماعی خارج می شوند. هر چقدر این تحول سریع باشد، تضاد و جابجایی ارزشها چشمگیرتر خواهد بود. در چنین شرایطی نیروهای حاکم بر جامعه جای خود را به نیروهای تازه می سپارند و نظام ارزشهای جامعه دستخوش آشوب می گردد، بازتاب این وضعیت را می توان در نظام ارزشهای خانواده مشاهده نمود. ولی از آنجا که سرعت حرکت هر فرهنگ با حرکت اقتصادی و نوآوریهای تکنولوژی یکسان نیست، نسل هایی که در معرض چنین تحولات سریع اجتماعی قرار می گیرند، نمی توانند معیارهای همه پسندی برای وظیفه، فداکاری و ارزشهای همانند آن داشته باشند، در این احوال کشمکش درون خانواده ایجاد می شود و نابسامانی خانواده و طلاق افزایش می یابد. [4]
به بیان دیگر در هنگامة بحران ارزشها، ارزشهای اساسی یک جامعه بر لذت طلبی Hedonism))،تمتع آنی، مصلحت گرایی فردی، سودگرایی(Utilitarianism) ، ماده گرایی Materialism)) و ابزار گرایی استوارند و انسانها صرفاً به تمتع می اندیشند و فقط مصالح خویشتن را در نظر می آورند و همه چیز در چارچوب امور مادی، ملموس و حتی جسمانی خلاصه می شود، ارتباطات انسانی نیز از این شرایط تأثیر می پذیرند. روابط انسانها از بعد معنوی تهی می شود و صرفاً در راه التذاذ آنی است. این نوع روابط بسیار سست و آسیب پذیر و شکننده اند و به محض آنکه مصلحت دیگری روی نماید یا بر اثر مرور زمان یا عوامل دیگر، رابطه ها از درون تهی شده و به بهانه های مختلف می شکند، در این شرایط روابط زوجیت نیز از این قاعده مستثنی نبوده و آمار طلاق روز به روز افزایش خواهد یافت.[5] 
بروس کوئن معتقد است این یک واقعیت است که میزان طلاق در جوامع نوین زیاد شده است. این وضعیت از جامعه و ارزشهای متغیر ما سرچشمه می گیرد تا از گسیختگی و تباهی خانواده به عنوان یک نهاد اجتماعی. امروزه از انواع کارکردهای خانواده در گذشته کاسته شده است و زن و شوهر برای تأمین نیازمندیها و خدمات خود به خانواده متکی نیستند و گسست پیوند زناشویی آن هم در یک محیط زناشویی ننگ نیست.[6] 
از منظر پیتریم سوروکین جوامع سه مرحله را طی می کنند:
1 – جامعه ایدئولوژیک (Ideological)
در چنین جامعه ای اولویت با پدیده های مادی نیست، بلکه ستون جامعه را معنویت می سازد و توجه انسانها به امور آسمانی است. 
2 – جامعه معنوی مآب (Idealistic) 
در این جامعه، ارزشهای معنوی به طور رسمی وجود دارد، اما عمل نمی شود، زیرا در درون رسوخ نکرده است. انسانها به ظاهر پدیده های معنوی اولویت می دهند و آن را مقدس می شمارند ولی در عمل و در رویارویی با واقعیت به آنچه که گفته اند عمل نمی کنند، بین امور و مظاهر صوری (Formalistic)و واقعی تفاوت پدید می آید. همچنانکه بین گفتار و عمل و زبان و قلب انسانها تفاوت ایجاد شده است.
3 – جامعه جنسی:
در این جامعه، تنها امور مادی، جسمانی و ملموس ارزشمند است. در اینجا کالاها و اشیاء ارزشگذاری می شوند و بها و ارزش انسانها به میزان دارایی های آنان تعیین می شود،‌ و انسانها از جوهر و ذات خود بیگانه می شوند، در چنین زمینه اجتماعی، طلاق بسط و تعدد می یابد و اخلاق انسانی سقوط می کند و امنیت در روابط انسانی کاهش می یابد. در چنین جامعه ای ازدواج دیگر پیوند مقدسی نیست، بلکه رابطه ای است که مانند سایر روابط اجتماعی که می تواند به سادگی قطع شود. [7]در واقع در این جامعه فردگرایی مفرط (Rugged Individualism) پیوندهای اجتماعی را متزلزل نموده است و آنچه که برای جمع ضرورت دارد، در برابر منافع فردی خرد شمرده می شود. در حالی که حیات جمع (اعم از خانواده یا جامعه) موجد حیات یک یک اعضا و افراد است.[8] 
اودری (Udry) کاهش پایبندی به ارزشهای مذهبی و دینی را در افزایش طلاق مؤثر می داند و به نقش دین به عنوان عاملی در راه جلوگیری از طلاق اشاره می کند. به نظر او افرادی که ایمان مذهبی دارند، کمتر به طلاق روی می آورند تا آنانکه چنین ایمانی ندارند. با تضعیف ایمان و عدم پایبندیهای مذهبی در اکثریت افراد و تغییر ارزشها میزان طلاق در جامعه افزایش می یابد.[9]متأسفانه امروزه در کشورهای اسلامی نیز با تحولات اجتماعی و اقتصادی سده اخیر، ایمان مذهبی به سستی گرائیده است و مردمان با نادیده گرفتن موانعی که از لحاظ شرعی برای افزایش طلاق وجود دارد، از اختیار خود سوء استفاده می نمایند و آمار طلاق رو به فزونی است.[10] 
2-1) تئوری آنومی (Anomy)
از دیدگاه جامعه شناسان، آنومی به مفهوم فقدان اجماع در مورد اهداف اجتماعی، انتظارات جمعی و الگوی رفتار برای اعضا جامعه است. این حالت منجر به محو و غیبت تدریجی آتوریته و ضابطه اخلاقی می شود و جامعه کنترل اجتماعی خود را از دست می دهد. هنگامی که جامعه در حال گذار و دگرگونی است، بسیاری از انسانها دچار سرگردانی می شوند و قواعد و ارزشهای جامعه، برای آنها بی اهمیت و کم ارزش می شود. از سوی دیگر ارزشهای جدید و منطبق با شرایط نیز، هنوز در جامعه جا نیفتاده است. در واقع جامعه دو ساخت دارد. در این جامعه برخی از ساخت کهن و برخی از ساخت نوین تبعیت می کنند.[11] از هم پاشیدگی هنجارها و آنومی، وضعیتی را ایجاد می کند که آرزوهای بی حد و حصر ایجاد می شود و از آنجا که طبعاً این آرزوهای بی حد نمی توانند ارضا شوند، در نتیجه وضعیت نارضایتی اجتماعی پدید می آید که در جریان اقدامات منفی اجتماعی نظیر طلاق، خودکشی و غیره ظاهر می شود، که از نظر آماری قابل سنجش است.[12]
3-1) بحران وجدان جمعی
وجدان جمعی یکی از مهمترین ضمانتهای تحقق اهداف و ارزشهای جامعه است. شخص یا اشخاص می توانند هنجارهای جامعه را تحقیر کنند، اما در برابر وجدان جمعی جز اطاعت راهی ندارند. به اعتقاد دورکیم هر چقدر وجدان جمعی قوی باشد،‌ خشم عمومی در مقابل هنجارشکنی حادتر است. با ضعیف شدن وجدان جمعی، ارزشهای منفی منتسب به طلاق کاهش می یابد و جامعه مطلقه ها را به عنوان مطرودین اجتماعی تلقی نمی کند و بدین ترتیب بر میزان طلاق افزوده می شود. به عبارت دیگر جامعه ای که طلاق را پدیده ای عادی و طبیعی می داند، رواج آن را نیز موجب خواهد شد، بر عکس آنجا که طلاق منفور، زشت و ضد ارزش محسوب می شود، خواه ناخواه از کمیت آن کاسته می شود. طلاق و تعدد آن در جامعه کنونی نوعی تساهل را نسبت به آن ایجاد می کند که از قبح آن می کاهد و به تبع آن، انسانها در برخورد با اولین مشکل به طلاق می اندیشند.[13] از سوی دیگر در قرن حاضر این گرایش وجود دارد که طلاق را بیش از آنکه پدیده ای اجتماعی بدانند، آن را امری حقوقی تلقی کنند، این نگرش می تواند موجب افزایش آمار طلاق شود.
4 –1) مشکلات اقتصادی
به نظر کانگر (Conger) دوران های سخت اقتصادی در جامعه نتایج زیانباری بر خانواده ها دارد، از جمله آنها، احتمال وقوع گسیختگی خانواده و بی سامانی آن است. محرومیت اقتصادی تعاملات مثبت زوجین را کاهش می دهد و آنها را به سوی طلاق سوق می دهد. مشکلات اقتصادی در بین زوجینی که منافع خانوادگی آنها برای بقای زندگی در سطح استاندارد مناسب نمی باشد، زندگی زناشویی آنها را بی ثبات می کند و مردان در این خانواده ها بیشتر تعامل منفی دارند.[14]
کاهش درآمدها و تورم در ایران، موجب افزایش تنشها و ستیز در داخل خانواده شده است و علیرغم آنکه هنوز نگرش منفی نسبت به طلاق در جامعه وجود دارد، اما میزان آن رو به افزایش است. طلاق، نتیجه جامعه ای است که هیچ رابطه نرمالی بین درآمد و هزینه برقرار نکرده است. از سوئی مانور تجمل در جامعه سرداده می شود و از سوی دیگر برنامه تعدیل اقتصادی ارائه می شود که موجب شکاف بین مطالبات و امکانات گردیده و معضلات اقتصادی منجر به افزایش طلاق شده است. به نظر می رسد برنامه تعدیل ساختاری از طریق تورم فزاینده و گسترش و تعمیق فقر، علاوه بر اینکه در کوتاه مدت، اثر از هم گسیختگی و طلاق را بر جای می گذارد، در بلند مدت آثاری بر نهاد خانواده می گذارد که بسیار عمیق تر است و بیشتر مترتب بر فرزندان می باشد. [15]
2 – تئوریهای خرد
1 – 2) تئوری توزیع قدرت
گاه بین زن و شوهر تضادی ایجاد می شود و هر یک برای احراز منزلت خود و رسیدن به اهداف خویش، از طریق توسل به امکانات مالی، فرهنگی و …. قصد تسلط بر دیگری را دارد. تداوم این وضعیت، تنش و کشمکش بین زوجین را افزایش داده و در نهایت منجر به جدایی و طلاق آنها می شود. در چند دهة اخیر با تغییرات اجتماعی و تقابل سنت و مدرنیته، درخواست نفوذ و کنترل هر یک از زوجین بر سرنوشت خود و خانواده افزایش یافته و این وضعیت، یکی از عوامل مؤثر در ایجاد اختلاف و جدل در خانواده بوده است. از یکسو آشنایی بانوان با جایگاه حقوقی خویش، کسب استقلال اقتصادی، درخواست دخالت در امور خانواده و توزیع مساوی قدرت (البته در برخی موارد جهت تغییر قدرت به سمت قدرت زنانه بوده است) و از سوی دیگر عدم پذیرش و درک مردان از شرایط جدید و ناآگاهی آنها از حقوق و تکالیف متقابل زوجین، موجب اختلافات و تعارضات شدید در خانواده شده است. همچنین با پیشرفت اقتصادی ـ اجتماعی،گسترش رسانه ها و آموزش بیشتر، زنان از فرهنگ سنتی فاصله گرفته اند و این امر باعث شده است تا آنها کمتر نقشهای سنتی را بپذیرند و یا در صورت پذیرش آنها ارزیابی منفی نسبت به نقش خود داشته باشند و این باعث نارضایتی از زندگی می شود.
2-2)تئوری نیاز ـ انتظار
هر موقعیتی هنجارهایی دارد که صاحب آن موقعیت، باید بر اساس آن عمل کند و افرادی که با وی در کنش متقابل هستند، از او انتظار دارند بر اساس هنجارهای آن موقعیت عمل کند.«انتظار» معیاری برای ارزیابی فردی است که دارای موقعیت معینی می باشد. در واقع فرد باید در آن موقعیت وظایفی را انجام دهد تا مناسب موقعیت مورد نظر باشد.[16] عدم تحقق انتظارات، عدم تعادل بین خواسته ها می باشد. هر کدام از زن و شوهر با تصورات خاصی در بارة زندگی زناشویی اقدام به ازدواج می کنند و زندگی را با انتظارات مشخصی در مورد اینکه همسرشان چگونه با او رفتار خواهد کرد، آغاز می نمایند. اگر این انتظارات برآورده نشود، ناراضی و پشیمان خواهند شد. ازکمپ معتقد است که احساس رضایت با نحوة انطباق کامل امیدها و انتظارات با پیشرفتهای فرد تعیین می شود، در حالی که نارضایتی معلول ناکامی در رسیدن به انتظارات است.[17]
در برخی جوامع، جوان درک رمانتیک از ازدواج دارد و بعد از پیوند زناشویی در بهترین صورت آن را خسته کننده و یکنواخت و در بدترین شرایط آن را رنجی روانیPerceptual ache) )می یابد. در اکثر جوامع جوانان می آموزند که از همسر خود فقط انتظار احترام و انجام وظایف همسری داشته باشند نه الزاماً خوشبختی.[18] 
3-2) تئوری تسری(Spill – over theory) 
گرونبرگ بیان می کند که رضایت و عدم رضایت از یک بخش از زندگی بر روی رضایت و عدم رضایت از بخشهای دیگر زندگی تأثیر دارد. بطور مثال نارضایتی فرد از زندگی اجتماعی می تواند موجب نارضایتی او از زندگی خانوادگی شود.
4 -2) تئوری خود میان بینی(Anthropomor phism theory)
هر گاه انسان یا انسانهایی، دیگری یا دیگران را با خود و ارزشهای خود ارزیابی نمایند، دچار خود میان بینی گردیده اند، این وضعیت جلوه ایی از خود گرایی ( Egocentrism) است. این حالت بر روابط انسان با دیگران تأثیر منفی می گذارد و به سستی ارتباط، عدم امنیت، انزوای اجتماعی در سطح زندگی خانوادگی و اجتماعی منجر می شود. از همین روست که امروزه سخن از بسط انسان گرایی نوین و دیگردوستی و تقویت همدلی می شود.[19]گسترش اخلاق خودگرایی و عدم توجه به خواسته ها و نیازهای فرد مقابل در زندگی زناشویی می تواند موجب اختلاف و ستیزه در کانون خانواده گردد. امروزه با اصالت قرار گرفتن «خود»، ارقام طلاق روبه فزونی است. 
تبیین پیامدهای منفی طلاق
در دین مبین اسلام، ازدواج پیوند مقدسی می باشد که اثرات فردی و اجتماعی قابل توجهی بر آن مترتب است و بدین سبب از فروپاشی و برهم زدن چنین میثاق غلیظی اظهار نگرانی شده و طلاق به عنوان نهایی ترین راهکار در اختلافات خانوادگی محسوب می شود. در اسلام مکانیزمهای متفاوتی اعم از مقررات، احکام و ممانعت از تصمیم گیریهای آنی و احساسی و . . . . جهت کاهش نرخ طلاق وجود دارد تا از اثرات زیانبار طلاق جلوگیری شود. بخشی از آثار طلاق در سطح فردی، خانوادگی و اجتماعی به اختصار عبارتند از:
1 – بعد فردی
1 –1) ترس از آینده
تصمیم به پایان دادن به یک رابطة نزدیک، کار ساده و بی اهمیتی نیست، این تصمیم با احساس تأسف و سرزنش خود همراه است. ترس از تنهایی پس از طلاق، احساسی است که زنان بیش از مردان ابراز می کنند. این ترس بیشتر ناشی از این نگرانی است که آیا شریک زندگی دیگری خواهند داشت؟ ترس و یأس از اینکه نتوانند بدون یک مرد زندگی کنند و فرزندان خویش را به تنهایی اداره کنند و شغلی بیابند و از نظر مالی خود و فرزندانشان را اداره کنند، . . . . این ترسهای واقعی ناشی از تردیدهای واقع بینانه درباره مسائل مالی، بازار کار، مشکلات بزرگ کردن فرزندان به تنهایی و تغییر در زندگی فردی و اجتماعی است.[20] 
جدایی از همسر به طور ناگهانی یا پیش بینی شده برای همة اعضای خانواده، علی الخصوص فرد، یک شوک محسوب می شود. در این هنگام بحران عاطفی رخ می دهد. احساس انسان با عقل منطبق نیست و واکنش های فرد غیر ارادی است و در اکثر موارد دچار درماندگی می شود. در اولین مرحله انسان هنوز نمی داند باید واقعیت جدایی را بپذیرد یا نه؟ آیا تنها خواهد ماند؟ آیا در آینده همسری مناسب پیدا خواهد کرد؟[21]. . ..
2-1) احساس گناه
گاهی زنان مطلقه با احساس گناه زیادی در مورد متلاشی شدن خانواده دست به گریبان هستند. به اعتقاد برخی از صاحبنظران مهمترین احساسی که پس از طلاق در پدر و مادر متارکه کننده پدید می آید، احساس گناه و خیانت نسبت به خوشبختی فرزندان است، به علاوه بیم از آینده ای مبهم برای خود و فرزندان، واکنشهای گوناگونی را در آنان پدید می آورد و این وضعیت، احساس گناه را شدت می بخشد.[22]
3-1) احساس تنهایی
بعد از مدتی که از طلاق می گذرد، فرد احساس تنهایی می کند، زیرا از محیط امن خانواده که دیگران علیرغم تمام مسائلشان در آن زندگی می کنند، جدا شده و باید با تمام مسائل تنها زیستن و طلاق رو در رو شود. تحقیقات نشان می دهد زنان بیش از مردان، پس از طلاق احساس تنهایی می کنند.
4-1) مشکلات روحی و جسمی
فقدان همسر و تنهایی پس از طلاق موجب می شود که اکثر زنان پس از جدایی به ناراحتی های روحی و جسمی دچار شوند و همچنان نیازهای عاطفی خود را در شوهر قبلی خود جستجو نمایند. کمبود معاشرت و تفریح به علت مسائل شهرنشینی در کلانشهر، مشکلات عاطفی زن را می افزاید.[23] البته مشکلات روحی پس از طلاق به مراتب بیش از صدمات جسمانی آن می باشد. بعد عاطفی طلاق علی القاعده برای زن و مرد مساوی است، مگر شرایط دیگری آن را تغییر دهد. لذا احساس خسارت بیشتر توسط زن در مسئله طلاق، به دو گانگی موقعیت اجتماعی و اقتصادی زن و مرد در جامعه باز می گردد. زن مطلقه به علت عدم استقلال اجتماعی فاقد پایگاه اجتماعی معینی بوده و به خانواده پدر یا برادر وابسته است. تفاوت زن و مرد در ازدواج مجدد پس از طلاق نیز به موقعیت اجتماعی ـ اقتصادی متفاوت آنها باز می گردد. در واقع طلاق یک تهدید اجتماعی ـ اقتصادی برای زن محسوب می شود.[24] لذا مشکلات زنان در ابعاد مختلف پس از طلاق، بیش از مردان می باشد.
5 – 1) مشکل دوگانگی نقش
زنان در ارتباط با فرزندان خود علاوه بر مشکل اقتصادی با دوگانگی نقش مواجه می شوند و نبود نقش پدر، فرزندان را دچار مشکل می کند. زن مطلقه برای فرزندانش هم باید پدر باشد هم مادر و مرد نیز متعاقباً چنانچه کودک با او زندگی کند، باید هم نقش مادر و هم نقش پدر را بر عهده بگیرد.[25] 
6-1) مشکلات اقتصادی
مهمترین مشکل زن پس از طلاق مسئله اقتصادی است. این موضوع برای زنان کم سواد و فاقد مهارت به صورت حادتری جلوه می کند. واکنش اعضای خانواده نسبت به طلاق و جدایی مختلف است. در برخی موارد آنان نگرانند که فرد متارکه کننده از نظر اقتصادی و مالی به آنها وابسته شود. طلاق می تواند موقعیت اقتصادی ـ اجتماعی فرد مانند شغل او را تحت تأثیر قرار دهد. بسیاری از افراد مطلقه (اعم از زن یا مرد) پس از طلاق شغل خود را از دست می دهند.[26] از دیگر مسائل و مشکلات زنان مطلقه، تهیه مسکن و مکانی برای زندگی است. کمتر کسی حاضر است به یک زن مطلقه اتاقی اجاره دهد. 
7-1) انزوای اجتماعی و اختلال در هویت اجتماعی
وضعیت زن و شوهر پس از طلاق روندی از محرومیتهای گوناگون، طرد اجتماعی، اختلال در مناسبات اجتماعی دوران زندگی مشترک در یک دوره کوتاه و یا یک دوره طولانی عدم ارتباط با محیط بیرونی، فقدان همدل و همراز و نبودن محل زندگی مستقل برای طرفین است. طلاق شرایطی را ایجاد می کند که منجر به از دست دادن حمایت اجتماعی خانواده از فرد مطلقه، کاهش نفوذ اجتماعی وی و حتی گاه تضعیف موقعیت ها و فرصتهای اجتماعی فرد می شود. در برخی مواقع رفتار جامعه با زنان مطلقه به گونه ای است که احساس می کنند دیگر جایی در جامعه ندارند. فرد مطلقه نه در مقام یک مجرد است و نه در مقام یک متأهل. جامعه تعریف و جایگاه مناسبی را برای وی در نظر نمی گیرد و نگرش منفی نسبت به فرد مطلقه وجود دارد، گوئی آنان افرادی بوده اند که از تمایلات و خواهشهای خود پیروی کرده و از برخورد با واقعیات زندگی خودداری کرده اند و منافع خود را بر مصالح خانواده ترجیح داده اند.[27] در واقع ارزیابی بسیار منفی جامعه از طلاق به ارزیابی منفی از شخصیت زن و شوهری که جدا شده اند، تعمیم داده می شود.[28]
زنان مطلقه از گزند طعنه ها و نگاههای کنجکاوانه دوستان، اطرافیان و آشنایان در امان نیستند، به طور مثال بعضی معتقدند که وجود زن مطلقه در اتاق عقد خوش یمن نمی باشد .. . . مذموم بودن طلاق در جامعه و مقصر شمردن زن در طلاق، منجر به تنگی روابط اجتماعی زن مطلقه می شود و بدین ترتیب ارزشهای حاکم بر جامعه بیش از مشخصات فردی بر مشکلات زنان مطلقه می افزاید.[29] 
از سوی دیگر روحیه جامعه ایرانی به گونه ای است که شخصیت زن را درچارچوب خانواده می بیند، لذا با شکستن این کانون شخصیت و هویت خانوادگی زن دستخوش اختلال می شود.[30]
8-1) کاهش فرصتهای ازدواج 
زنان مطلقه معمولاً نسبت به مردانی که متارکه نموده اند، کمتر ازدواج مجدد می کنند. از جمله علل اجتماعی این وضعیت، وجود فرزندان، سن زن و عدم پذیرش مردان جهت ازدواج با زن مطلقه می باشد. البته این امر به علل عاطفی مانند شکست در ازدواج قبلی و عدم تمایل برای ازدواج و نیز عدم اعتماد مردان به موفقیت زنان مطلقه در زندگی زناشویی و عدم روحیه مناسب جهت آغاز زندگی جدید باز می گردد.[31]در فرهنگ ایرانی زنان مطلقه برای ازدواج، از اعتبار کمتری برخوردارند و مردی که ازدواج نکرده کمتر به سراغ آنها می رود و در اغلب موارد مردانی که زنان خود را از دست داده اند یا همسر خود را طلاق داده اند، به خواستگاری آنها می آیند، در این شرایط زن مطلقه دیگر نمی تواند آزادانه حق انتخاب داشته باشد و سطح توقعات او از طرف متقابل، بسیار تنزل می کند و بسیاری از شرایط ناگوار را به اجبار پذیرا می شود، زیرا در غیر اینصورت برای همیشه تنها خواهد ماند.[32] 
9-1) ارتکاب به جرم و بزهکاری
از آنجا که یکی از کارکردهای خانواده، ارضاء تمایلات جنسی بوده است، با فروپاشی خانواده، فرد با فقدان ارضاء جنسی مواجه می شود.[33] چنانچه فرصت ازدواج و تمتع جنسی از طریق مشروع میسر نشود و فرد چنین نیازی را به دلیل تجربه جنسی قبلی شدیدتر از گذشته احساس نماید، به سوی انحرافات جنسی و فساد اخلاقی (روسپیگری) کشیده می شود. احتمال وقوع این شرایط علی الخصوص زمانی که فرد با مشکلات اقتصادی و تأمین معاش دست به گریبان باشد، شدت می یابد و فرد مطلقه را به سوی مفاسد مالی و اخلاقی سوق می دهد.
10-1) کاهش رضایت از زندگی
کمبل و همکاران وی اثر متغیرهایی چون وضع ازدواج و سن را بر رضایت از زندگی مطالعه کرده اند. یکی از قوی ترین همبستگی های آماری، میان رضایت از زندگی و وضع ازدواج بوده است. افراد مطلقه، کمترین میزان رضایت را ابراز کرده اند. کمبل اظهار می کند که سه نوع رضایت قابل تفکیک است. رضایت ناشی از برخورداری و درآمد مناسب( Having )دوم رضایت ناشی از بودن و این که ما چه کسی هستیم(Being ) و سوم رضایت ناشی از ارتباط( Relating ) که به رابطه اجتماع از حیث شدت و درگیری عاطفی برمی گردد. به اعتقاد وی رضایت ناشی از بودن با احساس کنترل بر زندگی خود در مقابل این احساس که زندگی توسط نیروهای بیرون از ما کنترل می شود، مرتبط است. رضایت از رابطه نیز از دو جهت بر رضایت از زندگی اثر دارد. از یکسو با تأمین نیازهای عاطفی ـ شناختی و حتی مالی و از سوی دیگر از طریق مهار تمایلات افراد، از آرزوهای بی پایان و ارضاء نشدنی آنان جلوگیری می کند.[34]
2 – بعد خانوادگی
1-2) تأثیر بر فرزندان 
1-1-2) ارتکاب به جرم و بزهکاری
طلاق واژه ای است که ذهن بسیاری از کودکان و نوجوانان را به خود مشغول می کند. آنان خود را نخستین قربانیان این عفریت عصیانگر می دانند. به بیان دیگر طلاق آثار مخرب معنوی و مادی زیانباری در پی دارد که بارزترین نتیجه آن از نظر کمی و کیفی بر روی کودکان است. 
بی گمان بعضی از بزهکاران جوان متعلق به خانواده هایی می باشند که دچار تعارض و کشمکشهای خانوادگی و اختلالات روانی و عاطفی هستند، وجود تنشهایی روانی و اختلالات عاطفی در خانواده کودک می تواند او را وادار به فرار از خانه نماید تا با گروه بزهکاران همکاری و تشریک مساعی نماید. در روانشناسی جنایی، بروز انحرافات اجتماعی یا جامعه زدگی و تشکیل گروه آسیب دیدگان اجتماعی، ثمرة جراحت عاطفی کودکان در خانواده های طلاق تشخیص داده می شود.[35]
آمارها مؤید این نکته است که بیشتر جرم و بزهکاریهای کودکان و نوجوانان ریشه در مسائل و مشکلات خانوادگی، طلاق و از هم پاشیدگی کانون گرم خانواده دارد. میزان جرائم و خودکشی در اطفال باقی مانده از طلاق به نحوی بارز افزایش می یابد. این اطفال خیلی بیشتر از دیگر همسالان خود مورد سوء استفاده جنسی قرار می گیرند و بی بند و باری و اعتیاد نیز در میان آنان شیوع بیشتری دارد. تحقیقات انجام شده در باره علل بزهکاری کودکان نشان می دهد که کودکان طلاق از امنیت روانی و عاطفی برخوردار نبوده و وجود جانشین مادر در محیط خانواده منجر به ناسازگاری، انحراف و فرار کودک از محیط خانواده می شود. [36]
بر اساس مطالعات انجام شده در ایران، 95% نوجوانان و جوانانی که به اتهام دزدی در مراکز بازپروری بسر می برند، فرزندان خانواده هایی هستند که پدر و مادرشان از هم جدا شده و یا یکی از والدین اقدام به ازدواج مجدد کرده اند.[37]
2-1-2) مشکلات روحی و جسمی
طلاق علاوه بر ناراحتی های روانی و گرفتاریهای زندگی، فرزندانی را برجای می گذارد که به علت پرورش در شرایط نامساعد از نظر روانی و جسمانی وضع طبیعی ندارند. طلاق موجب افسردگی نوجوانان می شود، به نحوی که کمتر از زندگی لذت می برند، بی اشتهایی بر آنان چیره می گردد و خسته به نظر می رسند. همچنین روحیه وسواسی و اضطراب، پرخاشگری و عصیان، بی قراری، حسادت، سوء ظن و سماجت از دیگر حالاتی است که در بچه های طلاق دیده می شود.[38]
البته سن کودک در زمان طلاق، در واکنش او نسبت به این رویداد مهم است. تجربه طلاق برای تمام اعضای خانواده اضطراب زا می باشد و رفتار کودکان بعد از طلاق، نشان دهندة این اضطراب است. پس از جدایی، بلافاصله میزان اختلالات عاطفی و رفتاری در کودکان بالا می رود. کودکان تا سن 4 سالگی، استنباطی از طلاق ندارند و به طور کلی نمی فهمند که چه اتفاقی افتاده است، اما چون طلاق در نهایت منجر به فقدان یکی از والدین می شود، بر وابستگی کودک تأثیر می گذارد و اثرش در رفتارهای کودکان نمایان می باشد. کودکان 6 – 4 ساله مفهوم ساده ای از طلاق را می دانند و در صورت بروز طلاق، خودشان را مسبب آن می دانند. کودک پس از 6 سالگی، به خوبی مفهوم طلاق را می فهمد.[39] 
پاسخ فوری اکثریت کودکان در هر سنی در خصوص خبر جدایی والدین، اضطراب و پریشانی است، به طوری که برخی از آنها هیجانی شده یا رفتار واپس گرایی نشان می دهند. طلاق والدین بر ویژگیهایی چون اضطراب، گوشه نشینی،‌ پرخاشگری، بهانه جویی، انتقام جویی، بی رحمی، غمگین بودن، زود رنجی، نزاع و درگیری، بدخوابی، بی اشتهایی،‌ بیزاری از زندگی،‌ شک و دودلی و احساس بیماری در کودکان اثر فزاینده دارد. اغلب بررسیها نشان می دهد که فرزندان طلاق به مشکلات جسمی، عاطفی، تحصیلی (افت تحصیلی، فرار از مدرسه، ترک تحصیل) دچار می شوند و این مشکلات در رشد شخصیت و سازگاری آنان اثرات نامطلوبی بجا گذاشته و احتمال ابتلای آنان را به اختلالات روانی افزایش می دهد.[40]
- از نظر والرستین، طلاق زنجیره ای از حوادث بهم پیوسته است که برای همیشه زندگی قربانیان خود را دگرگون می کند. طلاق والدین نه تنها برقراری روابط عاطفی را برای کودکان دشوار می کند، بلکه روابط گذشته آنها را با والدینشان مخدوش می کند. 
- پژوهشهای انجام شده نشان می دهد آسیب پذیری پسرها در مقابل طلاق به مراتب بیش از دختران است، معمولاً دو سال طول می کشد تا دختران با محیط جدید سازش پیدا کنند، ولی پسرها زمان بیشتری لازم دارند تا سازگاری جدید بیابند. گاهی کودکان پریشانی خود را با گریه به بزرگترها نشان می دهند، البته پسران این ناراحتی را به صورت افت تحصیلی، پرخاشگری وعصیان و دختران با انزوا و غمگین بودن نشان می دهند. والدین روی بچه های همجنس خود کنترل بیشتری اعمال می کنند، به همین دلیل مادران بیش از پدران به دختران سخت می گیرند و پدران بیش از مادران با پسران جدی هستند. از طرفی پسران و دختران به یک اندازه نیازمند محبت و توجه از طرف والدین خود هستند. اما والدین پس از جدایی، نسبت به دختران محبت بیشتری دارند. لذا عکس العمل پسران شدیدتر و سازگاری آنها کندتر از دختران است.[41]
بنا به بررسیهای انجام شده، کودکان پس از طلاق والدین در سنین گوناگون دچار حالات روحی متفاوتی می شوند، مثلاً در سال اول جدایی والدین، کودکان دچار احساس خشم، ترس و افسردگی می گردند و در سنین پیش از دبستان پسران نسبت به دختران معمولاً ناآرامتر و خشن تر می شوند و به جای شرکت در فعالیت گروهی با کودکان، به حالت پرخاشگری و بی نظمی بیشتر تمایل نشان می دهند، خواسته های آنها افزون تر می شود و از گریه برای برطرف کردن نیازهایشان بهره می جویند. جوانان در مقایسه با خردسالان سازش پذیری بیشتری نشان می دهند، شاید این حالت به دلیل احساس استقلال آنها در این سنین است. دوری از والدین برایشان چندان رنج آور نیست. واکنش آشکار آنان رفتار خشونت آمیز،‌ پرخاشگری، بی نظمی و سرپیچی از قوانین است.
- در زندگی پس از جدایی والدین که کودک تک والدی است و مادر سرپرست وی می باشد، به دلیل فقدان، پدر مسائل روحی و روانی بسیاری برای دختران ایجاد می شود که از جمله آنها بدبینی به جنس مرد، بی خبر ماندن از روحیات و ساختار وجودی مردان است که گاه آسیبهای آن در ازدواج چنین دخترانی آشکار می گردد. همچنین احساس بی پناهی و ضعف شخصیت در این دختران بروز می کند. در صورت فقدان مادر نیز آسیبهای عاطفی و شخصیتی و اختلال در رشد ذهنی، اجتماعی و اخلاقی فرزند پدید می آید. یک پدر هر چه تلاش کند و بتواند نقش مادر را با موفقیت بازی کند، نخواهد توانست نیاز به عواطف مادرانه را در کودکان ارضا کند، به ویژه اگر محرومیت کودک از مادر با ازدواج دوباره پدر، وجود مادر دوم یا نامادری مواجه گردد که در این حال فرزندان پدر را از دست می دهند و بر کمبودهای آنان افزوده می شود. [42]
- آسیب طلاق بر نوجوانان کمتر از آسیب این واقعه بر کودکان نیست، فقط این دو آسیب، کیفیت متفاوتی دارند. یکی از مسائلی که همیشه در رابطه با طلاق مدنظر قرار می گیرد، سطوح رشدی است. مطالعات نشان می دهند که واکنش های مربوط به طلاق متناسب با سن صورت می گیرد. تحقیقات والرستین و کلی و کاردک و برگ نشان می دهد که نوجوانان تا حدی بهتر از کودکان به طلاق سازگاری مجدد نشان می دهند، اما با این وجود باید با نوجوانان طلاق زده و آسیب دیده از جدایی والدین، احتیاط بیشتری را لحاظ نمود.[43] 
3-1-2) مشکلات تربیتی
وقتی طلاق اجتناب ناپذیر می شود، مسئله مهم سرپرستی کودکان است. تک والدی مشکلات خاص خود را به همراه خواهد داشت، از جمله اینکه اگر کودک با هر دو والد در ارتباط باشد، یعنی یکی از والدین، کودک را سرپرستی نماید و دیگری هم بتواند با او دیدار کند، ناهماهنگی میان دو الگو، دو نوع روحیه و شخصیت را به او خواهد آموخت. به ویژه اگر والدین در رفتار و سخنان خود سعی در موجه کردن رفتارهای خود داشته باشند، کودک قادر نخواهد بود هماهنگی و سازگاری میان این دوگونه رفتار را بیابد. از طرفی زندگی با یک والد و بی ارتباط بودن با والد دیگر موجب می شود که کودک شناخت صحیحی از جنسیت و صفات روحی و بیولوژیکی والد دیگر پیدا نکند، لذا پسرهایی که با مادر زندگی می کنند، ممکن است با بسیاری از صفات مردانه بیگانه و بی تجربه بمانند و برعکس دخترانی که تنها با پدر زندگی می کنند، احتمال دارد از شناخت الگوهای رفتاری زنان و اصول خانه داری و همسرداری محروم بمانند.[44]دختران نوجوان نیازهای دیگری دارند،‌ آنها فکر می کنند که والدین مدلهای اساسی نقش آموزی هستند و بدون حضور آنها رشد مناسب رفتار بزرگسالی در نوجوان مشکل خواهد بود، علی الخصوص زمانی که این عدم حضور در اثر طلاق باشد. کاملاً بدیهی و منطقی است که اگر الگوئی وجود نداشته باشد، نقش آموزی دچار مشکل می شود و منطقی تر اینکه این فقدان در صورتی که ناشی از یک ضد ارزش باشد، نقش آموزی سخت تر می گردد. به عبارت دیگر فرزندان باقی مانده از طلاق در همانند سازی مشکلات زیادی خواهند داشت. پسر در همانند سازی از پدر و دختر در الگوپذیری از مادر. از سوی دیگر با فقدان حضور پدر کنترل فرزند پسر توسط مادر به دشواری انجام می شود. زیرا والدین بر روی کودکان همجنس خود کنترل بیشتری دارند، با فقدان حضور پدر، در واقع پسر، مهمترین منضبط کننده خود را از دست می دهد، با توجه به اینکه سرپرستی کودکان پس از طلاق غالباً با مادران است.[45]
- زندگی با یکی از والدین نمی تواند شخصیت کامل و متعادلی را در کودک پدید آورد. اینگونه زندگی نمی تواند همه نیازهای کودک را برآورده سازد. زیرا کودک در این نوع زندگی برای رفتارهای خود تنها یک مربی و الگو دارد و از لحاظ محبت و سرپرستی تنها به یکی از والدین تکیه می کند. از سوی دیگر جامعه هرگز نخواهد توانست نقش پدر و مادر را برای طفل ایفا کند و همه نیازهای عاطفی و روانی و معنوی او را تأمین نماید.[46] 
4-1-2) مشکلات زندگی آتی
مشاهده تعارض والدین و روابط زناشویی ضعیف آنان، احتمالاً تأثیر نامطلوبی بر موفقیت ازدواج فرزندان می گذارد. بیشتر بچه هایی که با خانواده های طلاق و یا با سرپرستی یکی از والدین زندگی می کنند علاوه بر اینکه دچار انحرافات جنسی و اخلاقی می شوند، ازدواجشان نیز به طلاق ختم می شود و درصد طلاق در این گروه که پیشینه طلاق والدین را دارند، در مقایسه با دیگران بیشتر است.[47] طلاق و جدایی موجب می شود فرزندان نسبت به زندگی، دلسرد و غمگین شوند و در زندگی اجتماعی و خانوادگی ناسازگاری داشته باشند و این به زندگی آتی آنها لطمه وارد خواهد ساخت. از سوی دیگر افراد جامعه به دلیل تقبیح طلاق و نگرش منفی نسبت به آن، تمایل چندانی به وصلت و انتخاب همسر از خانواده های طلاق گرفته و فرزندان طلاق ندارد، لذا احتمال ازدواج این فرزندان نیز نسبتاً پایین است.
5-1-2) اختلال در هویت فردی و خانوادگی
هنگامی که طلاق زنجیره خانواده را از هم پاره می کند، پدر و مادر هویت جداگانه ای دارند، ولی آن کسی که دیگر نامی ندارد و بی پناه و متزلزل در اجتماع رها شده است، فرزند می باشد، حتی اگر زیر چتر حمایتی یکی از والدین هم باشد، باز جامعه به دیده یک فرزند درمانده به او می نگرد که ولیّ و سرپرستی ندارد. جدایی پدر و مادر یک اثر آنی و زودگذر نیست و در تمام مراحل زندگی فرزندان اثر منفی خواهد داشت. پراکنده شدن اعضاء خانواده و محرومیت فرزندان از سرپرستی مشترک والدین پس از فروپاشی و انحلال خانواده، آنها را از داشتن مواهب و مزایای زندگی خانوادگی محروم کرده و هویت فردی و خانوادگی خود را مختل می نماید. 
برداشتی که کودکان از مسئله طلاق دارند با برداشت والدین آنها متفاوت است. کودکان می خواهند از محبت و همراهی والدین خود برخوردار باشند و مطمئن باشند که هر دو آنان در کنارشان هستند، با طلاق و جدایی، تعلق و دلبستگی فرد به خانواده کاهش می یابد و هویت خانوادگی او مخدوش می شود.
6-1-2) احساس گناه و سردرگمی
ویژگیهای مشترک فرزندان پس از طلاق، احساس گناه است از اینکه آیا آنان در جدایی میان والدین خویش نقشی داشته اند؟ آیا آنان نسبت به ادامه زندگی پدر و مادر خود دچار قصور و کوتاهی گشته اند؟ احساس دیگری که در رفتار این کودکان آشکار می گردد شگفتی و نگرانی از گزینش یکی از والدین است، به دلیل اینکه پدر و مادر هر دو نزد فرزند به یک اندازه محبوب و دوست داشتنی هستند، کودکان از پذیرش یکی از آنان و دوری از دیگری دچار ترس و اضطراب می گردند، بنابراین رؤیایی که همواره در ذهن آنان وجود دارد، امید به بازگشت پدر و مادر و زندگی دوباره در کنار آنان است و حتی گاه کوششی را هم برای سازش و ایجاد پیوند میان والدین به عمل می آورند که معمولاً به شکست منجر می شود. بحران عاطفی در صورت توجیه و ناامیدی از زندگی دوباره با والدین، سازگاری فرد را با زندگی پس از طلاق بیشتر می کند. اثرات درازمدت طلاق بر کودکان بسیار زیاد و گاه جبران ناپذیر است.[48]
7-1-2) ایجاد خانواده های ناتنی
از دیگر آثار طلاق، خانواده های ناتنی هستند، این خانواده ها کودکانی را دربرمی گیرند که دارای زمینه های خانوادگی متفاوتی هستند و ممکن است انتظارات مختلفی در مورد رفتار مناسب در خانواده داشته باشند و از آنجا که اکثر فرزندان ناتنی به دو خانواده متفاوت تعلق دارند، احتمال برخورد در عادات و شیوه نگرش قابل ملاحظه است.[49]ازدواج مجدد والدین موجب می شود که فرزندان طلاق، خود را در حال تجربه مشکلات جدیدی بیابند. قرار گرفتن در خانوادة نامادری یا ناپدری که روابط آنها برای کودک ناآشنا و مشکل است و ممکن است نامادری یا ناپدری همچون میهمان ناخوانده ای به نظر آید که والد واقعی را از میدان به در کرده است. ناپدری یا نامادری ممکن است از نظر اعمال نظارت و انضباط مشابه والدین واقعی کودکان نباشد.[50]
2-2) تأثیر بر سایر اعضای خانواده
1-2-2) ایجاد خانواده اضطراری
از جمله آثار طلاق ایجاد خانواده های اضطراری است. یعنی یکی از زوجین (اکثراً زن) بعد از جدایی در خانه پدری حیات می گذراند و هر شرایطی را تحمل می کند. زیرا جامعه هیچ جایی را برای زنان مطلقه در نظر نگرفته است و امکان امرار معاش و گذران زندگی به هیچ وجه برایش وجود ندارد، هر چند اکنون اکثر زنان مطلقه باسواد هستند و می توانند شغلی داشته باشند، ولی وابستگی و احساس سربار بودن هنوز برای زنان مطلقه وجود دارد.[51]
2-2-2) برهم خوردن تعادل روحی و روانی اعضا خانواده
طلاق، تعادل روحی اعضای خانواده، فرزندان، وابستگان و نزدیکان را بر هم می زند. «هولمز» و «راهه» لیست حوادث مهم زندگی را که تغییرات عمده ای را در جریان زندگی ایجاد می کند، ارائه کرده اند که از جمله این حوادث «طلاق» است. طلاق یکی از فقدانهای عمده زندگی است. این فقدان نه تنها برای افراد مطلقه بحران ایجاد می کند، بلکه آسیبی شبیه مرگ والدین بر فرزندان و اعضای خانواده وارد می کند. در مقیاس دگرگونی زندگی، بعد از حادثه مرگ همسر، طلاق بیش از سایر رخدادهای زندگی، مقتضی سازگاری مجدد افراد مبتلاست.[52]
در تحقیقی که جی هبر در سال 1990 انجام داده است مشخص گردید که طلاق منجر به کاهش اعتماد به نفس اعضای خانواده می شود، چنین کمبودی می تواند ماهیتی اجتماعی، رفتاری یا جسمی داشته باشد. کاهش اعتماد به نفس پس از طلاق، می تواند منشاء ایجاد آشفتگی در بین اعضای خانواده شود. [53]
3-2-2) تقسیم کار مجدد در خانواده
اکثر خانواده های گسسته با مشکل تقسیم کار دوباره در خانواده مواجه هستند. به دلیل فقدان حضور مادر، انجام امور منزل بین فرزندان و پدر تقسیم می شود. یا با حضور فرد طلاق گرفته در خانواده پدری، مجدداً تقسیم کار بین اعضای خانوادة پدری انجام می شود.
4-2-2) مشکلات ازدواج سایر اعضاء خانواده
شکست در ازدواج یکی از اعضاء خانواده می تواند احساس عدم موفقیت در ازدواج را در میان سایر اعضا خانواده ایجاد کند. از سوی دیگر چون انسانها به نحو آشکاری تمایل دارند که یافته های خود را تعمیم دهند و قاعده سازند، بدین سبب با طلاق یکی از دختران خانواده، ناخودآگاه این موضوع به عدم موفقیت در زندگی زناشویی و قدرت سازگاری سایر اعضا خانواده تعمیم داده می شود، به نحوی که فرصتهای انتخاب همسر را برای سایر اعضا خانواده کاهش داده و شرایط ناگواری را برای آنها فراهم می آورد.
5-2-2) طرد اجتماعی اعضا خانواده
به اعتقاد صاحبنظران هر چقدر که یک رفتار در فرهنگی، هنجار یا گرامر اجتماعی باشد، عدم رعایت آن (هنجار شکنی) با مجازات بیشتری همراه است. ازدواج و حفظ بنیان آن در فرهنگ سنتی ایرانیان اهمیت خاصی داشته و نقض آن با طرد و انزوای اجتماعی افراد جدا شده و خانواده های آنان همراه بوده است.
3- بعد اجتماعی
طلاق در زمرة غم انگیزترین پدیده های اجتماعی است. طلاق، تعادل انسانها را برهم زده و آثار شومی را در جامعه بر جای می گذارد و منجر به کاهش انسجام و یکپارچگی اجتماعی (Solidarity) می شود وسنگ بنای اجتماع را از هم می گسلد. طلاق پدیده ای است به تمام معنی اجتماعی و همانند نهاد اجتماعی عمل می کند. زمانی که جامعه در معرض آسیبهای بنیادی است، روابط اجتماعی بیمار می باشد و فساد گوشه گوشة جامعه را دربرگرفته است. طلاق یک معلول است، از آن رو که تابع شبکة پیچیده و به هم پیوسته ای از عوامل اجتماعی است. [54]
هر چند ازدواج امری مربوط به دو فرد است، لیکن طلاق امری اجتماعی می باشد که صدمه و زیان آن دامان جامعه را نیز فرا می گیرد و جامعه را از حرکت باز داشته و آن را عقیم و سترون می کند. طلاق روح پویایی را می کشد و علاقه و اشتیاق جوانان را به تشکیل خانواده سست می کند و اعتماد اجتماعی را سلب و مخدوش می نماید. 
طلاق همچنین پدیده ای جمعیتی است که به لحاظ کمیّ و کیفی بر ساخت جمعیت اثر می نهد زیرا تنها واحد مشروع و اساسی تولید مثل، خانواده می باشد که با وقوع طلاق از هم می پاشد. از سوی دیگر طلاق بر کیفیت جمعیت تأثیر دارد، چون فرزندان و نسلی که از نعمت خانواده محروم هستند، به احتمال زیاد فاقد شرایط لازم در احراز مقام شهروند مسئول خواهند بود. 
طلاق اثرات اقتصادی نیز برای جامعه دربرخواهد داشت، زیرا تعادل روحی نیروی انسانی تولید و خدمات را در جامعه برهم می زند و منجر به بروز اثرات سهمگینی در حیات اقتصادی جامعه خواهد شد. 
طلاق نماد یک مشکل ارتباطی سالم و صحیح بین افراد است، این مشکل ارتباطی در سطح کوچک (خانواده) می تواند در بعد وسیعتر (جامعه) نیز شیوع و گسترش یابد و ارتباطات انسانی را مختل نماید. 
هیچگاه مطالعه آسیب شناسی اجتماعی و انحرافات اجتماعی بدون توجه به طلاق امکان پذیر نیست. وقتی بنیان نهاد خانواده دستخوش ضعف و عدم استواری می گردد، بنیانهای اخلاقی و اجتماعی کل نظام اجتماعی متزلزل شده و آن جامعه به سوی جرائم گوناگون سوق داده می شود. طلاق می تواند موجب افزایش آسیبهای اجتماعی از قبیل اعتیاد، الکلیسم و انحرافات جنسی شود، از سوی دیگر طلاق یکی از عوامل مؤثر در افزایش نرخ خودکشی می باشد. طلاق در یک جامعه به مثابه تزلزل اجتماعی و عدم ثبات جامعه است که می تواند منجر به کم بها شدن خانواده و ارزشهای خانوادگی در آن جامعه شود. 

 

پیشگیری از بروز اختلاف در رندگی.6

 

نگاهی به آسیب های خانواده امروز و علل ضعف در کارکردها

 

شکی نیست که خانواده امروز ایرانی با خانواده متعادلی که باید سنگ بنای یک جامعه سالم باشد، فاصله زیادی دارد . اين خانواده ، از یک سو هنوز گرفتار بعضی سنت های غلط گذشته مانند بی عدالتی و ظلم به زنان بوده و از سوی دیگر آموزه های مدرن مانند انکار تفاوت های جنسیتی، اختلاط نقش ها، فرد گرایی و اصالت لذت های دنيايي ، سلامت، ثبات و حتی کیان خانواده را به خطر انداخته و آسیب های جدی اجتماعی به وجود آورده است ،در حاليكه این موضوع چنان که بایسته است، به دغدغه اصلی اندیشمندان و مسئولان جامعه تبدیل نشده و عمده طرح ها و بودجه هایی که به نام خانواده تصویب می شود، عملا در حوزه مسائل زنان قرار می گیرد ؛ و اين در حالی است که سلامت خانواده شرط لازم برای آسایش و سلامت زنان است و با هدف گیری آن، تعالی کل جامعه نیز حاصل می شود؛ لذا آسیب شناسی این نهاد باید به طور جدی مورد توجه قرار گیرد. برای این مهم، ابتدا باید تعریفی از خانواده متعادل، منطبق با آرمانها و آموزه های اسلامی ارائه كرد تا بر اساس آن، میزان و جهت انحراف نهاد خانواده امروز ایرانی مشخص شده و برنامه ریزی های لازم برای آسیب زدایی از آن به عمل آید. برای تعریف خانواده متعادل، دو بعد کارکردها و ساختار خانواده را مورد بررسی اجمالی قرار می دهیم.

کارکردهای خانواده متعادل

خانواده به دلیل اهمیت و جایگاه ویژه اش در حیات انسان ها از دیرباز مورد توجه اندیشمندان بوده و با رویکرد های دینی، اخلاقی، فلسفی و حقوقی مورد مطالعه قرار گرفته است. از زمان پیدايش و گسترش علوم جدید نیز شاهد بررسی های تاریخی، مردم شناسی، روان شناختی و به ویژه جامعه شناسی در موضوع خانواده هستیم. جامعه شناسان، کارکردهای گسترده ای را برای نهاد خانواده بر می شمرند ؛ تنظیم رفتار جنسی، تولید مثل، حمایت و مراقبت، جامعه پذیری، عاطفه و همراهی، تامین پایگاه اجتماعی برای افراد خانواده، کنترل اجتماعی شامل کنترل همسران و فرزندان، کارکردهای اقتصادی و تداوم نابرابری های جنسی، از جمله اين كاركردها می باشد. برخي از این کارکردها از سوی دین اسلام نیز مورد تایید قرار گرفته و در مواردی تکمیل شده است. از آنجا که خانواده چه به صورت گسترده و چه به صورت هسته ای عمری به قدمت تاریخ بشر داشته و از نیاز طبیعی انسان نشئت گرفته است، در نتيجه ميتواند با حداقلی از کارکردها نیز پابرجا بماند . بر اين اساس هر دو رویکرد جامعه شناسی و دینی به نوعی به کارکرد حداقلی برای بقای خانواده و کارکرد حداکثری برای توصیف بیشترین کارآیی آن می پردازند. به عنوان نمونه، پارسونز دو کارکرد را برای خانواده اساسی تر از ساير موارد و در حقيقت ،موجب بقای خانواده می داند و رویکرد دینی نیز با مغبوض شمردن طلاق به عنوان یک حلال و توصیه به صبوری زوجین بر سختی های زندگی، با نگاهی واقع گرایانه، کارکرد حداقلی برای خانواده را می پذیرد. تفاوت این دو رویکرد در آن جاست که از منظر جامعه شناسی، تغییر در شرایط اجتماعی و اقتصادی، موجب تغيير در کارکردهای خانواده خواهد شد ؛به عبارت ديگر با تغيير شرايط اقتصادي و اجتماعي و تغيير در تعاريف بعضي كاركردها و حذف برخي ديگر ،ممكن است شاهد مواردي نظير پذيرش ارضاء نيازهاي جنسي خارج از چارچوب خانواده ، كاهش وظايف حمايتي مرد در قبال همسر ،تضعيف كنترل و نظارت خانواده بر فرزندان و ناديده گرفتن تفاوتهاي جنسيتي در پذيرش نقشها و ... باشيم . در مقابل اين ديدگاه ،از منظر دینی، کارکردهای خانواده متعادل، ارزشهای مطلقی است که به دليل ريشه داشتن در طبيعت انسان و هدف از آفرينش وي، نباید تابع شرایط اجتماعی تعریف شود. خانواده در نگاه دینی، فضایی است انحصاری برای ارضای نیازهای جنسی و حفظ عفت و تولد فرزندان صالح. خانواده در این نگاه، نهادی است برای ارضای عمده نیازهای عاطفی زوجین و فرزندان و سالخوردگان، رشد شخصیت افراد خانواده در اثر تعامل با یکدیگر، تربیت فرزندان شایسته، آموزش مسئولیت پذیری و صبر در برابر مشکلات و گذشت و فداکاری و انعطاف پذیری، حمایت اقتصادی از زنان و فرزندان و در یک کلام، فراهم آوردن زمینه برای رشد و تعالی انسان. بررسی آیات و روایات، بسیاری از ابعاد خانواده دینی را روشن می کند آنجا که خداوند پیوند زناشویی را "میثاق غلیظ" ناميده و آن را مایه سکونت و آرامش همسران دانسته و مودت و رحمت بین ایشان را نوید می دهد. مودت به معنای محبتی که آثار آن در عمل آشکار شده باشد و رحمت، ، نوعی تاثیر نفسانی است که از مشاهده محرومیت و نقیصه یا احتیاج طرف مقابل، در دل فرد پدید می آید و او را وا می دارد تا در مقام عمل برآمده و طرف مقابل را از آن محرومیت نجات دهد؛ و در آیه ای دیگر، همسران لباس یکدیگر معرفی می شوند که به تعبیری مایه زینت و حفاظت است. برای حفظ این میثاق محکم و کانون پر برکت است که شوهرداری زن و صبر او بر سختی های زندگی و تلاش مرد در کسب روزی حلال برای خانواده در احادیث به عنوان جهاد در راه خدا معرفی می شود و مرد به معاشرت با همسر بر اساس معروف، غیرت ورزی، عفو، صبوری و مدارا دعوت می شود و زوجین به نگهداری ، تکریم و محبت به والدین خود در کانون خانواده، توصیه می شوند؛ پرورش همه ابعاد وجودی فرزندان در سایه محبت و مراقبت، از وظایف والدین و اطاعت فرزندان از ایشان نیز از حقوق والدین، برشمرده می شود؛ و بسیاری توصیه های دیگر که به کار بستن آنها خانواده ای متعادل با حداکثر کارکردها را محقق خواهد کرد اما تحقق آن نیاز به برنامه ریزی دارد.

ساختار خانواده

خانواده، برای رسیدن به کارکردهایی که برشمرده شد مانند هر نهاد دیگری نیازمند ساختار است. در نگاه جامعه شناسان غربی، ساختار خانواده، مدل ثابت و مرجحی ندارد؛ به طور طبیعی به تبع تغییرات اجتماعی، تغییر كرده و منجر به تغییر در کارکردها می شود لذا به عنوان مثال از نگاه ایشان، تغییر ساختار مدیریت در خانواده از نظام طولی به نظام عرضی و دموکراسی که زن و مرد و فرزندان را از لحاظ قدرت تصمیم گیری در یک سطح قرار می دهد، به نوعی مؤيد انعطاف این نظام در مقابل تغییر در ساختارهای اجتماعی بوده و مورد تایید است؛ اما در رویکرد دینی، دستیابی به کارکردهای خانواده متعادل، مستلزم وجود ساختار ویژه ای در خانواده است؛ ساختاری که بر اساس تفاوت نیازها و استعدادهای افراد خانواده و به منظور نیل به سعادت حقیقی انسان از سوی آفریدگار طراحی شده لذا نه تنها تابعی از تغییرات اجتماعی نیست بلکه تغییر شرایط اجتماعی و هماهنگ ساختن سایر نظام های اجتماعی را برای تحقق یک خانواده سالم طلب می کند. متاسفانه توجه به ساختار اصیل دینی در کشور مغفول مانده است. به ديگر سخن ،بشر برای گریز از بعضی ضعف های خانواده سنتی، ساختارهای خانواده مدرن را انتخاب کرده و درمان دردهایش را از آن طلب ميكند در حالی که به اذعان بسیاری از اندیشمندان همین ساختارها، بحران خانواده در غرب را ایجاد کرده است. کاهش تمایل به تشکیل خانواده، عمر کوتاه ازدواج، روابط خارج از ازدواج و افزایش تعداد فرزندان نامشروع با پدرانی نامعلوم، افزایش تعداد خانواده های تک والدی و ناسازگاری و فاصله عاطفی فرزندان با والدین، نمونه هایی از نگرانی های جامعه مدرن درباره خانواده است. بنابراین بازنگری فعالانه و پویا در متون دینی برای اتخاذ ساختارهای اصیل خانواده، ضروری به نظر می رسد.

الگوی خانواده دینی

بررسی ها نشان می دهد تا کنون از دل گزاره های دستوری دین، ساختار روشن و جامعی برای خانواده دینی، اجتهاد نشده است. شورای فرهنگی- اجتماعی زنان در سند "سياست‌هاي تشكيل، تحكيم و تعالي خانواده در نظام اسلامی" مصوب مهر 83 ، ترسيم الگوي خانواده متعادل و تبيين ويژگيهاي الگويی خانواده آرماني در اسلام را به عنوان یکی از راهبردهای اساسی که باید اجرایی شود، مطرح می کند و دفتر مطالعات زنان حوزه علمیه قم نیز "ساختار خانواده در اسلام" ، "کارکردهای خانواده از نگاه دینی" ، "سیاست ها و راهبردهای کارآمدی خانواده" و سایر مباحث مربوط به خانواده را از جمله مداخل پژوهشی، پیشنهاد می کند. آنچه در دسترس ما قرار دارد، عمدتا آیات و سیره و احادیث دسته بندی شده درباره حقوق و تکالیف همسران و توصیه های اخلاقی به آنهاست بدون آنکه الگویی منسجم به دست دهد و برای هزاران پرسش امروز زنان و مردان، پاسخی فراهم آورد ؛ پرسش هايي نظير اينكه :

- سیستم مدیریت طولی که بر اساس آیات و روایات، مرد را در راس مدیریت خانواده قرار داده است، دقیقا چگونه باید عمل کند؟ جایگاه همسران در این سیستم کجاست و چگونه در سیاست گذاری های خانواده، تصمیم گیری یا اجرا دخالت می کنند؟ آیا با توجه به رشد چشمگیر کمی و کیفی حضور زنان در عرصه های اقتصادی و اجتماعی و تمایل آنها به اخذ جایگاه برابر با مردان، سیستم مدیریت طولی می تواند همچنان پاسخگو باشد؟ این سیستم چگونه برتری های احتمالی خود را بر سیستم مبتنی بر دموکراسی، اثبات خواهد کرد؟ آیا شکل گیری خانواده به گونه ای توصیه می شود که زنان لزوما با مردانی بالاتر از خود و مردان با زنانی پایین تر از خود پیمان همسری ببندند؟ میزان یا معيار سنجش جایگاه برتر یا فروتر برای همسران چیست؟ نقش ها در خانواده دینی چگونه و بر اساس چه معیاری توزیع می شود؟ جنسیت، چرا و چگونه در این توزیع لحاظ می شود؟ آیا مرز بندی دقیق و روشنی برای آن وجود دارد تا از اختلاط آسیب زای نقش ها جلوگیری کرد؟ اشتغال زنان در ساختار خانواده دینی چگونه تعریف می شود؟

- آیا نظام حقوقی خانواده، به صورت کنونی کامل است؟ آیا می تواند پاسخگوی مسائل امروز خانواده ها باشد؟

- آیا یک نظام اخلاقی کامل و منسجم برای روابط خانوادگی، در دسترس عموم قرار دارد؟

- جایگاه فرزندان در ساختار خانواده و رابطه هر کدام از والدین با ایشان، چگونه تعریف می شود؟ آیا اساسا ما می توانیم یک ساختار دقیق و روشن برای خانواده تعریف کنیم یا اسلام، میزان بالایی از انعطاف پذیری را در ساختار پیشنهادی خود تعبیه کرده است؟ شرایط فرهنگی و اجتماعی امروز تا چه حد قابل پذیرش است و تغییرات، در كجا و به چه ميزان ضروری به نظر می رسد؟ مفهوم پویایی دین اسلام و لحاظ مقتضیات زمان با حفظ اصول و اجتناب از ورود افکار التقاطی، چگونه در ساختارهای حاکم بر خانواده متعادل اسلامی، اعمال خواهد شد؟

- بررسی های اولیه نشان می دهد در خانواده هایي که بیشترین تبعیت از آیات و احادیث دینی در باب خانواده وجود دارد، افراد به خصوص زنان، میزان بالایی از احساس رضایت را تجربه می کنند. در این خانواده ها بر خلاف سیستم مبتنی بر دموکراسی که بسیار جذاب و متناسب با شرایط اجتماعی امروز به نظر می رسد، مرد از اقتدار بالایی برخوردار است اما در کنار این اقتدار که نوع و شیوه اعمال آن نیز باید بررسی شود، کلیه توصیه های اخلاقی برای حسن معاشرت با همسر را نيز رعایت می کند. دیده شده که این شیوه زندگی حتی برای زنانی که در سیستم مدرن دانشگاهی به مدارج بالای علمی رسیده اند، نیز، رضایتمندی را به ارمغان آورده است. آیا جا ندارد ساختار چنین خانواده هایی از نظر جامعه شناسی و روان شناسی به دقت، بدون سوگیری و بدون نگرانی از برچسب تحجر و ضدیت با حقوق زنان، مورد بررسی قرار گیرد؟

اینها تنها پاره ای از سوالات فراوانی است که برای طراحی خانواده متعادل اسلامی بايد به آن پاسخ داد. ساختار خانواده از جنبه دیگری نیز باید مورد بررسی قرار گیرد. خانواده به عنوان یک واحد اجتماعی در تعامل و کنش متقابل با سایر خرده نظام های اجتماعی است. از آنها تاثیر می پذیرد و بر آنها تاثیر می گذارد؛ بنابراین در یک نگاه کل نگر، سایر خرده نظام ها باید با ساختار اجتهاد شده خانواده اسلامی هماهنگ باشند؛ در غیر این صورت، امکان تحقق ساختار خانواده دینی وجود ندارد یعنی اگر چنان که شواهد نشان می دهد، به عنوان مثال در خانواده دینی بر تفاوت نقش ها تاکید شده باشد، رسانه های ملی، نظام آموزش و پرورش و سیستم اقتصادی کشور باید برای حفظ و تداوم بخشیدن به تفاوت نقش ها برنامه ریزی کنند.

آسیب شناسی خانواده ایرانی

بحث آسیب زمانی برای یک نهاد مطرح می شود که نتواند کارکردهای مورد انتظار را محقق کند یا در آستانه انحلال قرار گیرد ، به همين دليل در ادامه به بررسي عوامل ايجاد اخلال و ضعف در کارکردها و نيز عناصر زمینه ساز فروپاشی نهاد خانواده مي پردازيم. بر همین اساس ابتدا ضعف های کارکردی خانواده را بر اساس آنچه از کارکردهای حداقلی و حداکثری خانواده در دست داریم، بر می شمریم:

· افزایش آمار طلاق[5]، به عنوان مغبوض ترین حلال الهی و کاهش درخواست برای ازدواج و افزایش سن ازدواج نشان می دهد نهاد خانواده به هر دلیل نتوانسته احساس رضایتمندی را در زوجین ایجاد کند یا بر مطلوبیت آزادی های فردی و کسب موفقیت های اجتماعی و شغلی، غلبه کند.

· آمار بالای زنان متقاضی طلاق نسبت به گذشته نشان می دهد میزان رضایتمندی زنان از زندگی در نهاد خانواده بیش از مردان کاهش یافته است.

· شیوع طلاق عاطفی بین زوجین كه به عنوان یک آسیب جدی از سوی کارشناسان مطرح می شود[6] ، از فقدان ارضای نیازهای عاطفی و روانی زوجین در کانون خانواده، حکایت دارد در حالی که بر اساس آموزه هاي دين ،بايد سکونت و آرامش و مودت و رحمت بر این فضا حاکم باشد.

· به گفته کارشناسان، بسیاری از طلاق ها به دلیل مشکلات در روابط جنسی رخ می دهد حتی اگر زوجین، این علت اصلی را پنهان نگاه دارند. بنابراین یکی از اصلی ترین کارکردهای نهاد خانواده برای زن و مرد دچار ضعف می باشد. نزدیک به 40 درصد زنان از اختلالات جنسی در روابط زناشویی رنج می برند و آمار اختلالات جنسی در حدود 8/9 درصد است.[7]

· اختلاط نقش ها در خانواده باعث شده بسیاری از وظایف پدری، شوهری، مادری و همسری معطل بماند و زوجین نتوانند به خوبي از عهده ایفای نقش طرف مقابلشان برآیند. مردان در خانواده از احترام و قدرت عمل برخوردار نبوده و جایگاه ضعیفشان آنها را نسبت به وظایفشان دلسرد می کند. زنان با نيل به جایگاهي برابر با مردان مجبورند باری بیش از توانشان به دوش بکشند و نباید مانند گذشته انتظار حمایت همه جانبه ازهمسرشان داشته باشند.

خانواده که اولین و مهمترین نهاد برای تولد و پرورش فرزندان محسوب می شود، در امر تربیت و انتقال ارزشها و برقراری رابطه سالم و موثر با نسل بعدی دچار مشکلات متعددی شده است. گسست نسلها ،به عنوان یک معضل جهانی ، از سوی برخی کارشناسان داخلی به عنوان مشکل پیش روی جامعه و خانواده ایرانی مطرح می شود. از یک سو ارزشهای والدین به دلیل تغییرات عمیق در نظام ارزشی و اجتماعی برای فرزندان قابل پذیرش نیست و از سوی دیگر شیوه کارآمدی برای انتقال ارزشها از سوی والدین اتخاذ نمی شود. آنها از بودن در کنار یکدیگر لذت نمی برند. فرزندان به والدین احترام نمی گذارند و آنان را به عنوان راهنما و کنترل کننده در زندگی نمی پذیرند.

در گذشته خانواده ها به ویژه زوج های جوان از حمایت خویشاوندان در کلیه مراحل زندگی و مشکلات احتمالی مانند نیازهای مالی یا اختلافات خانوادگی، برخوردار بودند. هر چند این حمایت ها گاه رنگ دخالت به خود می گرفت و مخل زندگی می شد اما در بسیاری موارد به استحکام خانواده و ارضای نیازهای عاطفی می انجامید. امروز خانواده ها هیچ کس را در حریم خصوصی زندگی شان وارد نمی کنند و به دنبال منابع دیگری برای پر کردن این خلاء حمایتی هستند که کارآمدی لازم را ندارد.

عوامل آسیب زا

مردم بر اساس یک نیاز طبیعی ازدواج می کنند و تشکیل خانواده می دهند اما خانواده ای که شکل می گیرد، به شدت از ساختارهای اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی متاثر است. افرادی که در درون این ساختارها رشد کرده اند و باورها، نگرش ها و مهارت هایشان شکل گرفته، ناگزیر، خانواده ای متناسب با این ساختارها تشکیل می دهند. صنعتی شدن و تغییر الگوهای تولید، تغییرات گسترده در ساختارهای اجتماعی، اصلاحات دینی و جایگزینی انسان محوری به جای خدا محوری، غلبه نگرش پزیتیویستی در علوم، حضور تاثیر گذار و فرهنگ ساز تکنولوژی های جدید در زندگی مردم، ظهور جنبش های فمینیستی و حمایت منابع قدرت جهانی از آنها به دلیل همسویی منافع و بسیاری تغییرات دیگر که مدرنیته در زندگی انسان غربی پدید آورد، او را مجبور ساخت تا خانواده ای متفاوت از قبل با ساختاری جدید از روابط، حقوق و اخلاقیات، تشکیل دهد. خانواده ای که مرد آن حتی اگر مهارت داشته باشد، قادر نیست مدیریت کند؛ حمایت اقتصادی از زن تضمین نمی شود؛ نقش های سنتی زنانه ارزش محسوب نمی شود؛ خانواده ای که نمی تواند بر منفعت فردی اعضای خود غلبه کند؛ خانواده ای که برای تربیت فرزندانش، از اختیارات لازم برخوردار نیست و بسیاری شاخص های دیگر که آسیب های خانواده را از حد نارضایتی های محدود دوران سنتی خارج کرده و فروپاشی خانواده را در افق دید اندیشمندان جهان نشانده و باعث نگرانی آنها شده است.

کشور ما نیز به همان نسبت که جبرا یا بر اساس سیاست گذاری های کلان، از جریان مدرنیته تاثیر پذیرفته، تغییر در ساختار های اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و به تبع آن تغییر در ساختارهای خانواده را شاهد بوده و همین تغییرات گسترده است که آسیب های کارکردی ذکر شده برای خانواده را در پی داشته است. برای بررسی دقیق تر عوامل آسیب زا در نهاد خانواده، می توان آنها را به سه دسته تقسیم کرد که بر یکدیگر تاثیر متقابل دارند. دسته اول افراد تشکیل دهنده خانواده هستند که به دلیل ضعف در مهارت ها و انحراف در نگرش ها به خانواده آسیب می زنند. دسته دوم انحراف در ساختارهای مدیریتی، حقوقی و اخلاقی خانواده را شامل می شود و دسته سوم به انحراف در سایر نظام های اجتماعی موثر بر خانواده اشاره دارد.

تاثیر افراد بر خانواده

اولین و مهمترین عامل، تغییر نگرش بسیاری از مردم به زندگی است. پاره ای از نگرش های جدید در بین زنان و مردان مشترک است:

- کم رنگ شدن عنصر ایمان و تقدم منافع دنيوي بر کسب رضایت الهی؛ اصالت یافتن لذات مادی بر لذت های معنوی؛ فردگرایی و توجه به منافع فردی به جای ایثار و فداکاری و توجه به منافع خانواده به عنوان یک کل؛ افزایش زمینه برای برقراری روابط خارج از چارچوب ازدواج و در یک کلام رسوخ ارزش های مدرن و آموزه های فمینیستی در باور مردم مسلما باعث افزایش ناسازگاری ها و کاهش تحمل افراد در مواجهه با کاستی ها و مشکلات معمول زندگی خانوادگی است. مادران، موفقیت های شغلی را بر نگهداری از کودکان خود ترجیح می دهند و نگران آسیب های روحی و عاطفی خانواده نیستند. پدران، از تمام مسئولیت های پدری به کسب درآمد اکتفا می کنند و آن را نیز به مرور زمان بین خود و همسرانشان تقسیم می کنند. زنان ترجیح می دهند تا طی مدارج ترقی و کسب جایگاه برابر، ازدواج را به تاخیر بیندازند. مردان به دلیل کم رنگ شدن فرهنگ عفاف، نیاز کمتری به تشکیل خانواده حس می کنند.

- کم رنگ شدن عنصر ایمان به همراه ترویج فرهنگ مصرف زدگی و زیاده خواهی، قناعت را از دایره ارزشها خارج می کند و قباحت کسب مال حرام را برای بسیاری از بین می رود. سیستم ناکارآمد اقتصادی نیز به رواج این بلیه کمک كرده و تیرگی و قساوت قلب و هدایت ناپذیری را در افراد خانواده و جامعه رقم می زند.

پاره ای دیگر از تغییر نگرش ها ویژه زنان است:

جایگاه رو به بهبود دختران در خانواده، افزایش سطح تحصیلات آنان و ورود زنان به بازار کار و کسب استقلال مالی، همزمان معلول دو موج فکری است که متاسفانه در بسیاری موارد آموزه های آن با یکدیگر خلط شده است. یکی نگاه اصیل اسلامی که با طرح تفکرات انقلابی امام خمینی (ره) راجع به زن مسلمان، جانی دوباره گرفت و زندگی زنان را متحول کرد. دیگری موج تفکرات فمینیستی که با ظهور انقلاب اسلامی متوقف شد اما در دو دهه گذشته همزمان با رواج نظریات توسعه و مدرنیته در کشور، دوباره مطرح شده و امروز از سوی منابع مختلف داخلی و خارجی حمایت می شود و حتی بسیاری از زنان پایبند به ارزش های دینی را نیز به تصور اسلامی بودن این آموزه ها با خود همراه کرده است. این دو موج فکری متناسب با خاستگاهشان تأثيري عميق بر نگرشها و انتظارات زنان از زندگی زناشویی و خانوادگی برجای گذاشته اند. بخشی از این تغییرات مانند افزایش اعتماد به نفس، ابراز نیازها و مطالبه حقوق به حق خود، رشد فکری، حضور سالم اجتماعی و کسب درآمد متناسب با مصالح خانواده، از سوی دین مورد تایید قرار می گیرد اما هنوز کم نیستند مردانی که تمایل ندارند سنت های گذشته را به نفع نگاه اصیل اسلامی کنار بگذارند و نمی توانند زندگی سالمی را با زنان رشد یافته ادامه دهند. بخشی دیگری از این تغییرات مانند تحقیر ارزشها، خصوصیات و نقش های زنانه و الگو قرار دادن ارزش های دنیای مردانه برای زنان، ترویج برابری بدون لحاظ تفاوت های جنسیتی و اختلاط نقش های خانوادگی و تضعیف نقش های مادری و همسری برگرفته از آموزه های فمینیستی و در تعارض آشکار با مفاهیم دینی است اما گاه از طریق دستگاه های مختلف نظام جمهوری اسلامی مانند رسانه ملی و نظام آموزش و پرورش، ترویج شده و به روابط زنان و مردان در خانواده آسیب می زند.

عامل بعدی، فقدان مهارت ها و آگاهی های لازم برای افراد در مسائل جنسی و روابط خانوادگی است که به گفته کارشناسان، سهم عمده ای از آسیب ها را به خود اختصاص داده است. در گذشته، خانواده تنها مرجع انتقال این مهارت ها و آگاهی ها بود ، اما پیچیدگی شرایط زندگی امروز و به دنبال آن، کم رنگ شدن نقش خانواده در انتقال مهارت ها و عدم برنامه ریزی نهاد ها و سازمان های متولی مانند رسانه ها و نظام آموزش پرورش برای این مهم، خلاء جدی در این زمینه به وجود آورده است.

انحراف در ساختار خانواده

عامل آسیب زای دیگر، انحراف از ساختارهای خانواده متعادل اسلامی است. چنان که ذکر شد، ساختار روشن و منسجمی از متون دینی اجتهاد نشده اما شاخصه هایی برای ساختار خانواده دینی در روایات و آیات آمده است که نقاط انحراف را روشن می سازد. یک نمونه از آن رواج ساختار اقتدار عرضی یا دموکراسی در خانواده است که پدر و مادر و فرزندان را در یک سطح از تصمیم گیری قرار می دهد و هیچ کس مجاز به دخالت در امور دیگری یا اعمال نظر خاص نیست. در حالی که ساختار خانواده دینی به صورت طولی و با ریاست مرد و حیطه گسترده مسئولیت های او به همراه توصیه های اخلاقی تعریف شده است. این تغییر ساختاری در سایر نقاط جهان نیز اتفاق افتاده و بررسی در مورد پیامدهای آن، نتایج بعضا متناقضی از آثار مثبت و منفی نشان داده است. با توجه به حساسیت و تاثیر گذاری و چالش برانگیز بودن این موضوع در کشور ما ضروری است تحقیقات دقیقی در این باره به عمل آید. لازم به ذکر است که تغییر نگرش هایی که در زنان و مردان جامعه رخ داده و آموزه های مدرنی که باور نسل های جدید را شکل داده بدون شک بر ذائقه افراد تاثیر می گذارد و ساختارهای متناسب با این باورها را طلب می کند. به همین دلیل است که گاه برابری نقش های زن و مرد با تمام مشقت جسمی و روحی که بر زنان حمل می کند و آسیبی که به کانون خانواده می زند، همچنان مطلوب آرمانی گروهی از زنان است.

نمونه دیگر از تغییرات ساختاری، تلاش های بر گرفته از تفکرات فمینیستی برای مشابه سازی حقوق زن و مرد در خانواده و در واقع انحراف از نظام حقوقی اسلام برای این نهاد است که بر اساس تفاوت های طبیعی زنان و مردان و به منظور استحکام و کارآیی خانواده طراحی شده است.

خرده نظام های تأثیرگذار بر خانواده

افراد، حتی اگر در خانواده ای با ساختار آرمانی زندگی کنند باز هم از جامعه و خرده نظام های معیوب آن به شدت متأثر می شوند و این تأثیر به مرور زمان، ساختار خانواده را نیز تغییر خواهد داد. برخی خرده نظام های آسیب زا در بحث خانواده شامل موارد زیر هستند:

· رسانه های جمعی به عنوان یکی از اجزای نظام فرهنگی و آموزشی کشور، امروزه رقیب کارکرد تربیتی خانواده و یکی از بزرگترین منابع اطلاع رسانی و آموزشی محسوب می شوند و تحلیل محتوای آنها نشان می دهد که متأسفانه خواسته یا ناخواسته علاوه بر رواج آموزه های فمینیستی و مدرن، در ارائه الگوهای ناسالم از خانواده، بسیار فعال عمل می کنند! افتخار رسانه ملی به پربیننده بودن سریال چارخونه که به بهانه خنداندن مردم، یک پدر بی عرضه، توسری خور، نادان، بی قید و دارای کلکسیونی از دیگر صفات زشت اخلاقی را در یک خانواده مادر سالار به تصویر می کشد، نمونه ای از این فعالیت هاست.

· نظام آموزش و پرورش و آموزش عالی کشور بر خلاف رویکرد دینی و هماهنگ با آموزه های فمینیستی، تفاوت های جنسیتی را در برنامه ریزی های آموزشی به کلی نادیده می گیرد و به این ترتیب در رواج این آموزه ها و دامن زدن به فقدان مهارت های زندگی خانوادگی، سهم بسزایی دارد. بعضی کارشناسان معتقدند علاوه بر ضعف های جزئی، کل نظام آموزشی کشور نيز نمی تواند انتظارات ما برای تربیت انسان دینی را برآورده سازد زیرا ساختار آن برگرفته از نظام های مدرن غربی در یک پارادایم انسان محور است.

· نظام اقتصادی در بحث سیاست گذاری، برنامه ریزی و قانون گذاری، آن چنان که باید در راستای حمایت از خانواده عمل نمی کند. اگر اشتغال زنان در خانواده متعادل اسلامی باید فرع بر وظایف اصلی زن به عنوان مادر و همسر و محور عاطفی خانواده باشد، نظام اقتصادی باید فرصت های شغلی ویژه زنان و متناسب با شرایط آنان فراهم کند.

امید است شناخت دقیق آسیب های خانواده و عوامل ایجاد کننده آن ما را در برنامه ریزی موثر برای رفع آن، یاری دهد.

 

 

پیشگیری از بروز اختلاف در رندگی.5

آسیب شناسی نقش زن و نظام خانواده در جوامع معاصر

 

 این پژوهش  به دنبال پاسخ  این سوالات است که چرا زنها و نظام خانواده در جوامع معاصر رفته رفته جایگاه و اهمیت خود را از دست می‌دهد؟ چرا کارکردهای خانواده به تدریج کم رنگ‌ترمی‌شود و چرا خانواده به راحتی در معرض تزلزل قرار می‌گیرد و ده ها پرسش دیگر؟

؛اگر بر این باوریم که در عصر جهانی‌سازی، خانواده یکی ازمهمترین سنگرهای مقاومت و مرزبان ارزش‌هاست و می‌توان با کارآمدی خانواده، بویژه با ارتقای جایگاه و نقش زنان، تحولات اجتماعی و تاریخی را به نفع توسعه ارزش‌های انسانی و مفاهیم جاودانه اسلامی جهت داد، باید نظام اسلامی با نگاهی آسیب شناسانه بر عملکرد گذشته خویش، راهی به سوی اصلاح خانواده و بهینه سازی کارکردهای آن بیابد.

مقدمه
دختران و زنان با برعهده داشتن مسوولیت خطیر پرورش نسل آینده در نظام طبیعی و تداوم بخشیدن به این نقش در خانواده و جامعه به گونه‌ای موثر در روند توسعه اجتماعی نقش داشته‌اند. جایگاه زنان و دختران در جوامع به عنوان قشر فرهنگ ساز، از جمله موضوعات در خور اعتنایی است که می‌توان از منظر انسانی به آن توجه کرد و ابعاد آن را با بهره گیری از تلا ش‌های علمی و پژوهشی مورد کاوش قرار داد.
هر نهادی در جامعه که پاسخ‌گوی برخی از نیازها است، ترکیبی از زنان و مردانی است که در آن سهم مشترک دارند. اما نقش زنان به دلیل نزدیکی به فرزندان، در ایجاد و حفظ باورهایروزمره بسیار بیشتر از مردان است. باورهای روزمره در صورت تداوم تبدیل به باورهای اساسی می‌شوند؛ باورهای اساسی از آن جهت که به حرکت ها و جهت گیری‌های جوامع در مواقع حساس می‌انجامند؛ بسیار مهم و قابل توجه‌اند. در عصر کنونی که همه چیز با شدت تمام در حال دگرگون شدن است، تغییر و تحول سریع جامعه همه چیز را به سرعت تغییر می‌دهد و اطلا‌عات مدام تازه می‌شوند. بایگانی ادراکی افراد نیز باید با سرعت بیشتری اصلاح گردد؛ لذا زنان و دختران نیز برای ایفای بهینه وظایفشان باید با پرورش استعدادهای خود به تمامی عرصه‌ها و سطوح، مسوولیت‌هایی که تاکنون در انحصار مردان بوده است گام بگذارند و برای این کار، برخورداری آنان از حقوق و به ویژه امکانات برابر با مردان ضروری است. در عصر کنونی، توانمندسازی زنان، توانمندسازی کل عالم بشری است؛ اما این که چه عوامل و موانع موجب شده از این نیروی بالقوه عظیم در جهت حل مسائل و رشد جامعه کمتر استفاده شود؛ آنهم در شرایطی که کشور ما نیاز دارد هرچه پرشتاب‌تر با اتکا به نیروی انسانی متخصص و کاردان به سوی توسعه حرکت کند؛ نیازمند بررسی ومطالعه وضعیت زنان در قرون و اعصار گذشته است.
گذار خانواده‌ها از سنتی به مدرن
خا‌نواده در جامعه ما در حال تغییر و گذار از سنتی به مدرن  و از گستردگی به هسته‌ای است و کارکرد‌هایش هم درحال از دست رفتن است. خانواده، کارکردهای بسیاری داشته از قبیل: کارکردهای اقتصادی، آموزش دینی، فرهنگی، تولیدی، مهارت‌های شغلی و غیره، که همه اینها را از دست داده است؛ اما به نظر می‌رسد خانواده هسته‌ای خیلی هم بد نباشد؛زیرا مهمترین تغییری که می‌تواند به خانواده آسیب وارد کند، تغییر در مناسبات و روابط است؛ هم رابطه درون خانواده و هم رابطه بیرون خانواده از قبیل رابطه والدین با هم، رابطه والدین با فرزندان، رابطه خانواده با خانواده‌های جدیدی که بوجود می‌آیند و رابطه خانواده با جامعه؛ این تغییر مناسبات است که باید جدی گرفته شود؛به عنوان مثال شیوه‌های همسر گزینی تغییر کرده است؛ در جوامع سنتی، پدر و مادر برای فرزندانشان همسر انتخاب می‌کردند ولی حالا حق جوانان در انتخاب همسر، بسیار زیاد شده و برای دیگران حقی قائل نیستند و ازدواج به یک امر فردی تبدیل شده است.
مناسبات زن و شوهر هم تغییرات زیادی کرده است؛ که مهمترین آن، اختلاط نقش است؛ در خانواده‌های سنتی نقش‌ها تفکیک شده‌اند ولی در خانواده مدرن بر عکس شده است؛ این تغییر به سمت برابری نقش‌ها پیش می‌رود و این در حالی است که افراد در یک خانواده از لحاظ شرایط جسمانی و روحی و جایگاه‌شان در خانواده با هم در تمایز هستند و این تفاوت در افراد سبب می‌شود که نقش افراد نیز با هم یکی و برابر نباشد و هر کس نقش منحصر به فرد خود را داشته باشد؛ به عنوان مثال پدر خانواده چون از جنس مرد است و روحیه مردانگی دارد نمی‌تواند جایگزین نقش مادر که مظهر احساس و لطافت است را بگیرد.
در مورد روابط والدین با فرزندان، مهم‌ترین تغییرات این است که در قدیم فرزندان دو ویژگی بسیار مهمی داشتند: حرف شنوی و صالح بودن، اما این نظام تغییر کرده است؛ نظام تربیتی غرب به جای فرزند مطیع، یک فرزند مستقل را پرورش می‌دهد ومتأسفانه در اثر نفوذ فرهنگ غربی، جامعه ما هم به این سمتفرزند سالاری گرویده است.
همچنین پروسه تنازعاتی بین والدین و فرزندان در جامعه ما زیاد شده است که این معضل در روابط بین (پدر و پسر) و (مادر و دختر)بیشتر به چشم می‌خورد؛ در روابط خواهر و برادر هم نوعی جدال و تنازع و رقابت است؛ اما در یک خانواده سنتی این چنین نبوده و روابط افراد مبتنی بر گذشت و محبت است.[۱]

ساختار خانواده
خانواده برای رسیدن به کارکردهایی که برشمرده شد مانند هر نهاد دیگری نیازمند ساختار است. در نگاه جامعه شناسان غربی، ساختار خانواده، مدل ثابتی ندارد؛ به طور طبیعی به تبع تغییرات اجتماعی، ساختار خانواده نیز تغییر کرده و منجر به تغییر در کارکرد‌ها می‌شود؛ به عنوان مثال در نگاه غربی، ساختار مدیریت در خانواده از نظام طولی به نظام عرضی تغییر پیدا کرده است؛ و زن و مرد و فرزندان را از لحاظ قدرت تصمیم گیری در یک سطح قرار داده است؛ که به نوعی بیانگر انعطاف این نظام در مقابل تغییر در ساختارهای اجتماعی بوده و مورد تایید است؛ اما در رویکرد دینی، دستیابی به کارکردهای خانواده متعادل، مستلزم وجود ساختار ویژه‌ای در خانواده است؛ ساختاری که بر اساس تفاوت نیازها و استعدادهای افراد خانواده و به منظور نیل به سعادت حقیقی انسان از سوی آفریدگار طراحی شده است، لذا نه تنها تابعی از تغییرات اجتماعی نیست بلکه تغییر شرایط اجتماعی و هماهنگ ساختن سایر نظام‌های اجتماعی را برای تحقق یک خانواده سالم طلب می‌کند. متاسفانه در جامعه ما توجه اساسی به ساختار اصیل دینی نشده است؛ و همین امر سبب شده که بشر برای گریز از بعضی ضعف‌های خانواده سنتی، ساختارهای خانواده مدرن را بدون هیچ فرهنگ سازی قبلی انتخاب کرده و درمان دردهایش را از آن طلب ‌کند؛ در حالی که به اذعان بسیاری از اندیشمندان همین ساختارها، بحران خانواده در غرب را ایجاد کرده است؛ کاهش تمایل به تشکیل خانواده، عمر کوتاه ازدواج، روابط خارج از ازدواج و افزایش تعداد فرزندان نامشروع با پدرانی نامعلوم، افزایش تعداد خانواده های تک والدی و ناسازگاری و فاصله عاطفی فرزندان با والدین، نمونه‌هایی از نگرانی‌های جامعه مدرن درباره خانواده است؛ بنابراین بازنگری فعالانه و پویا در متون دینی برای اتخاذ ساختارهای اصیل خانواده، ضروری به نظر می‌رسد.[۲]

نگاهی به آسیب‌های خانواده های معاصر

شکی نیست که خانواده امروز ایرانی با خانواده متعادلی که باید سنگ بنای یک جامعه سالم باشد، فاصله زیادی گرفته است. این خانواده، از یک سو هنوز گرفتار بعضی سنت‌های غلط گذشته مانند بی عدالتی و ظلم به زنان بوده و از سوی دیگر آموزه‌های مدرن مانند انکار تفاوت‌های جنسیتی، اختلاط نقش‌ها، فرد‌گرایی و اصالت لذت‌های دنیایی، سلامت، ثبات و حتی کیان خانواده را به خطر انداخته و آسیب‌های جدی اجتماعی به وجود آورده است؛در حالیکه این موضوع چنان که بایسته است، به دغدغه اصلی اندیشمندان و مسئولان جامعه تبدیل نشده و عمده طرح‌ها و بودجه‌هایی که به نام خانواده تصویب می‌شود، عملا در حوزه مسائل زنان قرار می‌گیرد؛ و این در حالی است که سلامت خانواده شرط لازم برای آسایش و سلامت زنان است و با هدف گیری آن، تعالی کل جامعه نیز حاصل می‌شود؛ لذا آسیب شناسی این نهاد باید به طور جدی مورد توجه قرار گیرد. برای این مهم، ابتدا باید تعریفی از خانواده متعادل، منطبق با آرمانها و آموزه‌های اسلامی ارائه کرد تا بر اساس آن، میزان و جهت انحراف نهاد خانواده امروز ایرانی مشخص شده و برنامه ریزی‌های لازم برای آسیب زدایی از آن به عمل آید.[۳]

آسیب شناسی خانواده ایرانی
بحث آسیب زما‌نی برای یک نهاد مطرح می‌شود که نتواند کارکردهای مورد انتظار را محقق کند یا در آستانه انحلال قرار گیرد؛ به همین دلیل در ادامه به بررسی عوامل ایجاد اخلال و ضعف در کارکردها و نیز عناصر زمینه ساز فروپاشی نهاد خانواده می‌پردازیم. بر همین اساس ابتدا ضعف‌های کارکردی خانواده را بر اساس آنچه از کارکردهای حداقلی و حداکثری خانواده در دست داریم، را بر می شمریم.
افزایش آمار طلاق و کاهش درخواست برای ازدواج و افزایش سن ازدواج نشان می‌دهد، نهاد خانواده به هر دلیل نتوانسته احساس رضایتمندی را در زوجین ایجاد کند یا بر مطلوبیت آزادی‌های فردی و کسب موفقیت‌های اجتماعی و شغلی، غلبه کند؛ آمار بالای زنان متقاضی طلاق نسبت به گذشته نشان می‌دهد؛ میزان رضایتمندی زنان از زندگی در نهاد خانواده بیش از مردان کاهش یافته است؛ شیوع طلاق عاطفی بین زوجین که به عنوان یک آسیب جدی از سوی کارشناسان مطرح می‌شود از فقدان ارضای نیازهای عاطفی و روانی زوجین در کانون خانواده، حکایت دارد؛ در حالی که بر اساس آموزه‌های دین اسلام،باید سکونت، آرامش، مودت و رحمت بر این فضا حاکم باشد. به گفته کارشناسان، بسیاری از طلاق‌ها به دلیل مشکلات در روابط جنسی رخ می‌دهد حتی اگر زوجین، این علت اصلی را پنهان نگاه دارند؛ نزدیک به ۴۰ درصد زنان از اختلالات جنسی در روابط زناشویی رنج می‌برند و آمار اختلالات جنسی در حدود ۸/۹ درصد است.
یکی دیگر از عوامل طلاق، الگو برداری افراد از خانواده‌های غربی است؛ که امروزه با ورود ماهواره در نهاد خانواده، سیطره فرهنگغرب و آموزه‌های سبک زندگی غربی آسانتر تزریق می‌شود؛ غرب با ساختن فیلم‌ها و سریال‌ها آن هم با ترجمه فارسی و برنامه‌های کارشناسی خانواده و استفاده از به اصطلاح کارشناسان فارسی زبان که عموما سعی در ترویج زندگی غربی می‌باشند؛ راحتر و به شکل نوینی می‌تواند برای یک خانواده مسلمان ایرانی الگو سازی کند و به بنیان خانواده آسیب برساند؛ به عنوان مثال در اثر شیوه ارزش گذاری غلط و انتخاب نادرست در الگوبرداری سطح توقع افراد خانواده به ویژه همسران با دیدن کاراکترهای غربی در سریال ها و فیلم‌ها افزایش یافته و در نتیجه فرد سعی در جایگزین کردن همسر خود با الگوی غربی مورد نظر خود است.
اختلاط نقش ها در خانواده باعث شده بسیاری از وظایف پدری، شوهری، مادری و همسری معطل بماند و زوجین نتوانند به خوبی از عهده ایفای نقش طرف مقابلشان برآیند؛ مردان در خانواده از احترام و قدرت عمل برخوردار نبوده و جایگاه ضعیفشان، آنها را نسبت به وظایفشان دلسرد می‌کند؛ زنان نیز با نیل به جایگاهی برابر با مردان مجبورند باری بیش از توانشان به دوش بکشند و نباید مانند گذشته انتظار حمایت همه جانبه ازهمسرشان را داشته باشند.
خانواده که اولین و مهمترین نهاد برای تولد و پرورش فرزندان محسوب می‌شود در امر تربیت و انتقال ارزشها و برقراری رابطه سالم و موثر با نسل بعدی دچار مشکلات متعددی شده است؛ گسستگی و شکاف بین نسل‌ها،به عنوان یک معضل جهانی، از سوی برخی کارشناسان داخلی به عنوان مشکل پیش روی جامعه و خانواده ایرانی مطرح می‌شود؛ از یک سو ارزشهای والدین به دلیل تغییرات عمیق در نظام ارزشی و اجتماعی برای فرزندان قابل پذیرش نیست و از سوی دیگر شیوه کارآمدی برای انتقال ارزشها از سوی والدین اتخاذ نمی‌شود؛ آنها از بودن در کنار یکدیگر لذت نمی‌برند؛ فرزندان به والدین احترام نمی‌گذارند و آنان را به عنوان راهنما و کنترل کننده در زندگی نمی‌پذیرند. در گذشته خانواده‌ها به ویژه زوج‌های جوان از حمایت خویشاوندان در کلیه مراحل زندگی و مشکلات احتمالی مانند نیازهای مالی یا اختلافات خانوادگی، برخوردار بودند؛ هر چند این حمایت‌ها گاه رنگ دخالت به خود می‌گرفت و باعث اختلال در زندگی می‌شد؛ اما در بسیاری موارد به استحکام خانواده و ارضای نیازهای عاطفی می‌انجامید. امروز خانواده‌ها هیچ کس را در حریم خصوصی زندگی‌شان وارد نمی‌کنند و به دنبال منا‌بع دیگری برای پر کردن این خلاء حمایتی هستند که کارآمدی لازم را ندارد.[۴]

عوامل آسیب زا
مردم بر اساس یک نیاز طبیعی ازدواج می‌کنند و تشکیل خانواده می‌دهند؛ اما خانواده‌ای که  ؛ به شدت از ساختارهای اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی متاثر است. افرادی که در درون این ساختارها رشد کرده‌اند و باورها، نگرش‌ها و مهارت‌هایشان شکل گرفته، ناگزیر، خانواده‌ای متناسب با این ساختارها تشکیل می‌دهند. صنعتی شدن و تغییر الگوهای تولید، تغییرات گسترده در ساختارهای اجتماعی، اصلاحات دینی و جایگزینی امانیسم  (انسان محوری) به جای خدا محوری، غلبه نگرش پزیتیویستم (پذیرش چیزهایی که قابل دیدن باشند) در علوم، حضور تاثیر گذار و فرهنگ ساز تکنولوژی‌های جدید در زندگی مردم، ظهور جنبش‌های فمینیستی و حمایت منابع قدرت جهانی از آنها به دلیل همسویی منافع و بسیاری تغییرات دیگر که مدرنیته در زندگی انسان غربی پدید آورد؛ او را مجبور ساخت تا خانواده‌ای متفاوت از قبل با ساختاری جدید از روابط، حقوق و اخلاقیات، تشکیل دهد.
خانواده‌ای که مرد آن حتی اگر مهارت داشته باشد، قادر نیست مدیریت کند؛ حمایت اقتصادی از زن تضمین نمی‌شود؛ نقش‌های سنتی زنانه ارزش محسوب نمی‌شود؛ خانواده‌ای که نمی‌تواند بر منفعت فردی اعضای خود غلبه کند؛ خانواده‌ای که برای تربیت فرزندانش، از اختیارات لازم برخوردار نیست و بسیاری شاخص‌های دیگر، که آسیب‌های خانواده را از حد نارضایتی‌های محدود دوران سنتی خارج کرده و فروپاشی خانواده را در افق دید اندیشمندان جهان نشا‌نده و باعث نگرانی آنها شده است.
کشور ما نیز به همان نسبت که جبرا یا بر اساس سیاست گذاری‌های کلان، از جریان مدرنیته تاثیر پذیرفته، تغییر در ساختار‌های اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و به تبع آن تغییر در ساختارهای خانواده را شاهد بوده و همین تغییرات گسترده است که آسیب های کارکردی ذکر شده برای خانواده را در‌پی‌ داشته است. برای بررسی دقیق تر عوامل آسیب زا در نهاد خانواده، می توان آنها را به سه دسته تقسیم کرد که بر یکدیگر تاثیر متقابل دارند. دسته اول افراد تشکیل دهنده خانواده هستند که به دلیل ضعف در مهارت‌ها و انحراف در نگرش‌ها به خانواده آسیب می زنند؛ دسته دوم انحراف در ساختارهای مدیریتی، حقوقی و اخلاقی خانوادهراشامل می‌شود؛ و دسته سوم به انحراف در سایر نظام‌های اجتماعی موثر بر خانواده اشاره دارد.[۵]

تاثیر افراد بر خانواده
اولین و مهمترین عامل، نگرش و جهان‌بینی بسیاری از مردم به زندگی است. پاره‌ای از نگرش‌های جدید در بین زنان و مردان مشترک است؛ کم رنگ شدن عنصر ایمان و تقدم منافع دنیوی بر کسب رضایت الهی؛ اصالت یافتن لذات مادی بر لذت های معنوی؛ فردگرایی و توجه به منافع فردی به جای ایثار و فداکاری و توجه به منافع خانواده به عنوان یک کل؛ افزایش زمینه برای برقراری روابط خارج از چارچوب ازدواج و در یک کلام رسوخ ارزش‌های مدرن و آموزه‌های فمینیستی در باور مردم مسلما باعث افزایش ناسازگاری‌ها و کاهش تحمل افراد در مواجهه با کاستی‌ها و مشکلات معمول زندگی خانوادگی است. مادران، موفقیت‌های شغلی را بر نگهداری از کودکان خود ترجیح می‌دهند و نگران آسیب‌های روحی و عاطفی خانواده نیستند؛ پدران از تمام مسئولیت‌های پدری به کسب درآمد اکتفا می‌کنند و آن را نیز به مرور زمان بین خود و همسرانشان تقسیم می‌کنند. زنان ترجیح می‌دهند تا طی مدارج ترقی و کسب جایگاه برابر، ازدواج را به تاخیر بیندازند؛ مردان به دلیل کم رنگ شدن فرهنگ عفاف، نیاز کمتری به تشکیل خانواده حس می کنند.[۶]

انحراف در ساختار خانواده
عامل آسیب‌زای دیگر، انحراف از ساختارهای خانواده‌ی متعادل اسلامی است. چنان که ذکر شد، ساختار روشن و منسجمی از متون دینی اجتهاد نشده اما شاخصه‌هایی برای ساختار خانواده دینی در روایات و آیات آمده است که نقاط انحراف را روشن می‌سازد. یک نمونه از آن رواج ساختار اقتدار عرضی یا دموکراسی در خانواده است که پدر و مادر و فرزندان را در یک سطح از تصمیم گیری قرار می‌دهد و هیچ کس مجاز به دخالت در امور دیگری یا اعمال نظر خاص نیست؛ در حالی که ساختار خانواده دینی به صورت طولی و با ریاست مرد و حیطه گسترده مسئولیت‌های او به همراه توصیه‌های اخلاقی تعریف شده است. این تغییر ساختاری در سایر نقاط جهان نیز اتفاق افتاده و بررسی در مورد پیامدهای آن، نتایج بعضا متناقضی از آثار مثبت و منفی نشان داده است. با توجه به حساسیت و تاثیر گذاری و چالش برانگیز بودن این موضوع در کشور ما ضروری است تحقیقات دقیقی در این باره به عمل آید؛ لازم به ذکر است که تغییر نگرش‌هایی که در زنان و مردان جامعه رخ داده و آموزه‌های مدرنی که باور نسل‌های جدید را شکل داده بدون شک بر ذائقه افراد تاثیر می‌گذارد و ساختارهای متناسب با این باورها را طلب می‌کند؛ به همین دلیل است که گاه برابری نقش‌های زن و مرد با تمام مشقت جسمی و روحی که بر زنان حمل می‌کند و آسیبی که به کانون خانواده می‌زند، همچنان مطلوب آرمانی گروهی از زنان است

پیشگیری از بروز اختلاف در رندگی.4

 

احساسات ، نیازها و آسیب پذیری های همسران

چه كنیم تا ازدواجمان توأم با عشقی ماندگار باشد

 

 احساسات ، نیازها و آسیب پذیری ها

برای این كه عشق را احساس كنیم ، به احساس نیاز داریم . وقتی نتوانیم با اطمینان خاطر احساسات خود را بیان كنیم ، تماس خود را با عشق و شور و نشاط از دست می دهیم. در حالی كه زنها مایلند بیشتر حرف بزنند و شوهرانشان به حرف های آنها گوش فرا دهند، مردها نیاز دارند كه همسرانشان در مقام تعریف و قدردانی از آنها حرف بزنند.

وقتی مرد میل به راضی كردن همسرش را ازدست بدهد، احساسات محبت آمیز او خود به خود سركوب می شود. وقتی زنی نتواند آزادانه و با احساس امنیت خاطر احساساتش را باهمسرش در میان بگذارد، او نیز احساسات و عواطف خود را سركوب می كند.

به مرور، وقتی زن و شوهر احساسات خود را همچنان سركوب می كنند، دیواری به دور قلب خود می كشند. هرگاه زن احساس می كند كه مورد بی اعتنایی شوهرش است و یا از ناحیه او حمایت نمی شود، آجر دیگری بردیواری كه حول قلبش كشیده است اضافه می شود و هرگاه مردی احساس كند كه از سوی همسرش مورد بی اعتنایی ، یا انتقاد قرار می گیرد، آجر دیگری بر دیوار اطراف قلبش می نشاند.

در آغاز می توانیم هنوز عشق و محبت را احساس كنیم؛ زیرا دیوارهای اطراف قلبمان كم ارتفاع هستند و راه قلب ما را به طور كامل مسدود نكرده اند. اما وقتی دیوارها بلند می شوند و راه قلبمان را سد می كنند، میان ما و احساسات محبت آمیز فاصله ای می اندازند.

برای بازگردانیدن شور و شوق عشق ، باید آجرها ی دیوار اطراف قلبمان را یكی یكی خراب كنیم . به كمك برقراری ارتباط صحیح و با قدردانی از كارهای یكدیگر می توانیم مهر و عشق رفته را باز یابیم .

احساس تألم

وقتی از عشق مورد نظر خود باز می مانیم و در برابر همسر خود آسیب پذیر می شویم ، احساس درد و تألم می كنیم . بسیاری از زوج ها برا ی برخورد با این تألم ، بی تفاوت می شوند .  ممكن است به خود بگویند:" مهم نیست، اهمیت نمی دهم ." و یا ممكن است به این نتیجه برسند كه نمی توانند به یكدیگر اعتماد كنند.

تلاش برای افزایش مهر وعلاقه یكی از مشكلات زنان این است كه وقتی احساس می كنند همسرشان آنها را دوست ندارد، نمی توانند مكنونات قلبی خود را با همسرشان در میان بگذارند و حال آن كه باید و لازم است كه آنها برای جلب اعتماد همسرشان بیش از پیش بكوشند. در غیر این صورت تماس با نیازهایشان را از دست می دهند.

رمز افزایش اطمینان و اعتماد ، انتظار كامل و بی عیب و نقص بودن همسر نیست. به جای آن باید مهارت هایی در خود ایجاد كنید تا بتوانید همسرتان را در ارائه ی آنچه شما می خواهید ، یاری دهد. زن با درك تفاوت های روحی مرد می تواند به این نتیجه برسد كه همسرش حتی بر خلاف آن چه در ظاهر نشان می دهد او را دوست دارد. زن می تواند به كمك مهارت های جدید ارتباطی به شوهرش كمك كند تا بهتر درمقام حمایت از او برآید.

مرد برای برداشتن دیوارهای اطراف قلبش باید به همسرش توجه بیشتری نشان دهد. برای باز گردانیدن مهر و عشق باید بداند كه به تلاشی سخت احتیاج دارد.

اگر دیواری در اطراف قلب مرد ایجاد نشده باشد، كارها ساده می شود. اما اگر مرد مورد بی اعتنایی قرار گیرد، دیوارها بار دیگر بالا می روند. هر گاه او احساس كند كه از كارهایش قدردانی نمی شود، آجر دیگری بر دیواراضافه می شود.

اما اگر مرد بداند كه می تواند با تلاش ، دیوارهای قلبش را درهم فرو ریزد، می تواند از رخوت و كسالت بیرون آید. این گونه احساس می كند كه باردیگر به مردی قدرتمند تبدیل شده است. با این قدرت جدید، راه پیش روی او ،  دشواری و ناهمواری اش را از دست می دهد و بار دیگر با خشنود ساختن همسرش نیرو می گیرد و قدرتمند می شود.

*********************************

 

توصیه هایی برای رسیدن به رابطه مؤثر با همسر خود

 

      ازدواج موفق ، سرچشمه و اساس یك زندگی سالم فردی و اجتماعی است. چنانچه ازدواج با موفقیت همراه باشد نه فقط زوجین بلكه فرزندان خانواده نیز از سلامت روانی برخوردار می گردند و حالاتی نظیر احساس امنیت و آرامش ، دوستی و صمیمیت متقابل ، امیدواری به زندگی ، و شعف  در آنان به وجود می آید.  رابطه زناشویی می تواند دستمایه شادی ، و در غیر این صورت منبع بزرگ رنج و تألم باشد .اما عوامل موفقیت و روابط صمیمانه كدامند؟ بعضی ها می گویند موفقیت ازدواج بستگی به این دارد كه تا چه اندازه به عشق متعهد باشید. جمعی دیگر موفقیت روابط صمیمانه را به بخت و اقبال نسبت می دهند و این كه بتوانید شخص مناسب خود را پیدا كنید، كسی كه با او همخوانی داشته باشید. جمعی دیگر هم به شور و اشتیاق و به وجود علایق و یا ارزش های مشترك اشاره می كنند .

    بعد از بررسی صدها رابطه به این نتیجه می رسیم، كسانی در روابط صمیمانه خود موفق می شوند كه از مهارت های ویژه ای برخوردارند. این بررسی نشان می دهد كه روابط پایا و پُر دوام را زوج هایی تحقق می بخشند كه با مهارت های میان فردی آشنایی دارند: گوش دادن، ارتباط روشن، مذاكره ، برخورد مؤثر با خشم و….

شما هم می توانید با خواندن و تمرین كردن مهارت های جدید را بیاموزید . تغییر دادن بخت و اقبال یا احساس شور و اشتیاق به این سادگی میسر نیست.

  مهارت های ارتباط مؤثر

   گوش دادن واقعی به همسر دشوار است ، اما خود را به نشنیدن زدن ، جواب از قبل حاضر و آماده داشتن ، به نشانه های خطر توجه كردن ، جمع آوری دلیل و مدرك برای اثبات ادعای خویش ، داوری كردن و نظایر آن كار به مراتب ساده تری است. ولی گوش دادن مهمترین مهارت ارتباطی است كه می تواند صمیمیت را به وجود آورد و آن را حفظ نماید. وقتی خوب گوش می دهید همسرتان را بهتر درك می كنید ، با او هماهنگ می شوید ، از روابط خود بیشتر لذت می برید و بی آن كه مجبور به ذهن خوانی باشید می فهمید كه همسرتان چرا چنین می گوید و چنین می كند. و با چشمان همسرتان به مسائل نگاه می كنید.  در ضمن گوش دادن ، نشانگر مهر و محبت شما نسبت به همسرتان است.www.zibaweb.com

گوش دادن مؤثر صرفاً به سكوت كردن و شنیدن حرف های همسر خلاصه نمی شود . گوش دادن واقعی به قصد و نیّت شما بستگی دارد. اگر نیت شما فهمیدن، لذت بردن، آموختن و یا كمك كردن به همسرتان است ، در این صورت به واقع گوش می دهید.

وقتی همسرتان موضوع مهمی را با شما در میان می گذارد باید به زبان خود و به طور خلاصه ، درك و برداشت خود را از گفته های او بیان كنید. این مهم ترین بخش خوب گوش دادن است .

 خلاصه كردن حرف های طرف صحبت به زبان خود معمولاً به شفاف شدن منظور گوینده و درك مطلب منتهی می شود. بعد از خلاصه كردن مطلب و طرح سؤال به منظور روشن نمودن هرچه بیشتر موضوع ، نوبت به باز خورد می رسد. به عبارت دیگر واكنش خودتان را نشان می دهید . در این مرحله باید بی آن كه داوری كنید ، به آرامی افكار ، اندیشه ، احساسات ، نقطه نظرها و خواسته های خود و موارد دیگر را مطرح سازید . برداشت درونی خود را با همسرتان در میان  بگذارید. باید مراقب باشید تا اسیر موانع سر راه ارتباط مؤثر نشوید.

بازخورد سه عمل مهم انجام می دهد . نخست وقتی برداشت خود را با همسرتان در میان می گذارید، درستی آن را محك می زنید . در این زمان اگر برداشت شما از حرف او اشتباه باشد در مقام اصلاح حرف شما برمی آید. دوم، بازخورد به همسر شما كمك می كند

تا در زمینه درستی و تأثیر ارتباط خود اطلاعاتی به دست آورد. سوم، همسرشما با برداشت های جدید شما آشنا می شود.

حالا جای خود را با همسرتان تغییر دهید. كسی كه تاكنون حرف می زده ، تبدیل به شنونده می شود و شنونده قبلی حالا حرف می زند. این برنامه آن قدر ادامه پیدا می كند تا مطلب به خوبی ایراد و درك شود .

همدلی به شما كمك می كند تا مواضع همسرتان را بهتر درك كنید. برای رسیدن به همدلی بیشتر به این نكته توجه بفرمائید كه هر دوی شما می خواهید در زمینه های فیزیكی و احساسی در شرایط بهتری قرار داشته باشید.

ارتباط مؤثر از عزت نفس حمایت می كند و فضای مناسبی برای حل و فصل مسائل به وجود می آورد. در ارتباط مؤثر ، طرفین درباره تأثیر حرفشان قبول مسئولیت می كنند. ارتباط مؤثر زمانی برقرار می شود كه صداقت حاكم باشد و طرفین از گفتن دروغ اجتناب كنند. ارتباط مؤثر زمانی برقرار می شود كه تمام مطلب را به شكلی كه وجود دارد بگویید و از ذكر برخی از حقایق درباره مطلب خودداری نورزید. از همه اینها مهم تر لازمه ایجاد ارتباط مؤثر رفتار حمایتگرانه است ،

باید به جای رفتار انفعالی و فاصله گرفتن ، نزدیك شدن و درك كردن را انتخاب كنید.

 

ده توصیه برای رسیدن به ارتباط مؤثر

1- ازعبارات داوری كننده ، انتقاد آمیز و باردار اجتناب كنید.

2- از برچسب زدن های تعمیم آمیز اجتناب نمایید.

3- از مخابره پیام های با فاعل « تو» خودداری نمایید.

4- به سابقه و به گذشته ها كاری نداشته باشید.

5- مقایسه منفی نكنید .

6- تهدید نكنید .

7- احساسات خود را بیان كنید .

8- از پیام های كامل و جامع استفاده كنید .

9- از پیام های روشن استفاده كنید .

پیشگیری از بروز اختلاف در رندگی.3

 

- تعریف سنتی نقش زن، این است که از یک وابستگی به وابستگی بعدی منتقل می شود و این می تواند برای مردی که ذاتاً ضعیف است و نمی تواند بار سنگین زندگی را به دوشبکشد، ناگوار باشد. بسیاری از زنان با پیشینه سنتی، خود را در سایه مردان شناخته اند، اول پدر، بعد نامزد، شوهر و بالاخره پسر. این زنان بیشتر به ظاهر خود می پردازند، مدام در باره ضعف و ناتوانی خود صحبت می کنند و ممکن است دچار حسادت شدید هم باشند. این مورد اخیر می تواند یک عامل مزاحم و دائمی باشد که حتی در زمانی که شوهر وفادار و صادق است نیز، حضور دارد. .

 

- در جوامع امروز ممکن است نقش های سنتی زن و مرد معکوس شود و این زن باشد که شغلی مهم و پردرآمد داشته و مرد تنها برای انجام وظایف زناشویی حضور دارد. زن در چنین شرایطی، ممکن است به سمت مرد دیگری که از نظر شغلی قدرتمندتر از اوست، جلب شود و علاقه خود را به شوهرش از دست بدهد.

ازدواج با کسی که او را نه برای آنچه هست، بلکه برای آنچه می خواهیم از او بسازیم، می خواهیم، کاری بسیار خطرناک است. تغییر دادن، اصلاح کردن و مانند آنها، از جمله رفتارهایی است که موجب دلسردی شده و نشانه عدم رضایت از شریک زندگی است.

- نداشتن ارتباط کلامی و تبادل نظر صحیح قبل و بعد از ازدواج. بیشتر افراد گفتگو درباره مسائل ظریف حیاتی درباره مذهب، بچه دار شدن، تحصیلات فرزندان، نیازهای جنسی و عوامل ناسازگار دیگر را جدی نمی گیرند و از انجام آن طفره می روند. آنها به غلط تصور می کنند که عشق بر تمام این مشکلات پیروز می شود و هر اختلافی را حل می کند.

- جا به جایی ناسازگاری های زناشویی به این ترتیب که اختلافات، خواسته ها و اهداف متفاوت زوج، در شخص سومی که معمولاً فرزند ارشد آنهاست، متجلی می شود. این فرزند هیچ راه فراری ندارد و در یک موقعیت نامعقول گرفتار شده است. یکی از این موارد متهم کردن فرزند به صفات ناپسند یکی از والدین است «تو مثل پدرت تنبلی»، «تو هم مثل مادرت منطق سرت نمی شود» و ... این فهرست می تواند تا مدت ها ادامه پیدا کند. متأسفانه این روش در حالی که موجب رضایت زن و شوهر می شود، فرزند بخت برگشته را با انبوهی از انواع صفات ناگوار و اغلب نادرست، بمباران می کند.

- خشم نا بجا موجب می شود که مدام اشخاص مورد علاقه خود را برنجانیم. ابراز نادرست خشم ناشی از مشکلات شخصی در محل کار یا عدم رضایت از نقش خود در خانواده در اکثر موارد، شخص بی گناهی را آماج تیرهای خشم ما قرار می دهد. البته افراد اندکی وجود دارند که بر روی واقعیت تمرکز می کنند و دیگران را مقصر نمی دانند، اما بیشتر ما، در این دسته جا نداریم.

- گاهی همسران برای حفظ رابطه ای که به نظر مطلوب می رسد، از موارد مهمی چون جنبه های شخصیتی، زمینه خانوادگی، مذهبی، نژادی، تحصیلی و...سرسری می گذرند در حالیکه چنین مواردی می توانند در رابطه نقش بنیادینی داشته باشند. همچنین، رفتارهایی که در گذشته با وجود عجیب بودن، برایمان جذاب بود، جذابیت خود را از دست می دهند و کاملا زجر آور می شوند.

- شیوه های متفاوت برخورد با مسائل، به خصوص در حالی که هر دو طرف از اعتماد به نفس  اندکی برخوردار باشند، می تواند به حالتی تبدیل شود که دو طرف مدام یکدیگر را مقصر دانسته و نسبت به هم بی اعتماد شده و احترام خود را از دست می دهند.

- مردان تمایل دارند که در گفتگوهای خود از دلیل و منطق و بازگو کردن کلمات قصار خردمندانه استفاده کنند، در حالی که زنان در سطح احساسات گرایانه تری به گفتگوی خود شکل می دهند. یک مشکل رایج بین همسران، حرف زدن بدون شنیدن است. اگر هنگام گفتگو، نکته ای ناشنیده باقی بماند، صداها اوج می گیرد، خشم بر هر دو طرف مسلط می شود و گفتگو به بن بست می رسد.

- افراد با کسب عادات و روش های توهین آمیز و تهاجمی و به کار بردن مکرر آن، ضررهای جبران ناپذیری به زندگی زناشویی خود وارد می کنند. ممکن است طرف مقابل چنین افرادی مدتی با بردباری و مدارا رفتار کند تا همسر خود را حفظ کند، اما این حالت به تدریج از بین می رود.

- کوشش در راه تغییر افراد تا حدی که خارج از تحمل آنان باشد. گوشه و کنایه زدن مداوم در باره وزن، بی اطلاعی از موضوعی خاص، رمانتیک نبودن، بی علاقگی به ورزش و ... از جمله مواردی هستند که در این دسته می گنجد. ازدواج با کسی که او را نه برای آنچه هست، بلکه برای آنچه می خواهیم از او بسازیم، می خواهیم، کاری بسیار خطرناک است. تغییر دادن، اصلاح کردن و مانند آنها، از جمله رفتارهایی است که موجب دلسردی می شود و نشانه عدم رضایت از شریک زندگی است.

 

به وجود آمدن خشم

عوامل متعدد بالا می توانند موجب بحث های طولانی، سخنرانی های یک طرفه، عدم درک متقابل، برداشت های نادرست و فقدان کامل محبت شود. این مشکلات می تواند زن و شوهر وفرزندان آنان را به طور زیان باری تحت تأثیر قرار می دهد به طوری که اثر آن تا نسل ها ادامه خواهد یافت.

خشم، به طور غیر مستقیم به وجود یک ایراد کلی در زندگی زناشویی  یا خارج از آن دلالت می کند، اما متمرکز کردن آن بر روی شریک زندگی به این معنا است که یک اشکال اساسی در این رابطه وجود دارد. بیشتر اوقات عصبانیت  نتیجه فرعی ِ داشتن حس نادیده گرفته شدن، تنها ماندن، خوار شدن، غیر منصفانه قضاوت شدن، مورد خیانت قرار گرفتن یا از نظر احساسی ترک شدن است.

خشم نشانه ای از چنین فشارهایی است و تا حد امکان باید آن را با خونسردی و منطق پاسخ داد. ممکن است تمام این احساسات در نتیجه مشکلی حرفه ای(مانند بیکار شدن) پیشآمده باشد و حل آن، شعله های خشم را از همسر بی گناه دور نگه خواهد داشت.

خشم می تواند به اشکال دیگری چون ضعف، بی ارادگی و تسلیم نیز بروز کند. ترک کردن احساسات و زندگی مانند یک مرده متحرک نیز برای یک رابطه همانقدر خطرناک خواهد بود و در یک کلام، رابطه را خواهد کشت.

چه می توان کرد؟

شناخت و درک چگونگی تخریب یک رابطه بسیار مهم است. یافتن مشکلی که موجب بروز خشم شده نیز از اهمیت فراوانی برخوردار است. همسران باید مهارت های ارتباطی خود راافزایش دهند، عصبانیت طرف مقابل خود را درک کنند و زنجیر طولانی درگیری ها را پاره کنند. بالا بردن صدا بلافاصله موجب برانگیخته شدن اقدامات دفاعی بدن در برابر حمله های روحی و جسمی می شود و سد محکمی در توانایی برقراری ارتباط منطقی به وجود می آورد.

یک نفر یا هر دو طرف باید بر موقعیت غلبه کند و مسئولیت کار اشتباه خود را بپذیرد و با صداقت خود، اعتماد و صمیمیت طرف مقابل را جلب کند. اگر یک نفر بتواند جوابگوی مشکل شود و مسئولیت رفتارهای مخرب یا نادرست خود را بپذیرد، موجب می شود که طرف مقابل نیز همین رفتار را داشته باشد.

گاهی حضور یک واسطه بی طرف می تواند دو طرف را متوجه چرخه نابودگر خشمی کند که موجب ناتوانی در ارتباط برقرار کردن آنها شده است. این شخص می تواند اعتماد و صمیمیت را بین زوج برقرار کند. علاوه بر این، این واسطه می تواند محیطی آرام ایجاد کند که در آن مسائل بهتر عنوان شوند و توافق و تفاهم، بدون بروز عصبانیت، حاصل شود.

در نهایت باید گفت که اگر گفتگو و ارتباط فاقد صداقت باشد، و دو طرف راحت و باز و با حفظ احترام متقابل با یکدیگر برخورد نکنند و توقعات نامعقول را وارد بحث کنند، مشکل همچنان باقی خواهد ماند. و اگر مسئله اصلی این باشد که یک نفر به چیزی تبدیل شود که نیست، اصولاً مشکل حل نخواهد شد و بحث به جایی نخواهد رسید.

***************************************

پیشگیری از بروز اختلاف در رندگی.2

 

اما عوامل مشکل آفرین چه هستند؟

به بخشی از این مسائل توجه کنید:

- اعتماد به نفس اندک و احترام نگذاشتن به خود می تواند رابطه ای را پایه گذاری کند که در آن، این شخص مدام در حال تعریف و تمجید از طرف مقابل خود است. چنین شرایطی بالاخره او را خسته خواهد کرد و فرد با شنیدن کوچکترین تعریف و تمجیدی، به کسی غیر از همسر خود متمایل خواهد شد.

- داشتن تعریفی خشک و انعطاف ناپذیر از نقش همسران در زندگی به طوری که هیچ فضایی برای آزادی عمل، تغییر و تحول و رشد شخصیت افراد باقی نمی گذارد. هنگامی که یکی از طرفین اجباراً نقشی را بپذیرد که با خود او متفاوت است، صمیمیت و تبادل نظر بین زوجین کاهش می یابد. مثلاً خانمی که مدرک فوق لیسانس دارد، مجبور به خانه داری شده و می خواهد پس از این که فرزندانش به سن مدرسه رسیدند، وارد بازار کار شود، یکی از موارد متعددی است که شخص در جای نادرست قرار گرفته و ناخشنود است.

- کوشش برای رسیدن به کمالی که با تعاریف فرد مقابل جور دربیاید و به عبارتی تبدیل شدن به کمال مطلوبی که از خود واقعی شخص فرسنگ ها فاصله دارد.

اگر گفتگو و ارتباط فاقد صداقت بوده، و دو طرف راحت و باز و با حفظ احترام متقابل با یکدیگر برخورد نکنند و توقعات نامعقول را وارد بحث کنند، مشکل همچنان باقی خواهد ماند. و اگر مسئله اصلی این باشد که یک نفر به چیزی تبدیل شود که نیست، اصولاً مشکل حل نخواهد شد و بحث به جایی نخواهد رسید.

- یک تأثیر منفی بچه دار شدن می تواند این باشد که شوهر، از شخص شماره یک همسر خود، به شخص شماره دو تنزل می کند. در همین زمان است که زن احساس می کند شوهرش به او بی توجهی می کند و زحماتش را در امر نگهداری از فرزند نادیده می گیرد. هر قدر که این حس متقابل کم ارزشی در زوج قوت بگیرد، فرزندان به نظر آنها بیشتر تحمیلی می آیند و روابط خانواده به طور فزاینده ای سست می شود. 

 

پیشگیری از بروز اختلاف در رندگی.

 

جلوگیری از بروز اختلافات در زندگی زناشویی

 

با اتخاذ روش های ساده می توان از بروز بسیاری اختلافات جلوگیری کرد.

متأسفانه هنوز در جامعه ما ازدواج های تحمیلی، شرایط سنی نامتناسب و ازدواج مجدد دیده می شود و هنوز بسیاری از جوانان تنها با دل خود پا پیش می گذارند و وارد زندگی زناشویی می شوند. آنچه در اینجا به آن می پردازیم، آیین همسریابی نیست، بلکه قصد داریم با بیان دلایل اصلی بروز اختلاف میان همسران و روش هایی ساده برای احتراز از آنها، قدمی در راه بهبود بخشیدن به روابط داخلی خانواده برداریم.

در حالی که امروزه بیشتر ازدواج ها با عشق صورت می گیرد و هر دو طرف قصد دارند به یکدیگر و تعهداتشان در مقابل هم احترام بگذارند، اما در طول زمان مسائلی پیش می آید که می تواند به جدایی، یا یک زندگی مشترک بدون احساس، عشق و همراهی منجر شود. علی رغم کوشش های همسران - بیشتر به خاطر وجود بچه ها - برای نرسیدن به مرحله جدایی، بسیاری از پیوندهای زناشویی به طلاق رسمی و درصد بالایی از مابقی نیز به طلاق عاطفی منتهی می شود. ازدواج یک مبارزه است که امکان بروز پیش آمدهای منفی در آن بسیار است، یک زوج دانا باید بتوانند آنها را بشناسند، پیش بینی کنند و به آنها رسیدگی نمایند.

خشم می تواند به شکل هایی چون ضعف، بی ارادگی و تسلیم نیز بروز کند. ترک کردن احساسات و زندگی مانند یک مرده متحرک نیز برای یک رابطه همانقدر خطرناک خواهد بود و در یک کلام، رابطه را خواهد کشت.

طلاق و کودکان.

 

در همه فرهنگ‌ها، بویژه در دین اسلام جز در موارد بسیار ضروری و اجتناب‌ناپذیر توصیه شده و در کلام رسول اکرم‌ص از آن به عنوان منفورترین حلال یاد شده است. طلاق همچون قطع عضوی از بدن، برای آنان که گرفتارش می‌شوند تجربه‌ای تلخ و تکان‌دهنده است.
هر قدر درباره آمار طلاق و پیامدهای آن بیشتر پژوهش کنیم، با واقعیت‌های ناخوشایند بیشتری روبه‌رو می‌شویم که زندگی همه ما را تحت تاثیر قرار می‌دهد. طلاق مانند زمین‌لرزه‌ای است که بنیان خانواده را درهم می‌کوبد و شیرازه آن را از هم می‌گسلد و افزون بر انفجار ناگهانی اولیه، پس‌لرزه‌هایی نیز خواهد داشت که از سر گذراندن آنها گاه بسیار دشوارتر است
طلاق برای والدین پایان آمال و آرزوهاست و برای کودکان شاید پایان دنیا و رویا‌های شیرین آنان باشد. طلاق همه اعضای خانواده را دچار اضطراب می‌کند، ولی برای فرزندان ناگوارتر است.

 

 

مهم‌ترین کشمکشی که فرزندان پس از طلاق والدین به آن دچار می‌شوند، ترس از دست دادن پدر یا مادر با هم است. بزرگ‌ترین ترس کودکان از این است وقتی که به محبت پدر و مادر نیاز دارند، والدین آنها را ترک کنند و تنها بگذارندطلاق در کودکان خانواده شدیدا اثر می‌گذارد تا جایی که راه گریزی را برای زندگی نمی‌شناسند. مهم‌ترین آثار شوم طلاق در کودکان از این قرار است:  

▪ قربانی روحی و عاطفی:

 

کودکان اولین قربانی طلاقند، قربانی روحی، عاطفی و حتی گاهی جسمی. کودک پس از طلاق در خانواده گیج و حسرت‌زده است و کمتر می‌تواند تعادل خود را حفظ کند، بویژه کودکی که با پدر و مادر بسیار مانوس است و دائما در دامان آنان و نازپرورده‌شان بوده است. . .

 

 

نکته.


 مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان چای با یک دوست هست !

 

 

نکته.

 

نمی توانم فرمول موفقیت را برای شما بیان کنم.

اما اگر فرمول شکست را بخواهید :

آنست که بکوشید همه را راضی نگه دارید.

 

  • کسی که از شکست خوردن می ترسد حتما شکست خواهد خورد.
  • طولانی ترین سفر با نخستین گام آغاز می شود.
  • آنچه انسان را غرق می كند، در آب افتادن نیستد بلكه زیر آب ماندن است.
  • ازآنکه زندگی شما تمام شود نترسید ازآن بترسید که هرگز آغاز نشود.

     هیچكس نمی تواند به عقب برگردد واز نو شروع كند اما همه می توانند از همین حالا شروع كنند و پایان تازه ای بسازند.



اسیب های ا جتماعی.

 و عوامل پیدایش آسیب های اجتماعی و راه های پیشگیری از آن

 

پش گفتار
مطالعه یو كجروی های اجتماعی و به اصطلاح، آسیب شناسی اجتماعی (Social Pathology) عبارت است از مطالعه و شناخت ریشه بی نظمی های اجتماعی. در واقع، آسیب شناسی اجتماعی مطالعه و ریشه یابی بی نظمی ها، ناهنجاری ها و آسیب هایی نظیر بیكاری، اعتیاد، فقر، خودكشی، طلاق و...، همراه با علل و شیوه های پیش گیری و درمان آن ها و نیز مطالعه شرایط بیمارگونه و نابسامانی اجتماعی است.۱ به عبارت دیگر، مطالعه خاستگاه اختلال ها، بی نظمی ها و نابسامانی های اجتماعی، آسیب شناسی اجتماعی است; زیرا اگر در جامعه ای هنجارها مراعات نشود، كجروی پدید می آید و رفتارها آسیب می بیند. یعنی، آسیب زمانی پدید می آید كه از هنجارهای مقبول اجتماعی تخلفی صورت پذیرد. عدم پای بندی به هنجارهای اجتماعی موجب پیدایش آسیب اجتماعی است.
از سوی دیگر، اگر رفتاری با انتظارات مشترك اعضای جامعه و یا یك گروه یا سازمان اجتماعی سازگار نباشد و بیشتر افراد آن را ناپسند و یا نادرست قلمداد كنند، كجروی اجتماعی تلقّی می شود. سازمان یا هر جامعه ای از اعضای خود انتظار دارد كه از ارزش ها و هنجارهای خود تبعیت كنند. اما طبیعی است كه همواره افرادی در جامعه یافت می شوند كه از پاره ای از این هنجارها و ارزش ها تبعیت نمی كنند. افرادی كه همساز و هماهنگ با ارزش ها و هنجارهای جامعه و یا سازمانی باشند، «همنوا» و یا «سازگار» و اشخاصی كه برخلاف هنجارهای اجتماعی رفتار كنند و بدان ها پای بند نباشند، افرادی «ناهمنوا» و «ناسازگار» می باشند. در واقع، كسانی كه رفتار انحرافی و نابهنجاری آنان دائمی باشد و زودگذر و گذرا نباشد، كجرو یا منحرف نامیده می شوند. این گونه رفتارها را انحراف اجتماعی یا (Social Devianced) و یا كجروی اجتماعی گویند.۲
حال سؤال این است كه چگونه تشخیص دهیم رفتاری از حالت عادی و ـ به اصطلاح ـ نرمال خارج شده و به حالتی غیرنرمال و نابهنجار تبدیل شده است؟ ملاك ها و معیارهایی وجود دارد. با این معیارها و ملاك ها می توان تشخیص داد كه رفتاری در یك سازمان، نهاد و یا جامعه ای عادی و مقبول و نرمال است، یا غیر عادی، غیرنرمال و نابهنجار.
عمدتاً چهار معیار برای این امر وجود دارد:
۱) ملاك آماری: 
از جمله ملاك های تشخیص رفتار نابهنجار، روش توزیع فراوانی خصوصیات متوسط است كه انحراف از آن، غیر عادی بودن را نشان می دهد. كسانی كه بیرون از حد وسط قرار دارند، افراد نابهنجار تلقّی می شوند و رفتار آنان رفتاری غیرنرمال و انحرافی تلقی می شود. برای مثال، از نظر آماری وقتی گفته می شود كه لباسی مُد شده، یعنی بیشتر افراد جامعه آن را می پوشند. بنابراین، صفتی كه بیشتر افراد جامعه نپذیرند، خارج از هنجار تلقّی شده و غیر طبیعی و نابهنجار تلقّی می شود.
۲) ملاك اجتماعی: 
انسان موجودی اجتماعی است كه باید در قالب الگوهای فرهنگی و اجتماعی زندگی كند. اینكه تا چه حد رفتار فرد با هنجارها، سنّت ها و انتظارات جامعه و یا نهاد و سازمان خاصی مغایرت دارد و جامعه چگونه درباره آن قضاوت می كند، معیار دیگری برای تشخیص رفتار نابهنجار و بهنجار است. یعنی رفتاری كه مورد قبول افراد نباشد و مثلا با پوشیدن لباس خاصی از سوی افراد جامعه با عكس العمل آنان مواجه شویم، این گونه رفتارها نابهنجار تلقّی می شود. البته، این معیار هم در همه جوامع امری نسبی است.
۳) ملاك فردی: 
از جمله ملاك های تشخیص رفتار نابهنجار، میزان و شدت ناراحتی است كه فرد احساس می كند. یعنی اگر این رفتار خاص، با ارزش ها و هنجارهای اجتماعی سازمان خاصی مثلا فرهنگیان و یا كل افراد جامعه ناسازگار باشد، یعنی به سازگاری فرد لطمه بزند و با عكس العمل افراد آن جامعه یا آن نهاد مواجه گردد، چنین رفتاری نابهنجار تلقّی می شود.۳
۴) ملاك دینی: 
علاوه بر این، در یك جامعه دینی و اسلامی، معیار و ملاك دیگری برای تشخیص رفتارهای بهنجار از نابهنجار وجود دارد; چرا كه معیارهای مزبور، معیارهایی است كه توسط افراد یك جامعه با قطع نظر از نوع اعتقادات، مورد پذیرش واقع می شود; یعنی افراد جامعه در خصوص ارزش یا هنجاری بودن موضوع خاص توافق نموده، در عمل به آن پای بندند و متخلفان را بسته به نوع و اهمیت هنجار، تنبیه می كنند. امّا در یك جامعه دینی و اسلامی معیارهای فوق برای ارزش های اجتماعی است و در آنجا كارایی دارد. معیار تشخیص ارزش ها و هنجارهای دینی به وسیله آموزه های دینی تعیین می شود. ممكن است رفتاری خاص در همان اجتماع هنجار تلقّی نشود و مرتكبان را كسی توبیخ و یا سرزنش نكند ولی در شرایطی خاص ارتكاب چنین عملی در یك جامعه دینی هنجارشكنی تلقّی شود. برای مثال، خوردن و آشامیدن در روزهای عادی و حتی در یك جامعه دینی هنجار شكنی تلقّی نمی شود. ولی اگر همین عمل در جامعه مذكور و در ماه مبارك رمضان و در ملأ عام صورت گیرد، تخطی از هنجارهای دینی تلقّی شده، مجازات سختی هم از نظر دینی و شرعی و هم از نظر اجتماعی در انتظار مرتكب چنین عمل ناپسندی می باشد.
بنابراین، معیار دیگر تشخیص رفتارهای نابهنجار و بهنجار در جامعه دینی، تطبیق و سازگاری و یا عدم تطبیق و ناسازگاری با آموزه ها و هنجارهای دینی است. اگر عمل و رفتاری با هنجارها و آموزه های دینی سازگار باشد، عملی بهنجار و اگر ناسازگار باشد، عملی نابهنجار تلقّی می شود.
حال سؤال این است كه آسیب ها و انحرافات اجتماعی چگونه پدید می آیند و عوامل پیدایش آسیب ها و انحرافات اجتماعی كدامند؟ بررسی و ریشه یابی انحرافات اجتماعی از اهمیّت زیادی برخوردار است. انحرافات و مسائل اجتماعی امنیت اجتماعی را سلب و مانعی برای رشد و توسعه جامعه محسوب می شود. به طور كلی، هر رفتاری كه از آدمی سر می زند، متأثر از مجموعه ای از عوامل است كه به طور معمول در طول زندگی سر راه وی قرار دارد و وی را به انجام عملی خاص وادار می كند.
هر چند بررسی عمیق انحرافات اجتماعی مجال دیگری می طلبد، اما به اجمال، به چند عامل مهم پیدایش انحرافات اجتماعی اشاره می گردد.
عوامل به وجودآورنده انحراف و كجروی در جوامع مختلف یكسان نیست و مناطق از نظر نوع جرم، شدت و ضعف، تعداد، و نیز از نظر عوامل متفاوتند. این تفاوت ها را می توان در شهرها، روستاها و حتی در مناطق مختلف و محله های یك شهر مشاهده كرد. در هر جامعه و محیطی سلسله عواملی همچون شرایط جغرافیایی، اقلیمی، وضعیت اجتماعی، اقتصادی، موقعیت خانوادگی، تربیتی، شغلی و طرز فكر و نگرش خاصی حاكم است كه هر یك از این ها در حسن رفتار و یا بدرفتاری افراد مؤثر است.
شهرنشینی لجام گسیخته، گسترش حاشیه نشینی و فقر، اتلاف منابع و انرژی را به دنبال دارد. حاشیه نشینی در شهرها، با جرم رابطه مستقیم دارد. تنوع و تجمل، اختلاف فاحش طبقات اجتماعی ساكن شهرهای بزرگ، تورّم و گرانی هزینه های زندگی، موجب می شود تا افراد غیر كارآمد كه درآمدشان زندگی ایشان را كفاف نمی دهد، برای تأمین نیازهای خود، دست به هر كاری هر چند غیر قانونی بزنند. از دیگر عوامل محیطی جرم، می توان فقر، بیكاری، تورّم و شرایط بد اقتصادی نام برد كه بر همه آحاد جامعه، اقشار، گروه ها و نهادها تأثیر گذاشته و آنان را تحت تأثیر قرار می دهد.۴
در پیدایش انحرافات اجتماعی و رفتارهای نابهنجار و آسیب زا عوامل متعددی به عنوان عوامل پیدایش و زمینه ساز می تواند مؤثر باشد:
۱) عوامل فردی: 
جنس، سن، وضعیت ظاهری و قیافه، ضعف و قدرت، بیماری، عامل ژنتیك و....
۲) عوامل روانی: 
حساسیت، نفرت، ترس و وحشت، اضطراب، كم هوشی، خیال پردازی، قدرت طلبی، كم رویی، پرخاشگری، حسادت، بیماری های روانی و...
۳) عوامل محیطی:
اوضاع و شرایط اقلیمی، شهر و روستا، كوچه و خیابان، گرما و سرما و....
۴) عوامل اجتماعی: 
خانواده، طلاق، فقر، فرهنگ، اقتصاد، بی كاری، شغل، رسانه ها، مهاجرت، جمعیت و... .
از آنجا كه ممكن است در پیدایش هر رفتاری، عوامل فوق و یا حتی عوامل دیگری نیز مؤثر باشد، از این رو، نمی توان به یك باره فرد بزهكار را به عنوان علت العلل در جامعه مقصر شناخت و سایر عوامل را نادیده گرفت.
اگر فرد، هر چند برای سرگرمی و تنوع و تفرّج دست به بزهكاری بزند، این كار وی كم كم زمینه ای خواهد بود تا به سمت و سوی بزهكاری سوق یابد. دلیل عمده این كار، چگونگی شروع به انجام عمل بزهكارانه و كشیده شدن فرد به این راه است. افراد بزهكار افرادی هستند كه همه زمینه ها و شرایط لازم برای انحراف در آنان وجود دارد. مهم ترین عامل در انحراف افراد و ارتكاب عمل نابهنجار، فردی است كه موجب سوق یافتن وی به سمت بزهكاری می شود; چرا كه فردی كه می خواهد اولین بار دست به بزهكاری بزند، نیازمند فردی است كه او را راهنمایی كرده و به این سمت هدایت نماید.
دومین عامل، امكانات و شرایطی است كه فرد در اختیار دارد و زمینه ارتكاب وی را برای اعمال خلاف اجتماع فراهم می آورد.
فقر در خانواده، عدم تأمین نیازهای اساسی خانواده، دوستان ناباب، محیط آلوده و...نیز از عوامل روی آوری فرد به بزهكاری است.
در عین حال، به طور مشخص می توان عوامل عمده زیر را به عنوان بسترها و زمینه های پیدایش انحرافات اجتماعی و یا هر رفتار نابهنجار نام برد; عواملی كه نقش بسیار تعیین كننده ای در پیدایی هر رفتاری، اعم از بهنجار و یا نابهنجار، ایفا می كنند. در عین حال، مهم ترین عامل یعنی خود فرد نیز نقشی تعیین كننده ای در این زمینه بازی می كنند.
اجمالا، علل و عوامل پیدایش آسیب های اجتماعی، به ویژه در میان نوجوانان و جوانان را می توان به سه دسته عمده تقسیم نمود:
۱) عوامل معطوف به شخصیت;
۲) عوامل فردی;
۳) عوامل اجتماعی.
الف) عوامل شخصیتی
این دسته از عوامل معطوف به عدم تعادل روانی، شخصیتی و اختلال در سلوك و رفتار است كه به برخی از آن ها اشاره می شود:
▪ ویژگی های شخصیتی افراد بزهكار و كجرو
معمولا ویژگی های شخصیتی افراد بزهكار، بی قاعدگی رابطه و ارتباط میان فرد و جامعه و ارتكاب رفتارهای نابهنجار و خلاف مقررات اجتماعی است، ولی معمولا از نظر مرتكب و عامل آن در اصل و یا در مواقعی خاص، این گونه رفتارها ناپسند شمرده نمی شود. افراد روان رنجور و روان پریش نسبت به ارزش ها، هنجارها و مقررات اجتماعی بی تفاوت بوده و كمتر آن ها را رعایت می كنند. اعمال و شیوه های رفتاری این گونه افراد نظام اجتماعی را متزلزل و گاهی نیز مختل می كند و موجب می شود كه رعایت ارزش های اخلاقی و هنجارها در جامعه و نزد سایر افراد زیرسؤال رفته و آن را به پایین ترین سطح عمل تنزل دهد.
برخی از مشخصه های بارز و برجسته شخصیتی این گونه افراد، خودمحوری، پرخاشگری، هنجارشكنی، فریبندگی ظاهری و عدم احساس مسئولیت می باشد. این گونه افراد به پیامد عمل خود نمی اندیشند، در كارهای خود بی پروا و بی ملاحظه هستند و در پند گرفتن از تجربیات، بسیار ضعیف بوده و در قضاوت های خود یك سویه می باشند. این نوع شخصیت ها عمدتاً از محیط اجتماع، خانه و مدرسه فرار كرده، پای بند قواعد، مقررات و هنجارهای اجتماعی نیستند و به دنبال هر چیزی می روند كه جلب توجه كند. حتی در پوشش و سبك و شكل ظاهری خویش، به ویژه در شیوه لباس پوشیدن، آرایش مو و صورت به گونه ای كه خلاف قاعده و خلاف سبك مرسوم سایر افراد اجتماع باشد، عمل می كنند تا جلب توجه نمایند.
گروهی از افراد بزهكار و كجرو نیز ویژگی های شخصیتی دیگری دارند; خودمحور و پیوسته به تمجید و توجه دیگران نیازمندند و در روابط خود با مردم به نیازها و احساسات آنان توجه نمی كنند. این افراد اغلب با رؤیاهایی در مورد موفقیت نامحدود و درخشان، قدرت، زیبایی و روابط عاشقانه آرمانی سرگرم اند. اغلب این افراد والدینی داشته اند كه از نظر عاطفی نسبت به آنان بی توجه اند یا سرد و طردكننده بوده و یا بیش از حدّ به آنان محبت كرده و ارج می نهند.
آنان به علت سركوب خواسته ها و فقدان ارضای تمایلات درونی، از كانون خانواده بیزار شده و به رفتارهای نابهنجار نظیر فرار از خانه، ترك تحصیل، سرقت و اعتیاد گرایش پیدا می كنند.
گروهی نیز افرادی برون گرا و به دنبال لذت جویی آنی هستند، دَم را غنیمت می شمارند، دوست دارد در انواع میهمانی ها و جشن ها شركت كنند، تشنه هیجان و ماجراجویی اند، به همین دلیل برای لذت جویی دست به اعمال خلاف و بزهكارانه می زنند.
سرانجام گروهی از افراد بزهكار نیز مشخصه بارزشان، پرجوش و خروشی و بیان اغراق آمیز، هیجانی، روابط طوفانی بین فردی، نگرش خودمدارانه و تأثیرپذیری از دیگران است. این گونه شخصیت ها برای آنكه «خود»ی نشان دهند، هر تجربه ای را حتی اگر برای آنان گران تمام شود، انجام می دهند. هیجان طلبی، ماجراجویی، تنوع طلبی، كنجكاوی، استقلال طلبی افراطی، خودباختگی احساسی و غلبه كنش های احساسی بر كنش های عقلانی از جمله مشكلات رفتاری است كه فرد را به سوی موقعیت های خطرزا و ارتكاب اعمال بزهكارانه رهنمون می كند.
از دیگر مشكلات روحی ـ روانی كه منجر به رفتارهای ضداجتماعی می شود، می توان به ضعف عزّت نفس، احساس كهتری، فقدان اعتماد به نفس، احساس عدم جذابیت، افسردگی شدید، شیدایی و اختلال خلقی اشاره نمود. چنین افرادی معمولا مستعد انجام رفتارهای نسنجیده و انحرافی هستند.ب) عوامل فردی
در حوزه عوامل فردی، می توان به موارد ذیل اشاره نمود:
۱) آرزوهای بلند;
۲) خوش گذرانی و لذت طلبی;
۳) قدرت، استقلال و عافیت طلبی;
۴) زیاده خواهی;
۵) بی بندوباری و لاابالی گری;
۶) بی هویتی و بی هدفی در زندگی.
افراد گاهی اوقات برای رسیدن به آمال و آرزوهای بلند و دست نیافتنی و مدینه فاضله ای كه رسانه های ملی و یا ماهواره ها تبلیغ می كنند، مرتكب جرایم می شوند. گاهی اوقات هم ارتكاب جرایم را فقط یك كار تفنّنی و به عنوان گذران اوقات فراغت می دانند با اینكه ممكن است در خانه و محیط اطراف خود مشكل حادی هم نداشته باشند كه آنان را مجبور به ارتكاب رفتار نابهنجار نماید، ولی فقط به خاطر اینكه در چند روز زندگی خوش باشند، دست به ارتكاب اعمال خلاف عرف و اجتماع می زنند.
گاهی نیز افراد از نعمت خانواده و والدین عاطفی برخوردارند، اما به خاطر شكست در تحصیلات و ناتوانی در ادامه تحصیل، تحقیر معلمان و فشارهای بی مورد والدین مجبور می شوند خود را به گونه ای دیگر نشان دهند و ـ به اصطلاح ـ «خودی» نشان دهند. و این حكایت از میل به استقلال طلبی، قدرت طلبی و یا عافیت طلبی در نوجوانان و جوانان دارد كه به دلیل عدم ارضای صحیح آن دست به ارتكاب اعمال ناشایست می زنند.۵
عده ای از نوجوانان نیز به دلیل روحیه تنوع طلبی و زیاده خواهی و عدم تربیت صحیح و عدم هدایت درست این غریزه طبیعی، دست به اعمال خلاف می زنند.
گاهی هم عده ای ممكن است دارای زندگی مرفهی باشند و هیچ گونه كمبود مالی و عاطفی نداشته باشند، ولی به دلیل این كه روحیه فاسدی دارند و ـ به اصطلاح ـ بی بند و بار و بی هویت اند و یا هدفی در زندگی ندارند، میل به بزهكاری پیدا می كنند.
ج) عوامل اجتماعی
در بررسی آسیب ها و انحرافات اجتماعی، به عنوان یك پدیده اجتماعی، به علل اجتماعی انحرافات می پردازیم. به هر حال، عوامل متعددی در این زمینه نقش دارند كه در اینجا به برخی از آن ها اشاره می گردد:
۱) عدم پای بندی خانواده ها به آموزه های دینی
مطالعات و تحقیقات نشان می دهد تا زمانی كه اعضای جامعه پای بند به اعتقادات مذهبی خود باشند، خود و فرزندانشان به فساد و بزهكاری روی نمی آورند. در پژوهشی كه توسط مركز ملی تحقیقات اجتماعی كشور مصر در سال ۱۹۵۹ صورت گرفته است، ۷۲ درصد نوجوانان بزهكار، كه به دلیل سرقت و دزدی توقیف و یا زندانی شده بودند، نماز نمی گزاردند و ۵۳ درصد آنان در ماه رمضان روزه نمی گرفتند.۶ به هر حال، این اندیشه كه كاهش ایمان مذهبی یكی از علل عمده افزایش نرخ جرم در جوامع پیشرفته و غربی است، نظری عمومی است. تحقیقات صورت گرفته در كشور نیز مؤید همین نظریه است.
بنابراین، افزایش انحرافات اجتماعی می تواند ناشی از عدم پای بندی خانواده ها به آموزه های دینی باشد.
۲) آشفتگی كانون خانواده
از دیگر مؤلفه های مهم در سوق یافتن نوجوانان و جوانان به سمت و سوی بزهكاری و انحرافات اجتماعی، گسسته شدن پیوندهای عاطفی و روحی میان اعضای خانواده است. هر چند در بسیاری از خانواده ها، پدر و مادر دارای حضور فیزیكی هستند، اما متأسفانه حضور وجودی و معنوی آنان برای فرزندان محسوس نیست. در چنین وضعیتی، فرزندان به حال خود رها شده، ارتباط آنان با افراد مختلف بدون هیچ نظارت، ضابطه و قانون خاصی در خانوده صورت می گیرد. روشن است كه چنین وضعیتی زمینه را برای خلأ عاطفی فرزندان فراهم می كند.
در برخی از خانواده ها پدر، مادر و یا هر دو، بنا به دلایلی همچون طلاق و جدایی، مرگ والدین و... نه حضور فیزیكی دارند و نه حضور معنوی. در این گونه خانواده ها كه با معضل طلاق و جدایی مواجه هستند، فرزندان پناهگاه اصلی خود را از دست داده، هیچ هدایت كننده ای در جریان زندگی نداشته، در پاره ای از موارد به دلیل نیافتن پناهگاه جدید، در دریای موّاج اجتماع، گرفتار ناملایمات می شوند.۷
علاوه بر طلاق، مرگ پدر و یا مادر نیز بسان آواری سهمگین بر كانون و پیكره خانواده سایه افكنده، و در برخی موارد به دلیل بی توجهی یا كم توجهی به فرزندان و جایگزین شدن عنصر نامناسب به جای فرد از دست رفته، ضعیف شدن فرایند نظارتی خانواده، افزایش بیمارگونه بحران های روحی و روانی فرزندان و... موجب روی آوری فرد به ناهنجاری ها و انحرافات اجتماعی می شود.
بر اساس نتایج یك پژوهش، ۴۷ نفر از جامعه آماری به نحوی از انحا از جمله عوامل كلیدی و مهم بزهكاری خویش را والدین، خانواده، بی توجهی، بی موالاتی و عدم نظارت آنان دانسته اند; به عبارت دیگر، از نظر آنان والدین ایشان در بزهكاری شان نقش داشته اند.۸
بر اساس نظریه «كنترل» دوركیم كه معتقد است ناهمنوایی و هنجارشكنی و كجروی افراد ریشه در عدم كنترل صحیح و كارای آنان دارد، به طوری كه هرچه میزان كنترل اجتماعی بیشتر باشد و نظارت های گوناگون از راه های رسمی و غیررسمی، بیرونی و درونی، مستقیم و غیرمستقیم توسط والدین و جامعه وجود داشته باشند و حساسیت مردم و مسئولان افزایش یابد، میزان همنوایی مردم بیشتر خواهد بود، نیز بیانگر همین مسئله است كه آشفتگی كانون خانواده یكی از عوامل مهم سوق یافتن فرزندان به سوی انحرافات اجتماعی است.
همچنین با توجه به پژوهش های صورت گرفته در این زمینه، سارقان عمده عوامل سارق شدن خویش را «بد رفتاری، بداخلاقی، بی تفاوتی، بدزبانی و عدم برآورده شدن انتظارات از سوی همسر، خانواده و والدین» دانسته اند.۹
در یك پژوهش، حدود ۶۸ درصد سارقان معتقدند كه والدینشان در گرایش آنان به سرقت نقش داشته اند.
با توجه به همین پژوهش، عدم رضایت از رفتار والدین، تربیت ناصحیح، عدم كنترل و نظارت بر فرزندان، مشكلات عاطفی ناشی از فوت یكی از والدین، بی تفاوتی والدین، بی سوادی آنان و... جملگی حكایت از عدم امكان و یا عدم كنترل و نظارت فرزندان توسط والدین داشته و از آن رو كه ارتباط صمیمانه والدین با فرزندان در این پژوهش به میزان قابل توجهی كم بوده و والدین نسبت به فرزندان خویش بی توجه بوده اند، این گونه رفتارها موجب سرخوردگی فرزندان شده، زمینه ساز بروز مشكلات رفتاری برای آنان شده است. 
روی آوری به سرقت یكی از راه های برون رفت از نظر جوانان در این پژوهش تلقّی شده است.۱۰
۳) طرد اجتماعی
چگونگی برخورد دوستان، افراد فامیل و همسایگان با فرد بزهكار، در نوع نگاه متقابل وی با دیگران تأثیر بسزایی دارد. در مجموع، اگر این برخوردها قهرآمیز و به صورت طرد فرد از محیط اجتماعی باشد، جدایی وی از جامعه سرعت بیشتری می یابد. این نوع برخورد، همواره به عنوان هزینه ارتكاب هر جرمی مدّنظر است. علاوه بر این، افرادی كه دارای منزلت و پایگاه اجتماعی پایینی هستند و یا از نقص عضو، بیماری جسمی، روحی، و مشاغل پایین خود یا والدین شان رنج می برند، نیز از سوی افراد جامعه مورد بی مهری قرار گرفته و ناخواسته طرد می شوند. این گونه افراد برای جبران این نوع كمبودها، و شاید هم برای رهایی از این گونه بی مهری ها و معضلات، دست به ارتكاب جرایم و انواع انحرافات اجتماعی می زنند.۱۱
۴) نوع شغل
از دیگر متغیرهایی كه در مطالعات و تحقیقات صورت گرفته در زمینه ارتكاب بزهكاری و انحرافات اجتماعی نقش بسزایی دارد، و مورد تأكید قرار گرفته است، ارتباط نوع شغل افراد با انحراف و بزهكاری است. همواره رابطه ای بین وضع فعالیت و شغل فرد با نوع رفتارهای وی وجود دارد. گرچه بین بی كاری و سابقه جرم و زندانی و دفعات ارتكاب جرم، رابطه معناداری مشاهده می شود، ولی این امر بدین معنا نیست كه لزوماً بیكاری علت تكرار جرم باشد; زیرا ممكن است این رابطه به صورت معكوس باشد; یعنی كسانی كه بیشتر مرتكب جرم می شوند، بیشتر شغل خود را از دست داده و بیكار می شوند. در یك مطالعه، ۷۹ نفر، كه بر اثر زندان شغل خود را از دست داده بودند، دارای دلایل متفاوتی بودند. از جمله، بی اعتماد شدن مدیریت، (۳۸ نفر)، مقررات مربوط به كاركنان دولت (۱۹ نفر)، غیبت طولانی از محیط كار (۱۲ نفر) و از دست دادن سرمایه (۱۰ نفر).۱۲
از جمله نكات مهم در نوع شغل، حساس بودن و اهمیت شغل است. هر چه شغل فرد مهم تر و از حساسیت بیشتری برخوردار باشد، هزینه ارتكاب جرم نیز افزایش می یابد. این مهم در خصوص مشاغل دولتی حایز اهمیت است. در حالی كه، بیشتر مشاغل مستقل چنین حساسیتی ندارند و مجازات زندان موجب از دست دادن شغل مذكور نمی شود. بر اساس نتایج یك تحقیق، با افزایش مدت زندان و حبس، دفعات از دست دادن شغل افراد نیز افزایش می یابد.۱۳
علاوه بر این، مشاغل دارای اعتبار و منزلت اجتماعی پایین و كم درآمد نیز موجب می شود كه فرد صاحب چنین شغلی برای جبران هزینه های زندگی و افزایش اعتبار و یا منزلت خویش به شغل های دوم و سوم روی آورده، و ناخواسته از خانه، كاشانه، زن و فرزندان و تربیت آنان غافل شده، موجبات گسست، تلاشی خانواده و انحرافات آنان را فراهم آورد. در یك پژوهش از میان سارقان، بالاترین تراكم مشاغل افراد سارق، مربوط به مشاغل كارگری، رانندگی و دامداری بوده است. عموماً مشاغل افراد سارق، از نوع مشاغل سطح متوسط به پایین جامعه است. این نوع مشاغل عموماً پرزحمت و كم درآمد می باشد.۱۴
۵) بی كاری و عدم اشتغال
از دیدگاه جامعه شناسان و روان شناسان بی كاری یكی از ریشه های مهم بزهكاری و كجروی افراد یك جامعه است. بی كاری موجب می شود كه افراد بیكار جذب قهوه خانه ها و مراكز تجمع افراد بزهكار شده، به تدریج، به دامان انواع كجروی های اجتماعی كشیده شوند.
علاوه براین، چون بی كاری زمینه ساز بسیاری از انحرافات اجتماعی است، افراد با زمینه قبلی و برای كسب درآمد بیشتر دست به سرقت می زنند; چرا كه فرد به دلیل نداشتن شغل و درآمد ثابت برای تأمین مخارج زندگی مجبور است به هر طریق ممكن زندگی خود را تأمین نماید. از نظر چنین فردی، بزهكاری به ظاهر معقول ترین و بهترین این راه هاست. حاصل تحقیقات صورت گرفته نیز حكایت از تأثیر قاطع بی كاری و فقر بر افزایش بزهكاری دارد.۱۵
۶) فقر و مشكلات معیشتی
در میان علل و عوامل پیدایش بزهكاری و ارتكاب انحرافات اجتماعی، عامل فقر و مشكلات معیشتی و اقتصادی از جایگاه ویژه ای برخوردار است. عدم بضاعت مالی مكفی خانواده ها و ناتوانی در پاسخگویی به نیازهای طبیعی و ضروری مانند فراهم ساختن امكان ادامه تحصیل حتی در مقطع متوسطه، تأمین پوشاك مناسب، متنوع و متناسب با سلیقه و روحیه آنان و... زمینه ساز بروز دل زدگی، سرخوردگی، ناراحتی های روحی، دل مشغولی، افسردگی و انزواطلبی را در فرزندان فراهم می سازد.
این امر موجب می شود تا این افراد برای التیام ناراحتی های ناشی از مشكلات خود از طریق مستقیم و یا غیرمستقیم، به اقداماتی دست بزنند و خود درصدد حل مشكل خویش برآیند. در نتیجه، بسیاری از این افراد برای رهایی از بند گرفتاری ها، دست به ارتكاب اعمال ناشایست می زنند.
از سوی دیگر، امروزه فشارها و مشكلات اقتصادی، احتمال دو شغله بودن یا اشتغال نان آوران خانواده در مشاغل كاذب یا غیر مجاز را افزایش داده است. همین مسئله منجر به كم توجهی آنان نسبت به نیازهای جوانان، رفع مشكلات روحی و روانی و تربیت صحیح و شایسته آن ها گردیده است. در این زمینه، انعكاس شرایط افسانه ای برخی زندگی ها و نمایش فاصله های طبقاتی توسط رسانه ها نقش مؤثری در ازدیاد این مشكل دارند.۱۶
در یك پژوهش صورت گرفته در استان قم در ارتباط با علل و عوامل سرقت در میان جوانان قمی، سارقان مورد مطالعه چنین پاسخ داده اند:۱۷
«اگر شغل مناسبی داشتم»; «اگر از نظر مالی بی نیاز بودم» و «اگر مسكن مناسبی داشتم» دست به سرقت نمی زدم.
از سوی دیگر، بر اساس یافته های همین پژوهش، حدود ۴۷ درصد افراد یا بی كارند و یا فاقد درآمد و حدود ۶۹ درصد افراد سارق و خانواده های ایشان در این پژوهش، زیر خط فقر قرار دارند! در حالی كه، به گزارش بانك جهانی میانگین شهروندان ایرانی كه زیر خط فقر زندگی می كنند از ۴۷ درصد در سال ۱۳۵۷ (۱۹۷۸) به ۱۶ درصد در سال ۱۳۷۸ (۱۹۹۹) كاهش یافته است.۱۸
علاوه بر این، پژوهش های نظری نیز مؤید این دیدگاه است كه فقر زمینه ساز بسیاری از معضلات اجتماعی است. برای نمونه، از نظر مرتون هنگامی كه افراد نتوانند وسایل لازم را برای رسیدن به هدف های موردنظر در اختیار داشته باشند (و یا جامعه در اختیار ایشان قرار ندهد)، و هدف اصلی فراموش شود، افراد اهداف و آرمان های موردنظر جامعه را نمی توانند با پیروی از راه های مجاز و نهادی شده تعقیب كنند، از این رو، دزدی، فریب كاری، فساد، رشوه، و ارتكاب انواع جرایم در جامعه افزایش می یابد.۱۹۷) دوستان ناباب
گروه همسالان و دوستان الگوهای مورد قبول یك فرد در شیوه گفتار، كردار، رفتار و مَنِش هستند. فرد برای اینكه مقبول جمع دوستان و همسالان افتد و با آنان ارتباط و معاشرت داشته باشد، ناگزیر از پذیرش هنجارها و ارزش های آنان است. در غیر این صورت، از آن جمع طرد می شود. از این رو، به شدت متأثر از آن گروه می گردد، تا حدّی كه اگر بنا باشد در رفتار فرد تغییری ایجاد شود یا باید هنجارها و ارزش های آن جمع را تغییر داد یا ارتباط فرد را با آن گروه قطع كرد. تأثیر گروه همسالان، همفكران، همكاران و دوستان در رشد شخصیت افراد كمتر از تأثیر خانواده نیست; چرا كه فرد پس از خانواده، منحصراً زیر نفوذ گروه قرار می گیرد. بدین روی، اگر فردی با گروهی از معتادان رابطه برقرار كند و با آنان دوست شود، به تدریج تحت تأثیر رفتار آنان قرار می گیرد و معتاد می شود; چون از سویی، ملاك پذیرش و قبول فرد توسط یك گروه و جمع، پذیرفتن فرهنگ آن هاست و از سوی دیگر، معتادان هم علاقه مندند كه مواد مخدّر را به طور دسته جمعی استعمال كنند كه هم در موقع استعمال مصاحبی داشته باشند و هم از شدت فشار سرزنش اجتماع بر خود بكاهند. از این رو، معتادان علاقه مندند كه دوستان و همسالان خود را به جرگه اعتیادشان بكشانند. در این صورت، اگر نوجوانی از تعلیم و تربیت مقدّماتی و صحیح خانوادگی محروم باشد و خانواده اش او را از مضرّات اعتیاد مطلع نكرده باشند و در محیط اعتیاد زندگی كند و با دوستان معتاد نیز سر و كار داشته باشد، احتمال اینكه معتاد شود زیاد است.۲۰ همین فرایندِ تأثیر گروه بر فرد در سایر انواع بزهكاری به غیر از اعتیاد نیز صادق است.
ساترلند در نظریه «انتقال فرهنگی كجروی» خود بر این نكته مهم تأكید می كند كه رفتار انحرافی همانند سایر رفتارهای اجتماعی، از طریق معاشرت با دیگران ـ یعنی منحرفان و دوستان ناباب ـ آموخته می شود و همان گونه كه همنوایان از طریق همین ارتباط با افراد سازگار، هنجارها و ارزش های فرهنگی آن گروه و جامعه را پذیرفته، خود را با آن انطباق می دهند، افراد در ارتباط با دوستان ناباب و هنجارشكن، به سمت و سوی ناهمنوایی سوق داده می شوند.۲۱
این نظریه تأكید می كند كه فرد منحرف تنها با هنجارشكنان، و فرد همنوا تنها با افراد سازگار ارتباط ندارد، بلكه هر انسانی با هر دو دسته این افراد سر و كار دارد. اما اینكه كدام یك از آن دو گروه، فرهنگ خود را منتقل می كنند و تأثیر می گذارند، معتقد است كه به عوامل دیگری نیز بستگی دارد كه این عوامل عبارتند از:
▪ شدت تماس با دیگران: 
احتمال انحراف فرد در اثر تماس با دوستان یا اعضای خانواده منحرف خود، به مراتب بیشتر است تا در اثر تماس با آشنایان یا همكاران منحرف خود;
▪ سن زمان تماس: 
تأثیرپذیری فرد از دیگران در سنین كودكی و جوانی بیش از زمان های دیگر و سایر مقاطع سنی است;
▪ میزان تماس با منحرفان در مقایسه با تماس با همنوایان: 
هرچه ارتباط و معاشرت با كج رفتاران نسبت به همنوایان بیشتر باشد، به همان میزان احتمال انحراف فرد بیشتر خواهد بود.۲۲
علاوه بر این، پژوهش های میدانی نیز مؤید همین سخن است. در یك پژوهش، ۵۰ درصد بزهكاران و سارقان اظهار كرده اند كه دوستان ایشان توسط پلیس دستگیر شده اند و نیز حدود ۴۷ درصد از آنان، تیپ دوستانشان نوعاً افراد خلافكار بوده اند! ۵/۸۷ درصد از آنان نیز اظهار كرده اند كه دوستان ناباب نقش زیادی در سارق شدن افراد دارند. و ۵۳ درصد از همین افراد اظهار كرده اند كه به خاطر جلب توجه دوستانشان دست به سرقت زده اند.۲۳
در این خصوص سخنان رهبران دینی نیز شنیدنی است. در سخنان پیامبرگرامی(صلی الله علیه وآله) آمده است: «المرءُ علی دین اخیه»;۲۴ هر انسانی بر شیوه و طریقه دوست و رفیق خود زندگی می كند.
از این رو، رهبران دینی ما را از ارتباط و معاشرت با افراد منحرف و بزهكار و دوستان ناباب باز می دارند. حضرت علی(علیه السلام) در نهج البلاغه می فرمایند: «مُجالسهُٔ اهل الهوی منساهُٔ للایمان و محضرهٔ للشیطان.»;۲۵ همنشینی با هواپرستان ایمان را به دست فراموشی می سپارد و شیطان را حاضر می كند.
همچنین امام صادق(علیه السلام) می فرمایند: «لاتصحبوا اهل البدع و لاتجالسوهم فتصیروا عند النّاس كواحد منهم»;۲۶ با افراد منحرف همنشینی و معاشرت نداشته باشید; زیرا همنشینی با آنان موجب می شود كه مردم شما را یكی از آنان به شمار آورند.
۸) محیط
محیط نیز از جمله عوامل تأثیرگذار در پیدایش رفتارهای شایسته و یا ناشایست است. اگر در منزل و خانه، كوچه، خیابان و مدرسه، و محیط پیرامون زمینه و شرایط مساعدی برای بزهكاری وجود داشته باشد، فردی را كه آمادگی انحراف در او وجود دارد، به سوی جرم و ارتكاب رفتار بزهكارانه سوق می دهد.
در پیدایش هر جرمی، با تحلیل دقیق، به این نتیجه می رسیم كه محیط اجتماعی بستر كاملا مناسبی برای فرد بزهكار فراهم آورده و عامل مهمی برای پیدایش رفتار مجرمانه توسط وی بوده است. اگر فساد و تباهی و بی بند و باری بر جامعه حاكم باشد، افراد مستعد در گرداب تباهی های آن اسیر می شوند و اگر نظام اجتماعی بر معیارها و الگوهای ارزشی استوار باشد و برنامه های هدف دار و مشخصی طرح ریزی گردد، امكان انحراف اجتماعی در جامعه و در میان افراد بسیار ضعیف خواهد بود. به گفته یكی از محققان، محیط در شكل گیری شخصیت و منش انسان نقش بسیار تعیین كننده و مؤثری ایفا می كند و رفتار انسان كه نشانه ای از شخصیت و منش اوست، تا حد زیادی، ناشی از تربیت اكتسابی از محیط است.۲۷بنابراین، محیط آلوده، افراد را آلوده و محیط سالم و با نشاط، زمینه ساز رشد و شكوفایی و شادابی و نشاط افراد است.
۹) فقر فرهنگی و تربیت نادرست
از دیگر عواملی كه موجب سوق یافتن جوانان به سوی انحرافات اجتماعی است، فقر فرهنگی و محدودیت ها و تبعیض های ناشی از فقر فرهنگی می باشد. از عوامل مهم پیدایش بزهكاری، سطح و طبقه اجتماعی و فرهنگی خانواده هاست. چنان كه سطح تحصیلات (بی سوادی و یا كم سوادی اعضای خانواده)، سطح پایین و نازل منزلت اجتماعی خانواده، ناآگاهی اعضای خانواده به ویژه والدین از مسائل تربیتی، اخلاقی و آموزه های مذهبی، عدم همنوایی خانواده با هنجارهای رسمی و حتی غیررسمی جامعه، هنجارشكنی اعضای خانواده و اشتهار به این مسئله و مسائل دیگری از این دست مؤلفه هایی هستند كه در قالب فقر فرهنگی خانواده در ایجاد شوك های روانی و روحی بر فرزندان نوجوان و جوان مؤثر است و انگیزه ارتكاب انواع جرایم آنان را دوچندان می كند.
تبعیض جنسیتی و یا تبعیض بین فرزندان نیز از جمله عوامل مهم فقر خانوادگی است. بسیاری از والدین آگاهانه یا ناآگاهانه با تبعیض بین فرزندان، موجب اختلاف بین آنان و دلسردی آنان از زندگی می شوند. تبعیض در برخورد با خطاها و اشتباهات فرزندان دختر و پسر و عدم اتخاذ رویه منطقی برای برخورد با خطاهای فرزندان و تنبیه تبعیض آمیز بر اساس برتری پسر بر دختر یا به عكس، موجب سلب اعتماد به نفس و بدبینی فرزندان نسبت به والدین می شود.
تبعیض در خانه با روحیه حساس و عزّت نفس فرزندان منافات دارد و خسارات جبران ناپذیری را بر روح و روان آنان وارد می كند و با ایجاد بحران های روحی و سرخوردگی، آنان را به سوی عكس العمل های منفی نظیر سرقت، اعتیاد و فرار از خانه سوق می دهد.۲۸
همان گونه كه عدم توجه به نیازهای عاطفی فرزندان می تواند عامل بروز ناهنجاری های رفتاری در فرزندان شود، توجه بیش از حدّ متعارف و در اختیار قرار دادن امكانات رفاهی زیاد هم می تواند زمینه بروز ناهنجاری های رفتاری در آنان شود.
در شیوه فرزندسالاری، اغلب تمایالات و خواسته های فرزندان محقق می شود، از این رو، به محض ایجاد مشكلات و بحران ها و فشارهای زندگی، كه در آن امكان تحقق برخی از نیازها سلب می شود و یا در شرایطی كه خواسته های فرزند به افراط می گراید و والدین با آن مخالفت می نمایند، فرزند به دلیل تربیت شدید عاطفی، روحیه عدم درك منطقی شرایط، نازپروری و بی تحملی در برابر مخالفت والدین، عصیان و طغیان نموده و همین امر موجب دوری او از والدین و اعضای خانواده می گردد و سرانجام می تواند زمینه ارتكاب انواع جرایم را فراهم سازد.۲۹
۱۰) رسانه ها و وسایل ارتباط جمعی
رسانه های دیداری، شنیداری و مكتوب می توانند از جمله مؤلفه های در خور توجه در ایجاد انگیزه روی آوری جوانان به سمت و سوی بزهكاری و رفتارهای انحرافی باشند. بررسی ها نشان داده اند در ظرف چند سال اخیر و در پی ورود برخی مطبوعات زرد (= مبتذل، عامه پسند و جنجالی) به عرصه رسانه های كشور و استفاده این نشریات از عناوین جنجالی و هیجانی و همچنین بهره گیری از شخصیت های سینمایی و هنری و درج اخبار بی محتوا و توأم با بزرگ نمایی، انعكاس بیش از حدّ اخبار مربوط به بازیگران سینما و توجه مفرط به اخبار و حوادث، توجه تعداد قابل توجهی از نوجوانان و جوانان به مطالب مندرج در آن ها جلب شده است. این مسئله موجبات فراهم آوردن زمینه های آسیب های اجتماعی مختلف شده است.
از سوی دیگر، پخش شمار قابل توجهی از سریال های تلویزیونی، از طریق صدا و سیما و یا شبكه های ماهواره ای خارجی، با مضامین زندگی های مجردگونه غربی توأم با جذابیت، نشاط، رفاه، موفقیت و به طور كلی با تصویرسازی مثبت از این نوع زندگی های از هم گسیخته، نقش مؤثری در تقویت انگیزه گریز از قید و بندهای خانوادگی و هنجارها، و ارتكاب جرایم اجتماعی ایفا كرده است.۳۰
نقش رسانه های جمعی، به ویژه ماهواره و اینترنت در رواج بی بند و باری اخلاقی، مقابله با هنجارهای اجتماعی، عدم پای بندی مذهبی و بلوغ زودرس نوجوانان در مسائل جنسی حایز اهمیت است.۳۱
● نتیجه گیری
نوجوانی و جوانی یكی از مهم ترین مراحل زندگی آدمی محسوب می شود و آخرین مرحله تحوّل شناختی و گذار از مرحله «پیرو دیگران بودن» به دوره «مستقل بودن» است; دوره ای كه نوجوان به هویّت واقعی خویش دست می یابد. نوجوان با خود می گوید: «اكنون من دیگر كودك نیستم، یك بزرگ سالم.» در این مرحله، دیگر والدین نمی توانند به او كمك چندانی بكنند; چه اینكه وی الگوهای خود را در جای دیگری جستوجو می كند. میل به اظهار وجود و اثبات خود یكی از طبیعی ترین حالات روانی دوره نوجوانی و جوانی است.
نوجوان و جوانی كه دوره كودكی را پشت سر گذارده، باید خود را برای زندگی مستقل اجتماعی آماده نماید. تحقق این موضوع، پیش از هر چیز، مستلزم یافتن هویّت خویشتن است. اینك او خود را یافته است. اگر بزرگ سالان ویژگی های این دوره زندگی او را بشناسند و با آنان برخوردی مناسب داشته باشند، هم نوجوانان به هویّت خویش دست می یابند و هم بزرگ سالان كمتر احساس نگرانی می كنند. از این رو، می توان گفت: بیشتر انحرافات نوجوانان و جوانان ریشه در ناكامی های اولیه زندگی دارد.
امام صادق(علیه السلام) با بیان حكیمانه ای به این دوره از زندگی نوجوان اشاره می كنند و می فرمایند: «اَلْوَلَدُ سَیِّدٌ سَبْعَ سنین وَ عَبْدٌ سَبْعَ سنین وَ وَزیرٌ سَبْعَ سنین.» كودك هفت سال اول، سیّد و فرمان رواست. او را آزاد بگذارید تا استقلال در عمل پیدا كند. در هفت سال دوم، آمادگی خاصی برای الگوپذیری دارد; چه اینكه هنوز در مرحله دیگر پیروی قرار دارد و الگوپذیر است. از این رو، سعی كنید در این دوره، الگوهای مناسبی در اختیارش قرار دهید و محیط تعلیم و تربیت او را هرچه بیشتر غنی و اصلاح كنید تا از طریق مشاهده الگوهای مفید و جذّاب، رشد كند. اما در مورد دوره نوجوانی می فرماید: «وزیرٌ سبع سنین»; یعنی دوره «پیروی دیگران بودن» او سپری شده و با آغاز نوجوانی، دوره دست یابی به هویّت خویشتن آغاز شده است. او را آزاد بگذارید تا خود انتخاب كند و حتی در مورد مسائل گوناگون زندگی با او مشورت كنید و از او نظرخواه باشید.اگر با نوجوان این گونه برخورد شود و به او شخصیت و هویت و اعتبار اعطا شود، طبیعی است كه هم اعتماد به نفس او تقویت می شود و هم احساس امنیت و آرامش می كند. این اساسی ترین راه برای تربیت نوجوان است.
بنابراین، هر رفتاری كه از آدمی سر می زند، نشئت گرفته و متأثر از مجموعه ای از عوامل است كه هرگز نمی توان نوجوان و یا جوان را یكسره مقصر و مجرم اصلی دانست و دیگران را بی گناه. با نگاه فوق، اساساً زمینه پیدایش جرم از بین می رود. از این رو، در پیدایش بزهكاری و رفتارهای نابهنجار و آسیب زا عوامل متعددی به عنوان عوامل پیدایش و زمینه ساز مؤثر هستند كه فرد مرتكب شونده، تنها بخشی از قضیه می باشد.در واقع، باید با این نگاه به مجرم نگریست كه مجرم یك بیمار است. به تعبیر پریودو داریل: «بزهكار یا مریض است و یا نادان. باید به درمان و آموزش او پرداخت، نه اینكه او را خفه كرد.»۳۲
اصولا اسلام به پیش گیری جرم بیش از اصلاح مجرم اهتمام دارد. به همین دلیل پیش از هر چیز به عوامل به وجود آورنده و زمینه های گناه و جرم توجه ویژه دارد و برای مقابله با آن چاره سازی كرده است. اسلام، آگاهی، علم و تفكر را مایه اساسی هر نوع پیشرفت و سعادت دانسته، آن را بسیار می ستاید و از جهل و نادانی كه مایه بدبختی و گناه است، نهی می كند. به امر رعایت بهداشت و نظافت عنایت ویژه داشته و برای سلامت روح و روان، نیز به اقامه نماز و دعا امر فرموده و گذشت، مهربانی و صبوری. حق شناسی، سپاسگزاری، رعایت حرمت دیگران، عدل و احسان، توصیه نموده و از نفاق، ریا، دروغ، افترا و تحقیر به شدت بیزاری جسته است. همه افراد را در برابر اعمال خویش مسئول دانسته و می فرماید: هر كار ریز و درشتی در اعمال افراد ثبت و عمل هیچ كس ضایع نخواهد شد.
علاوه بر این، به امر به معروف و نهی از منكر به عنوان وظیفه همگانی توجه كرده و انجام عبادات روزانه فردی و جمعی را به عنوان عوامل پیش گیرانه مطرح كرده است. البته، در جای خود پس از وقوع جرم و علی رغم آن همه التفات و توجه به امر پیش گیری و اصلاح و بازپروری، اسلام برای مجازات نیز ـ به عنوان اهرمی برای جلوگیری از تكرار وقوع جرم ـ تأكید فراوان دارد. در واقع، مجازات ها در اسلام نیز برای امر پیش گیری است.
● پیشنهادات
الف) اقدامات پیشگیرانه
در اینجا برای پیشگیری از ارتكاب عمل بزهكارانه توسط افراد به ویژه نوجوانان یا جوانان پیشنهاداتی ارائه می شود:
▪ هماهنگ كردن بخش های عمومی و خصوصی كه در زمینه پیش گیری از وقوع جرم فعالیت دارند; مانند نیروی انتظامی، كار و امور اجتماعی، آموزش و پرورش، شهرداری ها، شوراها، امور جوانان، بهزیستی و... به منظور اجرای برنامه عملی پیش گیرانه و هماهنگی بیش تر;
▪ آگاهی دادن به خانواده ها برای نظارت و كنترل بیشتر آنان بر فرزندان و گوشزد كردن میزان مجازات جرایم در صورت ارتكاب جرم توسط آنان;
▪ اتخاذ تدابیر امنیتی بیش تر توسط دولت در محل های جرم خیز و اقداماتی به منظور كمك به خانواده ها، بخصوص نوجوانان و جوانانی كه در معرض آسیب قرار دارند;
▪ اطلاع رسانی شفاف رسانه های جمعی برای تشویق جوانان درباره تسهیلات و فرصت هایی كه جامعه برای آنان قرار داده است;
▪ تجهیز پلیس برای مقابله جدّی با باندهای مخوف انواع گوناگون بزهكاری اجتماعی در جامعه;
▪ اقدامات امنیتی برای مراكز حساس تجاری، بانكی و... .
ب) راهكارهای شناسایی مشكلات نوجوان و جوانان
علاوه بر اقدامات پیش گیرانه، شناسایی راهكارهایی برای شناخت مشكلات نوجوانان و جوانان امری لازم و ضروری است. مواردی چند در این زمینه مطرح است:
▪ شناخت نیازهای روانی و كیفیت ارضای این نیازها در شادابی و نشاط فرد بسیار مؤثر است و ارضا نشدن آن و یا ارضای ناقص آن، اثرات نامطلوب بر جای گذاشته و زندگی را به كام فرد تلخ می كند و فرد را به انحراف می كشاند.
▪ توجه به مشكلات جسمانی فرد، مشكلاتی همچون اختلال در گویایی، بینایی، شنوایی، جسمانی و عقب ماندگی ذهنی.
▪ توجه به مشكلات آموزشی، مانند ناتوانی در یادگیری، ترك تحصیل، افت تحصیلی، بی توجهی به تكالیف درسی و تقلب در درس.
▪ توجه به مشكلات عاطفی، روانی، همچون افسردگی، خیال بافی، بدبینی، خودكم بینی، خودبزرگ بینی، زود رنجی، خودنمایی، ترس، اضطراب، پرخاشگری، حسادت، كم حرفی و وسواس.
▪ توجه به مشكلات اخلاقی، رفتاری همچون تماس تلفنی و نامه نگاری با جنس مخالف، معاشرت با جنس مخالف، شركت در مجالس، خود ارضایی، چشم چرانی، فرار از منزل، غیبت از مدرسه، اقدام به خودكشی، سرقت، دروغگویی، اعتیاد، ولگردی و...
ج) وظایف خانواده
خانواده ها نیز وظایفی در مقابل پیش گیری از جرم و بزهكاری فرزندان دارند كه به برخی از آن ها اشاره می گردد:
▪ دوستی با فرزند و حذف فاصله والدین با فرزندان، به گونه ای كه آنان به راحتی مشكلات و نیازهای خود را به والدین بگویند;
▪ تقویت اعتقادات فرزند، به ویژه در كودكی و نوجوانی، در كنار پای بندی عملی والدین به آموزه های دینی;
▪ ایجاد سازگاری در محیط خانه;
▪ ایجاد بستر مناسب برای احساس امنیت، آرامش، صفا و صمیمیت و درك متقابل والدین و فرزندان;
▪ تلاش در جهت تأمین نیازهای مادی و معنوی فرزندان توسط والدین;
▪ توجه به نیازهای روحی و عاطفی اطفال و نوجوانان و ایجاد فضای مطلوب و آرام در خانواده;
▪ مراقبت والدین نسبت به اعمال و رفتار فرزندان خود;
▪ برنامه ریزی مناسب برای تنظیم اوقات فراغت نوجوانان و جوانان;
▪ نظارت جدّی والدین نسبت به دوست یابی فرزندان.
د) وظایف سایر نهادها
علاوه بر خانواده، سایر نهادها از جمله مجموعه حاكمیت، آموزش و پرورش، نهاد قضایی، بهزیستی و... نیز در این زمینه وظایفی دارند كه به برخی از آن ها اشاره می گردد:
▪ تقویت ارتباط میان والدین دانش آموزان با مربیان و عدم واگذاری مسئولیت تربیت فرزندان به مدرسه یا خانواده به تنهایی;
▪ تقویت مراكز مشاوره ای مفید و كارامد در مدارس;
▪ بها دادن به مسئله ترك تحصیل و یا اخراج دانش آموزان از مدرسه و ضرورت ارتباط با خانواده های آنان;
▪ ضرورت آشنایی نیروهای نظامی و انتظامی با انحرافات اجتماعی و نحوه برخورد با آنان;
▪ اعمال مجازت های سنگین، علنی و جدی (در ملأ عام) برای باندهای فساد، اغفال و...;
▪ تقویت نظارت های اجتماعی رسمی و دولتی و نیز نظارت های مردمی و محلی از جمله امر به معروف و نهی از منكر برای پاكسازی فضای جامعه و تعدیل آزادی های اجتماعی;
▪ برنامه ریزی اصولی و صحیح برای اشتغال در جامعه، رفع بی عدالتی، و پی گیری منطقی نیازهای جوانان، تأمین امنیت و نیاز شهروندان;
▪ جلوگیری از مهاجرت های بی رویه به شهرهای بزرگ و جلوگیری از پرداختن جوانان به اشتغال های كاذب مثل كوپن فروشی، سیگار فروشی، نوارفروشی و...;
▪ ایجاد مراكز آموزشی، ورزشی، تفریحی، مشاوره ای برای گذران اوقات فراغت نوجوانان و جوانان;
▪ ایجاد تسهیلات لازم برای جوانان و نوجوانان از قبیل وام ازدواج، وام مسكن، وام اشتغال، و...;
▪ ایجاد بستر مناسب برای ایجاد بیمه همگانی، بیمه بی كاری، و برخورداری نوجوانان و جوانان از تسهیلات اجتماعی و...;
▪ فراهم كردن موقعیت ها و بسترهای لازم در جامعه تا زندانیان پس از آزادی از زندان مورد پذیرش جامعه واقع شوند و شغل آبرومندانه ای به دست آورند; در غیر این صورت، مجدداً دست به اقدامات بزهكارانه خواهند زد;
▪ از آن رو كه از جمله عوامل مؤثر در ارتكاب جرم، بی كاری و فقر می باشد، می بایست با برنامه ریزی دقیق، كه نیاز به عزم ملی دارد، نسبت به اشتغال در جامعه و ریشه كنی فقر و بی كاری اقدام لازم و بایسته صورت گیرد.